eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
177 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
538 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
من با عصبانیتی که سعی داشتم کنترلش گفتم:کیارش تو چیکار کردی؟ کیارش:الان بیهوشه؛بهوش که اومد میتونی ببریش نذاشت چیزی بگم و رفت بیرون؛آروم روی زمین خوابوندمش معلوم بود با شلاق زده بودش؛کل صورتش زخم بود و باد کرده بود همه جای بدنش زخم بود و خونریزی کرده بود و لباساش کثیف شده بود قلبم با دیدنش اینجوری مچاله شد؛این دیگه ته ظلم بود به یکی خدای من کنارش نشستم و گوشیمو درآوردم و به سرهنگ زنگ زدم سرهنگ:بله سرگرد؟ من:قربان یه عکس همین الان براتون میفرستم ببینین عکسشو گرفتم و فرستادم بهش سرهنگ بعد چند دقیقه:کی این بلا رو سرش آورده؟ من:متاسفانه کیارش قربان؛الان بیهوشه و نمیتونم بیارمش چی امر میکنید؟ سرهنگ:میدونی که این رفتار کیارش یه جرم بزرگه؟فعلا کاری نکن بزار استراحت کنه اومدی کلانتری حرف می‌زنیم من:بله قربان حتما گوشیو قطع کردم و بهش نگاه کردم؛داشت به هوش میومد با صدای ضعیفش به سختی درخواست آب میکرد بلند شدم و لیوان آب از آشپزخونه آوردم براش؛کمکش کردم بلند بشه و بشینه به وضوح لرزش دستاشو میدیدم؛آب نزدیک لباش بردم؛یه قلوپ از آب خورد و بلافاصله خون بالا آورد از ترس و وحشت کُپ کردم هی بدون وقفه خون بالا می‌آورد؛انگار داشتن ذره ذره از وجودمو ازم جدا میکردن؛دیگه نفهمیدم چیکار میکنم و بغلش کردم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم دویدم به سمت ماشین سرباز هارو پیاده کردم و خودم پشت فرمون نشستم و پشت ماشین خوابوندمش کل لباساش خونی بود؛به سختی رسوندمش بیمارستان نمیتونستم همینطوری ببرمش تو چون کتک خورده بود پلیس و بیمارستان اذیت میکردن جلوی بیمارستان نگه داشتم و شماره کیوان و گرفتم بعد چند تا بوق که نزدیک بود قطع کنم جواب داد کیوان:جانم داداش؟شرمنده بیمار ویزیت میکردم دستم بند بود من با عجله:کیوان آب دستته بزار زمین بیا جلوی بیمارستانم کیوان نگران:چیزی شده؟ من:زود بیا میفهمی قطع کردم و بهش نگاه کردم؛رنگ صورتش به کبودی میزد و به سختی نفس می‌کشید کیوان بعد چند دقیقه با نگرانی کنار ماشین ایستاد کیوان:چیزی شده امیر؟ در ماشین و باز کردم و دلارام و نشونش دادم؛زبونش بند اومده بود و نمیتونست حرف بزنه کیوان با ترس و نگرانی:کیارش؟؟؟ من:اره؛کیوان باید نجاتش بدیم؛به سختی داره نفس میکشه و خون بالا آورده چند باری کیوان:نمیتونیم ببریم تو چون برا کیارش دردسر میشه ببین اینا کلیدای خونه من؛ببرش اونجا منم وسیله بردارم بیام زود؛زود باش امیر بدون حرف اضافه ای کلیدارو گرفتم و با تمام سرعت روندم راه ۳۰ دقیقه ای رو ۲۰ دقیقه ای رسیدم درهارو باز که کردم بغلش کردم و بردمش تو؛به سختی داشت نفس می‌کشید دستپاچه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم با عجله دوباره به کیوان زنگ زدم
"دلم آرام نمی‌گیرد، مگر وقتی نامت را آهسته در دل صدا می‌زنم" https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش می‌شد تمام این امیدها را، با دیگران تقسیم کرد" https://eitaa.com/bisaheldel
" در پیچ‌وخمِ روزگار، گاهی انسان چون کشتیِ سرگردانی در میانِ دریایی متلاطم، ناگهان به ساحلی آشنا اما فراموش‌شده برمی‌خورد؛ ساحلی که خاطراتِ دورش همچون فانوسی سرد، راه بازگشت را به او نشان می‌دهد، اما دریغ که زمان، چون موجی بی‌رحم، پل‌های پشتِ سر را شسته و تنها حسرتِ گذشته در دلش باقی می‌ماند" https://eitaa.com/bisaheldel
"نگاهت، یک اتصالِ وای‌فای؛ که جهانم را وایردلس می‌کند." https://eitaa.com/bisaheldel
"بیا بنشین کنارم ای گلِ ناز که بی تو زندگی سرماست و پژمرده، هوایِ دیدنت پر کرده پرواز" https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، نه تنها نیرویی برایِ ساختن، که نیرویی برایِ نابود کردن نیز هست؛ گاهی چون آتشی ویرانگر، تمامِ وجود را می‌سوزاند و تنها خاکستری از آن باقی می‌گذارد؛ اما گاهی، چون نوری الهی، تمامِ تاریکی‌ها را از بین می‌برد و نوری تازه در دل می‌تاباند" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
شُد چِهل روز که نیستین آقا...🥲💔
در این کوچه‌یِ دلتنگی، قدم می‌زنم تنها / خیالِ تو در این شب‌ها، مرا می‌کشد تا جا به هر سو می‌نگرم، جز غمِ رویِ تو نیست / سکوتِ این شبِ تاریک، مرا می‌برد تا کی؟ صدایِ پایِ کسی نیست، جز وهمِ خاطرات / که می‌کوبد به درِ خانهٔ دل، با هزاران آفات چراغِ خانهٔ من، شمعِ لرزانِ امید / که با هر بادِ بلا، می‌رود تا به کلید کاش می‌شد که فراموش کنم، نامِ تو را / تا نلرزد دلِ من، از غبارِ هوایِ تو را اما افسوس که در این دشتِ جنون / جز هوسِ وصلِ تو، نیست مرا در دلِ چون https://eitaa.com/bisaheldel
"این حسِ، "تکرار"، خیلی خسته‌کننده است" https://eitaa.com/bisaheldel
"دیگر حتی تلاش برایِ فهمیدن هم بی‌معناست" https://eitaa.com/bisaheldel
"حسِ "دلتنگی" برایِ چیزی که هرگز نبوده" https://eitaa.com/bisaheldel
سلام صبح روز پنجشنبه تون بخیر و شادی دوستان🤍🧸