eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
528 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"نه عکسی دارم، نه روزی بزرگ… امّا اگر شبی ماه از پنجره‌ات افتاد توی اتاقت، حس نکن تنهاست؛ من هر جا تویی، همان حوالی‌ام" https://eitaa.com/bisaheldel
"تو را که دارم، کم می‌آورَد تمامِ بدی‌ها" https://eitaa.com/bisaheldel
"تفاوت‌ها، رنگین‌کمان زندگی را می‌سازند. از تنوع انسان‌ها لذت ببر" https://eitaa.com/bisaheldel
بدون حرف اضافه ای کلیدارو گرفتم و با تمام سرعت روندم راه ۳۰ دقیقه ای رو ۲۰ دقیقه ای رسیدم درهارو باز که کردم بغلش کردم و بردمش تو؛به سختی داشت نفس می‌کشید دستپاچه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم با عجله دوباره به کیوان زنگ زدم کیوان:نزدیکم امیر من:کیوان نمیتونه نفس بکشه؛احتمال اینکه از دنده هاش شکسته باشه هست؟ کیوان:ببین تا من بیام باید یک سری اقدامات انجام بدی شکمشو بررسی کن امیر؛اگه بدنش کبودی شدید و به سبزی میزد بدون که حتما دندش شکسته گفتشو انجام دادم؛دنده سمت راستش باد کرده بود و به طرز بدی کبود شده بود من:کیوان دنده سمت راستش کیوان:دقیق گوش کن ببین چی دارم میگم دستاتو تمیز بشور و یه چاقوی تیز بردار از آشپزخونه؛باید اونجایی که باد کرده رو زخمی کنی تا خون جمع شده بیاد بیرون؛وگرنه تا من برسم میمیره من با ترس:من من نمیتونم کیوان؛نمیتونم؛اگه بمیره چی؟؟ کیوان:این کارو انجام ندی میمیره؛ریلکس کن امیر الان جون اون دختر تو دستهای تو زود امیر زود گفته هاش رو انجام دادم و بالای سرش نشستم؛معصومیت خاصی تو صورتش بود که قلبمو به درد می‌آورد من و ببخش؛باید نجاتت بدم کیوان:چاقو رو فرو کن تو اونجایی که باد کرده نفس عمیقی کشیدم و چاقو رو فرو کردم تو دنده اش؛خون مثل آب جاری شد زمین؛یه لحظه نفسش کلا قطع شد و برگشت؛حالا بهتر میتونست نفس بکشه نفس راحتی کشیدم و کنارش نشستم و بهش خیره شدم انقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کیوان کی اومده بود و داشت صدام میکرد من:متوجه نشدم اومدی کیوان:فهمیدم؛نگران نباش خداروشکر با کارت نجاتش دادی؛الان فقط کمکم کن ببریمش بالا روی تخت بغلش کردم؛نبضش کند میزد؛بردمش و روی تخت کیوان خوابوندمش کیوان:زنگ بزن کیارش بیاد،دم دستم باشید خوبه؛کارمون زیاده امیر باشه ای گفتم و شماره کیارش و گرفتم
(از زبان کیارش) غرق کار بودم که با صدای گوشی سرمو بلند کردم؛گردنم درد گرفته بود؛امیر بود من:جانم؟؟ امیر:کجایی کیارش؟ من:شرکت؛چیکار داری؟ امیر:میشه بیای خونه کیوان؛لطفا من:چیشده؟نکنه اون دختره مُرده میخوای مژدشو بدی؟! امیر با عصبانیت:نخیر؛خداروشکر زنده است؛پاشو بیا دست گلتو ببین جناب نذاشت چیزی بگم و قطع کرد؛ساعت ۵عصر بود؛پوفی کشیدمو از شرکت زدم بیرون عصر بود و ترافیک؛بالاخره بعد نیم ساعت رسیدم؛میخواستم زنگ در و بزنم که دیدم بازه وارد خونه شدم؛هیچکس نبود تو خونه؛خواستم امیر و کیوان و صدا بزنم که چشمم به خون روی فرش افتاد؛نصف فرش پر خون بود با عجله رفتم بالا؛از اتاق کیوان صدا میومد؛وارد که شدم با دیدنش تو اون حالت روی تخت یه چیزی ته دلم فرو ریخت کیوان متوجه من شد و با عجله گفت کیوان:اومدی کیارش؛دستاتو تمیز بشور و بیا کمک گفتشو انجام دادم و بالای سرش ایستادم؛رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود من:چیشده؟اینجا چه خبره؟ امیر با حرص:چیشده؟واقعا داری اینو میپرسی؟دنده اش شکسته داداش دستت درد نکنه؛داشت میمرد میفهمی اصلا من:چته تو؟چیشده وکیل این قاتل شدی؟هان؟ کیوان مداخله کرد:الان وقت دعوا نیس؛اون قیچی رو بده من امیر وضعیتش خیلی بد بود و خیلی خون داشت از دست میداد کیوان:هرکاری از دستم بر بیاد دارم انجام میدم ولی نمیشه؛باید ببریمش بیمارستان؛وگرنه از شدت خونریزی میمیره یه گوشه ایستادم و سیگاری روشن کردم و به کیوان و امیر که دستپاچه داشتن به آمبولانس زنگ میزدن نگاه کردم من:بمیره؛اون لایق هر چیزی که سرش میاد اعتنایی نکردن؛بعد چند دقیقه آمبولانس اومد و بردنش بیمارستان؛این همه مدت خونسرد نگاهشون میکردم امیر با عصبانیت یقمو گرفت و غرید:دعا کن بلایی سرش نیاد کیارش دعا کن
عصبی شدم و مشتی به صورتش کوبیدم با داد گفتم:چتههه؟میفهمی داری چیکار میکنی؟اون قاتل خواهرته لعنتی؛قاتل خواهرتتتتتت به خاطر اون داری من و مؤاخذه میکنی؟ امیر:نمیشناسمت کیارش؛تو این نیستی؛نیستی از زبان راوی اون دخترک معصوم روی تخت بیمارستان مورد جراحی قرار گرفته بود و وضعیت چندان خوبی نداشت؛امیرعلی نگران بود؛همانند یه برادر نسبت به خواهرش کیوان و کیارش از تغییر رفتار های امیرعلی سردرنمی آوردن؛چطور میتونست این همه نگران قاتل خواهرش باشه؟چرا براش داشت پرپر میزد؟ و اونطرف تر مادری دلشوره بدی گرفته بود و هعی مدام راه می‌رفت و نگران بود؛خودش هم علت این همه دلشوره و نگرانی رو نمیدونست؛خدای من چی میتونست این همه یه مادر و نگران کنه جز اینکه از دست دادن فرزند؟؟؟ کیارش تازگی ها دچار حس های نقیصی شده بود؛ته دلش نمی‌خواست دلارام چیزیش بشه از طرفی هم میخواست انتقام نورا رو بگیره شاید هم عاشق شده بود و خودش نمیدونست؛خدا داند (از زبان کیارش) عصبی از خونه کیوان زدم بیرون؛حس میکردم امیر عاشق اون دختره شده و این عذابم میداد؛اون قاتل نورا بود مستقیم رفتم به طرف قبرستون تا بلکه یکم آروم بشم پاییز بود و بارون هم نم نم شروع به باریدن کرده بود بالای سر قبرش نشستم و با گلاب سنگ و شستم روی اسمشو بوسیدم(نورا رضایی) من:آخ نورا؛این رسمش نبود خانمم؛نبود،هرچقدر اون دختره رو اذیت میکنم دلم آروم نمیگیره الان چند ماهه که توی همون خونه ای هست که باا عشق درستش کرده بودیم تو حال خودم داشتم با نورا حرف میزدم که بارون شدت گرفت مجبور شدم زود سوار ماشین بشم خواستم ماشین و روشن کنم که چشمم به پاکت روی داشبورد ماشین خورد این چی بود؟از کجا اومد این؟ پاکت و باز کردم؛عکسی از جنازه نورا بود اونروز که به قتل رسید حالم دگرگون شد؛خدای من کی اینارو گذاشته توی ماشین؟ به دور و بر نگاه کردم؛کسی نبود جز من! یه عکس دیگه و یه نامه هم توی پاکت بود عکس دومی که درآوردم خون توی بدنم از گردش ایستاد توی عکس دختره(دلارام) جلوی نورا ایستاده بود و نورا با ملیکا توی بغلش با ترس به مردی که نقاب سرش بود خیره شده بود مرده اسلحه رو به طرف نورا گرفته بود خدای من این چییییی بود؟ نامه رو با عجله باز کردم...
"اگر روزی صدایم خاموش شد، باد را به خاطر بسپار… او همه‌ی حرف‌هایی را که نگفتم از لای موهایت رد خواهد کرد" https://eitaa.com/bisaheldel
"این "تنهاییِ" اختیاری هم دیگر لذت‌بخش نیست..)" https://eitaa.com/bisaheldel
"چه زود روز، سیاه شد" https://eitaa.com/bisaheldel
"زن، حرف‌هایِ ناگفته‌اش را در دل نوشت؛ نه بر کاغذ، که بر صفحه‌یِ سیاه آسمان؛ و هر ستاره، یادگاری بود از عشقی که میانِ لبخند و اشک، آغاز شده بود و در سکوتِ شب، به پایان می‌رسید" https://eitaa.com/bisaheldel