#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیستم
(از زبان امیرعلی)
نمیدونم چرا تحمل اینجور اذیت شدنشو نداشتم
مخصوصا از وقتی که اون مدارک به دستم رسیده بود و شک داشتم قاتل باشه
پوفی کشیدمو از بیمارستان زدم بیرون؛مستقیم رفتم اداره
(از زبان کیارش)
از ماشین پیاده شدم و به نگهبان ها دستور دادم بیارنش تو
اشاره کردم بزارنش وسط پذیرایی؛چشماش پر از ترس و سوال بود
با صدایی لرزون گفت:من من چیکار کردم مگه؟؟؟
با عربده ای که کشیدم همه اهالی خونه اومدن پایین
من رو به یکی از نگهبان ها:برو شلاق من و از اتاق بیار زوددد
مامان با حرص:باز این هرزه چیکار کرده پسرم؟
من:هرزگی با امیر
مامان و کیانا(خواهرم)هینی کشیدن
مامان موهاشو کشید و توفی توی صورتش کرد و با تمام حرصش سیلی تو گوشش خوابوند و گفت
مامان:هرزه خیابونی؛عروسمو گرفتی بس نبود؟قصدت نابودی کل خانواده ماست؟
نگهبان شلاقی آورده بود؛دستور دادم بردنش توی اتاق زیرزمین
همه لباساشو تنش پاره کردم و بستمش به ستون؛ل*خ*ت مادرزادی جلوم ایستاده بود
با چشمای اشکی بهم نگاه کرد و گفت:بخدا من این قصد و ندارم؛من...
مهلت ندادم چیزی بگه و اولین شلاق و به بدنش زدم؛جوری جیغ کشید که کل خونه لرزید از صداش
با تمام توانم شلاق و به تنش میزدم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_یکم
(از زبان علی،برادر دلارام)
دیگه طاقت عذاب کشیدن دلارام و نداشتم
من باید کاری میکردم
شماره امیرعلی دوست کیارش و از یکی گرفتم و تماس و برقرار کردم
بعد چند بوق صدای سردش توی گوشی پیچید
امیرعلی:بله؟؟
من:جناب سرگرد رضایی؟
امیرعلی:بفرمایید خودمم
من:باید ببینمتون؛یه چیز مهمی باید بهتون بگم
امیرعلی:شما؟
من:میفهمید؛اگه میخواید درمورد قاتل خواهرتون همه چیز رو بفهمید تشریف بیارید به این آدرس....
امیرعلی:باشه میام
گوشی و قطع کردم و بعد برداشتن همه مدارک از خونه زدم بیرون؛نباید بابا و سعید میفهمیدند اینو وگرنه دلارام و میکشتند
توی خارج از شهر باهاش قرار گذاشته بودم که یه وقت چشمای آدمای سعید نبینه
بعد نیم ساعت منتظر بودن ماشین امیرعلی کنار ماشینم پارک شد
جلو رفتم و روبروش ایستادم
امیرعلی با تعجب:تو پسر کوچیکه شیخ نیستی؟
من:چرا؛متاسفانه
امیرعلی:خب میشنوم
لبتاب و باز کردم و فیلمو براش پلی کردم؛فیلم واقعی اونشب قتل نورا بود
فیلم و یکی از ادم های من اونروز گرفته بودن؛حدس میزدم بخوان بندازن گردن دلارام
امیرعلی با تعجب:این فیلم دست تو چیکار میکنه؟این واقعیه؟چرا اونروز تو پاسگاه نگفتی اینو؟؟؟
من:چون از جون دلارام ترسیدم؛سعید و آدماش خیلی پست فطرتن خیلی
جون دلارام و نجات بده سرگرد؛اون بی گناه ترین فرد این قصه است
نجاتش بده...
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_دوم
(از زبان امیرعلی)
این داشت چی میگفت؟این فیلم چی بود خدای من داشتم دیوونه میشدم
علی:یه چیز دیگه؛نمیدونم دلارام دختر کدوم بدبختی بود که سعید و بابام دزدیدند
ولی اینو مطمئنم که دلارام بچه بابا نبود
خانواده واقعیش و پیدا کن
نزار بیشتر از این عذاب بکشه،نزار
خواستم چیزی بگم که صدای تیر پشت سر هم توی هوا پیچید؛برگشتم ببینم علی خوبه یا نه که دیدم بازوش زخمی شده
بغلش کردم و نشوندمش کنار ماشین؛اینا کی بودن؟
داشت خون زیادی از دست میداد اما با این حال رو به من کرد و گفت
علی:برو سرگرد؛مدارک و بردار و برو؛تا سعید نرسیده بروووو
من:اما تو...
نذاشت حرفمو تموم کنم و با درد نالید
علی:مواظب دلارام باش سرگرد مواظبش باش
توی خودش جمع شد؛فرصتی نبود اونم با خودم ببرم؛فقط تونستم لبتاپ و فلش و مدارک و بردارم و سریع با ماشین از اونجا دور بشم
جلوی پاسگاه نگه داشتم و بعد برداشتن مدارک با سرعت به سمت اتاق سرهنگ علوی رفتم؛باید اینارو حتما میدید
بعد در زدن وارد شدم و احترام نظامی گذاشتم
سرهنگ:چیشده سرگرد؟پریشان به نظر میای!!!!
من:قربان اینارو باید ببینید
..........
سرهنگ:یعنی اون دختر بیچاره ناخواسته وارد تله سعید و شیخ شده
من:دقیقا؛و سوال اینجاست قربان؛چرا باید شیخ از این دختر به عنوان سلاح استفاده کنه؟کیارش که با شیخ مشکلی نداشت
سرهنگ:اینارو باید از دختره بفهمیم؛یا بگو بچه ها بیارنش اینجا یا خودت برو بیارش
من:قربان یعنی به کیارش و همه نگیم قاتل واقعی سعید پست فطرتِ نه دلارام؟
سرهنگ:هنوز نه سرگرد؛میدونم عجله داری قاتل خواهرتو هرچه سریعتر دستگیر کنی؛اما اینا کافی نیستن؛ تو این فیلم کامل مشخص نیست قاتل سعیدِ؛اون دختر و برام بیار سرگرد؛باید سنجیده عمل کنیم تا بتونیم مچ شیخ و بگیریم
من:بله قربان؛من خودم شخصا میارمش خدمتتون
از پاسگاه زدم بیرون؛خدای من داشتم دیوونه میشدم نزدیک چند ماهه اون دختر خونه کیارش داره عذاب میکشه؛حالا من چطوری بهشون بگم قاتل اون نیس و از اول هم راست میگفت؟
با ماشین اداره و دوتا سرباز رفتم؛نباید عجله میکردم؛کسی که اینطوری نورای من و؛خواهرمو بکشه ببین چی به سر این معصوم میاره
با صدای سرباز که میگفت رسیدیم به خودم اومدم و تنها وارد خونه شدم
نمیدونم چرا دلم خیلی شور میزد
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_سوم
طبق معمول طوبی خانم به استقبال اومد و با لبخند گفت:خوش اومدی پسرم
من:ممنون؛بقیه کجان؟
طوبی خانم:اقا بزرگ شرکت هستن؛خانم کوچیک و خانم بیرون تشریف دارن
من:کیارش خونه است؟
طوبی خانم:بله بالا هستن
من:ممنون
داشتم از پله ها بالا میرفتم که با دختر طوبی خانم روبرو شدم
کل لباسش خونی بود؛ترس کل وجودم برداشت؛زود خودمو رسوندم اتاق کیارش؛خدای من نکنه بلایی سر اون دختره آورده؟
بدون در زدن رفتم تو؛داشت لباس عوض میکرد؛لباس های اونم خونی بودن
دیگه مطمعن شدم بلایی سرش آورده
کیارش با تعجب:چیزی شده امیر؟بدون در زدن اومدی تو
من:ببخشید داداش؛لباس های خدمتکار و خونی دیدم ترسیدم بخاطر همون
کیارش با لبخندی خسته:باشه داداش؛جانم چیزی شده؟
من:اون دختره کجاست؟
کیارش با اخم:چطور؟
من:راجب موضوعی سرهنگ علوی میخواد باهاش حرف بزنه
کیارش:الان نمیتونه بیاد
من:چرا؟نکنه حالش بازم بد شده؟
چنان با اخم نگاهم کرد که ترسیدم؛
کیارش:تو چت شده امیر؟چیه نکنه عاشقش شدی؟اون قاتل خواهرته میفهمی قاتلللل
یه لحظه میخواستم مثل خودش داد بزنم بگم قاتل نیس؛که حرف سرهنگ یادم اومد و سکوت ترجیح دادم
من:من آرزومه بمیره داداش؛ولی نمیخوام خونش پای تو باشه همین؛کجاست؟سرهنگ منتظره!!!
کیارش:با من بیا
استرس عجیبی داشتم؛داشت میرفت به اتاق زیرزمین؛در اتاق باز کرد و وارد شد؛خواستم بگم اتاق که خالیه من و مسخره خودت کردی که با دیدنش تو اون وضعیت انگار یک لحظه بدنم یخ زد؛مثل یه تیکه گوشت گوشه دیوار تو خودش جمع شده بود
با ترس نزدیکش شدم؛خدای من چرا هیچ حرکتی نمیکرد؟
کنارش زانو زدم و سرشو که روی زانوهاش بود بلند کردم؛با دیدن صورتش با ترس یه قدم عقب رفتم
خدای من این چه وضعیتی بود؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_چهارم
من با عصبانیتی که سعی داشتم کنترلش گفتم:کیارش تو چیکار کردی؟
کیارش:الان بیهوشه؛بهوش که اومد میتونی ببریش
نذاشت چیزی بگم و رفت بیرون؛آروم روی زمین خوابوندمش
معلوم بود با شلاق زده بودش؛کل صورتش زخم بود و باد کرده بود
همه جای بدنش زخم بود و خونریزی کرده بود و لباساش کثیف شده بود
قلبم با دیدنش اینجوری مچاله شد؛این دیگه ته ظلم بود به یکی خدای من
کنارش نشستم و گوشیمو درآوردم و به سرهنگ زنگ زدم
سرهنگ:بله سرگرد؟
من:قربان یه عکس همین الان براتون میفرستم ببینین
عکسشو گرفتم و فرستادم بهش
سرهنگ بعد چند دقیقه:کی این بلا رو سرش آورده؟
من:متاسفانه کیارش قربان؛الان بیهوشه و نمیتونم بیارمش چی امر میکنید؟
سرهنگ:میدونی که این رفتار کیارش یه جرم بزرگه؟فعلا کاری نکن بزار استراحت کنه
اومدی کلانتری حرف میزنیم
من:بله قربان حتما
گوشیو قطع کردم و بهش نگاه کردم؛داشت به هوش میومد
با صدای ضعیفش به سختی درخواست آب میکرد
بلند شدم و لیوان آب از آشپزخونه آوردم براش؛کمکش کردم بلند بشه و بشینه
به وضوح لرزش دستاشو میدیدم؛آب نزدیک لباش بردم؛یه قلوپ از آب خورد و بلافاصله خون بالا آورد
از ترس و وحشت کُپ کردم
هی بدون وقفه خون بالا میآورد؛انگار داشتن ذره ذره از وجودمو ازم جدا میکردن؛دیگه نفهمیدم چیکار میکنم و بغلش کردم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم دویدم به سمت ماشین
سرباز هارو پیاده کردم و خودم پشت فرمون نشستم و پشت ماشین خوابوندمش
کل لباساش خونی بود؛به سختی رسوندمش بیمارستان
نمیتونستم همینطوری ببرمش تو
چون کتک خورده بود پلیس و بیمارستان اذیت میکردن
جلوی بیمارستان نگه داشتم و شماره کیوان و گرفتم
بعد چند تا بوق که نزدیک بود قطع کنم جواب داد
کیوان:جانم داداش؟شرمنده بیمار ویزیت میکردم دستم بند بود
من با عجله:کیوان آب دستته بزار زمین بیا جلوی بیمارستانم
کیوان نگران:چیزی شده؟
من:زود بیا میفهمی
قطع کردم و بهش نگاه کردم؛رنگ صورتش به کبودی میزد و به سختی نفس میکشید
کیوان بعد چند دقیقه با نگرانی کنار ماشین ایستاد
کیوان:چیزی شده امیر؟
در ماشین و باز کردم و دلارام و نشونش دادم؛زبونش بند اومده بود و نمیتونست حرف بزنه
کیوان با ترس و نگرانی:کیارش؟؟؟
من:اره؛کیوان باید نجاتش بدیم؛به سختی داره نفس میکشه و خون بالا آورده چند باری
کیوان:نمیتونیم ببریم تو چون برا کیارش دردسر میشه
ببین اینا کلیدای خونه من؛ببرش اونجا منم وسیله بردارم بیام زود؛زود باش امیر
بدون حرف اضافه ای کلیدارو گرفتم و با تمام سرعت روندم
راه ۳۰ دقیقه ای رو ۲۰ دقیقه ای رسیدم
درهارو باز که کردم بغلش کردم و بردمش تو؛به سختی داشت نفس میکشید
دستپاچه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
با عجله دوباره به کیوان زنگ زدم
"دلم آرام نمیگیرد، مگر وقتی نامت را آهسته در دل صدا میزنم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش میشد تمام این امیدها را،
با دیگران تقسیم کرد"
https://eitaa.com/bisaheldel
" در پیچوخمِ روزگار، گاهی انسان چون کشتیِ سرگردانی در میانِ دریایی متلاطم، ناگهان به ساحلی آشنا اما فراموششده برمیخورد؛ ساحلی که خاطراتِ دورش همچون فانوسی سرد، راه بازگشت را به او نشان میدهد، اما دریغ که زمان، چون موجی بیرحم، پلهای پشتِ سر را شسته و تنها حسرتِ گذشته در دلش باقی میماند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"نگاهت،
یک اتصالِ وایفای؛
که جهانم را وایردلس میکند."
https://eitaa.com/bisaheldel
"بیا بنشین کنارم
ای گلِ ناز
که بی تو زندگی
سرماست و پژمرده،
هوایِ دیدنت
پر کرده پرواز"
https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، نه تنها نیرویی برایِ ساختن، که نیرویی برایِ نابود کردن نیز هست؛ گاهی چون آتشی ویرانگر، تمامِ وجود را میسوزاند و تنها خاکستری از آن باقی میگذارد؛ اما گاهی، چون نوری الهی، تمامِ تاریکیها را از بین میبرد و نوری تازه در دل میتاباند"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
شُد چِهل روز که نیستین آقا...🥲💔
در این کوچهیِ دلتنگی، قدم میزنم تنها / خیالِ تو در این شبها، مرا میکشد تا جا
به هر سو مینگرم، جز غمِ رویِ تو نیست / سکوتِ این شبِ تاریک، مرا میبرد تا کی؟
صدایِ پایِ کسی نیست، جز وهمِ خاطرات / که میکوبد به درِ خانهٔ دل، با هزاران آفات
چراغِ خانهٔ من، شمعِ لرزانِ امید / که با هر بادِ بلا، میرود تا به کلید
کاش میشد که فراموش کنم، نامِ تو را / تا نلرزد دلِ من، از غبارِ هوایِ تو را
اما افسوس که در این دشتِ جنون / جز هوسِ وصلِ تو، نیست مرا در دلِ چون
https://eitaa.com/bisaheldel