"فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ"
(روم،۳۰)
پس صبر کن که وعدهی خدا حق است
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
"شعر هم اگر نگویم
مرا که هیچ گُلی
هم نامم نیست...
و هیچ خیابانی به نامم،
چگونه به یاد خواهی آورد؟..)))"
https://eitaa.com/bisaheldel
"اگر از من بپرسید
میگویم که گناه در خلوت را به تظاهر به تقوا ترجیح میدهم...))"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چه جالب است
ناز را میکشیم
آه را میکشیم
انتظار را میکشیم
فریاد را میکشیم
درد را میکشیم
ولی بعد از این همه سال...
' آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم
از هر آنچه که آزارمان می دهد ' "
https://eitaa.com/bisaheldel
"نه عکسی دارم، نه روزی بزرگ…
امّا اگر شبی ماه از پنجرهات افتاد توی اتاقت،
حس نکن تنهاست؛
من هر جا تویی، همان حوالیام"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تو را که دارم، کم میآورَد تمامِ بدیها"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تفاوتها،
رنگینکمان زندگی را میسازند.
از تنوع انسانها
لذت ببر"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_پنجم
بدون حرف اضافه ای کلیدارو گرفتم و با تمام سرعت روندم
راه ۳۰ دقیقه ای رو ۲۰ دقیقه ای رسیدم
درهارو باز که کردم بغلش کردم و بردمش تو؛به سختی داشت نفس میکشید
دستپاچه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
با عجله دوباره به کیوان زنگ زدم
کیوان:نزدیکم امیر
من:کیوان نمیتونه نفس بکشه؛احتمال اینکه از دنده هاش شکسته باشه هست؟
کیوان:ببین تا من بیام باید یک سری اقدامات انجام بدی
شکمشو بررسی کن امیر؛اگه بدنش کبودی شدید و به سبزی میزد بدون که حتما دندش شکسته
گفتشو انجام دادم؛دنده سمت راستش باد کرده بود و به طرز بدی کبود شده بود
من:کیوان دنده سمت راستش
کیوان:دقیق گوش کن ببین چی دارم میگم
دستاتو تمیز بشور و یه چاقوی تیز بردار از آشپزخونه؛باید اونجایی که باد کرده رو زخمی کنی تا خون جمع شده بیاد بیرون؛وگرنه تا من برسم میمیره
من با ترس:من من نمیتونم کیوان؛نمیتونم؛اگه بمیره چی؟؟
کیوان:این کارو انجام ندی میمیره؛ریلکس کن امیر الان جون اون دختر تو دستهای تو
زود امیر زود
گفته هاش رو انجام دادم و بالای سرش نشستم؛معصومیت خاصی تو صورتش بود که قلبمو به درد میآورد
من و ببخش؛باید نجاتت بدم
کیوان:چاقو رو فرو کن تو اونجایی که باد کرده
نفس عمیقی کشیدم و چاقو رو فرو کردم تو دنده اش؛خون مثل آب جاری شد زمین؛یه لحظه نفسش کلا قطع شد و برگشت؛حالا بهتر میتونست نفس بکشه
نفس راحتی کشیدم و کنارش نشستم و بهش خیره شدم
انقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کیوان کی اومده بود و داشت صدام میکرد
من:متوجه نشدم اومدی
کیوان:فهمیدم؛نگران نباش خداروشکر با کارت نجاتش دادی؛الان فقط کمکم کن ببریمش بالا روی تخت
بغلش کردم؛نبضش کند میزد؛بردمش و روی تخت کیوان خوابوندمش
کیوان:زنگ بزن کیارش بیاد،دم دستم باشید خوبه؛کارمون زیاده امیر
باشه ای گفتم و شماره کیارش و گرفتم