#جدید منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها
@bisaheldel
سلام ،
خوبین ؟؟؟ ❤️🍒
یه ثواب یهویی بریم !؟ 👀🤍
______________________ ✨️🥲
فروردین : امام جواد 💞
اردیبهشت : امام تقی 🧡
خرداد : امام حسن مجتبی 🫀
_______________________ ✨️🥲
تیر : امام سجاد 🌊
مرداد : امام جعفر صادق 🌈
شهریور : حضرت فاطمه ⭐️
_______________________ ✨️🥲
مهر : امام رضا 🪴
آبان : امام حسن عسکری 🌼
آذر: حضرت معصومه 🌿
_______________________ ✨️🥲
دی : حضرت خدیجه🦋
بهمن : امام حسین 🌻
اسفند : امام علی 🌷
_______________________ ✨️🥲
با توجه به ماه تولدتون 🌸 نیت کنید و 10 تا صلوات بفرستید 🪐💕
قبول باشهههههههههه عزیزانم 😌🌀
_______________________ ✨️🥲
فور کنید توی کانال ها اون دنیا ، اماما دستمونو میگیرن و میگن که توی کار خیر شریک بودید ... ❤️🔥🥺
💬🤍🤌🏻
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_بیست_یک من:چیشد؟ مجتبی با دو دلی:آخه اگه خانوادش بفهمن چی؟ من:هر وقت سراغشو گ
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_دوم
(از زبان آرش)
من:آقای کوه پیما
منتظر تصمیم شما هستم
خواست چیزی بگه که با صدای بابا بزرگ به احترامشون بلند شدم
بابابزرگ:پسرم مهمون داری؟
دستشو گرفتم و کمک کردم که بشینه
مامانبزرگ هم کنارش نشست
من:همسایه روبرویی ماهستن
همشون احوالپرسی کردن
بابابزرگ نگاهی با مهربانی به دختره کرد
بابابزرگ:ماشالله چه دختر خوشگلی
دخترم اسمت چیه؟
لبخندی زد و با خوشرویی جواب داد
دختره:ممنون باباجان؛فرشته
شما خوب هستین؟
نگاهی به مامانبزرگ قشنگم انداختم
مامانبزرگ متاسفانه نمیتونست حرف بزنه
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_سوم
من:اون نمیتونه حرف بزنه
دختره:ببخشید نمیدونستم
بابا بزرگ با لبخند:اشکالی نداره عزیزدلم
خوبه بابابزرگ خوشش اومد ازش
میتونه توی تایم های خالی
برای اونا هم پرستاری کنه
بعد خوردن شام و یکم حرف زدن برگشتن خونشون
شماره مجتبی رو گرفتم تا نتیجه رو ازش بپرسم
(از زبان فرشته)
با خستگی روی تخت دراز کشیدم
نمیدونم چرا از نگاهش نسبت به خودم حس خوبی نگرفته بودم
اما مامانبزرگ و بابابزرگش خیلی کیوت بودن
خیلی خوشم اومد ازشون
(از زبان راوی)
نمیدونست چه اتفاقی قراره براش بیوفته
بیخبر از همه جا و نقشه های شوم مجتبی و آرش خبری نداشت
آرش و مجتبی مثل وسیله فرشته رو معامله کردن
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_چهارم
آرش میخواست از چهره معصومش و حجابش استفاده کنه تا بتونه موادهایی که میسازن رو بفروشه
اما کسی که خدا کنارش باشه
هیچ بشری نمیتونه اونو اذیت کنه
(از زبان فرشته)
با شنیدن حرف عمه و عمو یخ زدم
یعنی چی که عمو من و معامله کرده بود؟
چطور در ازای شراکت من و به آرش داده بود؟
من با گریه:میفهمین دارین چیکار میکنین؟
من به بابام میگم عمه
نمیزارم من و مثل یه عروسک بفروشین
خواستم گوشی رو بردارم که با سیلی عمه هم خودم افتادم هم گوشی
عمه با داد:نمیتونی همچین غلطی رو بکنی
هرچی ما میگیم
میری خونه آرش البرز
و هر چی میگه انجام میدی
فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟
اون تو رو خریده
از حرفش قلبم شکست
یعنی چی که من و خریده؟
منم یه انسانم
با اومدن قلدر های آرش توی خونه فهمیدم که همه چی واقعیه
با سرعت خودمو به اتاق رسوندم و در و قفل کردم
نمیزارم دست کسی بهم بخوره
ادامه دارد...
بچه ها یه خبر خوب دارم براتون
قراره یه رمان مذهبی واقعی_تخیلی
از استاد شاکرنژاد و استاد حسنین بنویسم
از فردا همراه رمان مأوا میزارم توی کانال براتون 🫶🏻✨️
نظرتون چیه بزارم؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
♡مَنِـــــــــ اُو♡
بچه ها یه خبر خوب دارم براتون قراره یه رمان مذهبی واقعی_تخیلی از استاد شاکرنژاد و استاد حسنین بنوی
رمان: «رازِ آیهها»
داستان واقعی ـ تخیلیه
شخصیتهای اصلی حامد شاکرنژاد و حسنین الحلو هستن، اما اتفاقات داستان ساخته ذهن نویسنده است.
حامد، شخصیتی آروم، مقتدر و پناه آدمها داره.
حسنین، شخصیتی شوختر، مهربون و پر از احساس.
داستان از یک تلاوت در حرم امام رضا (ع) شروع میشه. بعد از پایان مراسم، پیرمردی به حامد کتابی قدیمی هدیه میده و فقط یک جمله میگه:
"این کتاب، صاحبش رو خودش انتخاب میکنه."
وقتی حامد و حسنین کتاب رو باز میکنن، متوجه میشن داخلش فقط چند آیه از قرآن نوشته شده. اما اتفاق عجیب اینه که هر بار یکی از آیهها رو تلاوت میکنن، وارد ماجرایی میشن که مربوط به مفهوم همون آیه است