eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
170 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
802 ویدیو
25 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️قسمت ششم 🌻 شنبه ۲۷ تیر ⏰ساعت ۱۶ از شبکه نهال ⏰تکرار؛ ساعت ۲۰ ⏰حوالی ۱۷:۲۰ از شبکه سه سیما @mahfeltv3
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
#رمان_مأوا #پارت_پانزدهم توی گوشیم زیارت عاشورا رو باز کردم و صداشو بلند کردم آرومم میکرد این دع
(از زبان آرش) مشغول مطالعه بودم که در زده شد و یکی از بادیگارد ها در زد و اومد تو ...:اقا اجازه هست؟ من با اخم:هوم میشنوم ...:اقا فهمیدیم دقیق خونه روبرویی مال کیه من:بگو ...:اقا مجتبی کوه پیما؛یکی از مشتری های ماست چند ساله داره قمار بازی میکنه توی مکان ما لبخندی پیروزمندانه زدم من:خوبه تو کارش؟ ...:بله اقا چند سال کسی روی دستش نیومده و خیلی هم دوست داره شما رو از نزدیک ببینه چند وقت پیش گفته بود میخواد با ما شراکت کنه من با لبخند:چه خوب راجب اون دختر چی؟ ...:اقا دختره همون فرشته شادمهرِ و دختر برادر زنِ مجتبی است من:عالیه فهمیدی چرا اومده اینجا؟ ...:انگاری میونش زیاد با خانواده اش خوب نیس و بخاطر همون؛پدرش از اصفهان فرستادتش اینجا خنده ای از ته دلم کردم و خوشحال دستی زدم من:این عالیه یه دیدار ترتیب بده با این کوه پیما میخوام ببینم چند مردِ حلاجه ...:بله قربان حتما
خوشحال به پنجره بالکن روبرویی خیره شدم تو آسمون ها دنبالت میگشتم توی زمین پیدات کردم من کارم هنوز با تو تازه میخواد شروع بشه (از زبان فرشته) نمیدونم چرا حس بدی داشتم تا شب از اتاقم بیرون نرفتم و استرس اون پیامک کل وجودمو گرفته بود بیشتر از این؛خبر داداش فرشید ترسمو بیشتر کرده بود یکم پیش داداش تماس گرفت و گفت که از پاسگاه با بابا تماس گرفته بودن و سراغ من و میگرفتن و از اینکه بی خبر اومده بودم تهران شاکی بودن و گفته بودن که امضای من پای خیلی از برگه ها پیدا شده که باید میرفتم و باهاشون حرف میزدم این خیلی برای من بد شده بود با صدای بلند عمو مجتبی از پایین لباسامو مرتب کردمو رفتم پایین سلامی دادم که با سردی جوابمو داد دلم گرفت از این همه بی توجهی نسبت به خودم عمو مجتبی:زهرا شب آماده باش میریم خونه همسایمون همونی که میگفتم خیلی مشتاق دیدنشم عمه با لبخند:خیلی عالی فرشته تو میتونی بمونی خونه تنها؟ زودتر از من عمو مجتبی جواب داد عمو مجتبی:اونم بیاد حوصله اش سر نمیره تو خونه با خوشحالی لبخندی زدم منم بدم نمیومد که برم حوصله ام سر رفته بود و دلم تغییر و تحول میخواست
با خوشحالی برگشتم توی اتاق و بعد دوش گرفتن درست و حسابی یه لباس مناسب و خوشگل پوشیدم و بعد بستن روسری ام رفتم پایین عمه و عمو منتظرم بودن با هم از خونه زدیم بیرون عمه دو تا پسر داشت که ازدواج کرده بودن و رفته بودن خارج وارد خونه همسایه روبرویی شدیم خدمتکار ها با خوشرویی استقبال کردن خونه پر بود از خدمتکار فقط با صدای پای کسی از پله ها به طرف راهرو نگاه کردم که با دیدن اون پسر جوون که دیروز توی بالکن دیده بودمش تعجب کردم عمو مجتبی با لبخند بلند شد و باهاش احوالپرسی کرد منم بی میل احوالپرسی کردم نمیدونم چرا با دیدنش استرس و ترس وجودمو میگرفت پسره:من آرش البرز هستم خیلی خوش اومدید به خونه من عمه با خنده:ممنون پسرم شما تنها زندگی می‌کنید توی خونه؟ پسره که فهمیده بودم اسمش آرشِ گفت آرش:من خارج بودم و چند روزه اومدم تهران منُ پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ کردن از بچگی رفتن دکتر و عصر میان عمو مجتبی:خیلی هم عالی من خیلی مشتاق دیدار شما بودم نگاه معناداری به من انداخت از نگاهش حس خوبی نگرفتم و سرمو انداختم پایین آرش:منم همینطور ادامه دارد...
منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها @bisaheldel
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربونی حاجی منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها @bisaheldel
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ شروع خدمت بچه ها به مردمشون 🌻 توضیح بچه ها درباره روند و افتتاح‌ گروه دختران جهادی شهید چمران @mahfeltv3
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ بجای نون خالی هَمبر میدادید! 🌻 تمسخر احسان از نحوه پذیرایی بچه ها @mahfeltv3
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ پول ته جیب بدیم کافیه ؟! 🌻 احسان گشت آخرین چیزی که موند تو کیف پولش گذاشت برای کمک @mahfeltv3