#رمان_مأوا
#پارت_بیست_چهارم
آرش میخواست از چهره معصومش و حجابش استفاده کنه تا بتونه موادهایی که میسازن رو بفروشه
اما کسی که خدا کنارش باشه
هیچ بشری نمیتونه اونو اذیت کنه
(از زبان فرشته)
با شنیدن حرف عمه و عمو یخ زدم
یعنی چی که عمو من و معامله کرده بود؟
چطور در ازای شراکت من و به آرش داده بود؟
من با گریه:میفهمین دارین چیکار میکنین؟
من به بابام میگم عمه
نمیزارم من و مثل یه عروسک بفروشین
خواستم گوشی رو بردارم که با سیلی عمه هم خودم افتادم هم گوشی
عمه با داد:نمیتونی همچین غلطی رو بکنی
هرچی ما میگیم
میری خونه آرش البرز
و هر چی میگه انجام میدی
فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟
اون تو رو خریده
از حرفش قلبم شکست
یعنی چی که من و خریده؟
منم یه انسانم
با اومدن قلدر های آرش توی خونه فهمیدم که همه چی واقعیه
با سرعت خودمو به اتاق رسوندم و در و قفل کردم
نمیزارم دست کسی بهم بخوره
ادامه دارد...
بچه ها یه خبر خوب دارم براتون
قراره یه رمان مذهبی واقعی_تخیلی
از استاد شاکرنژاد و استاد حسنین بنویسم
از فردا همراه رمان مأوا میزارم توی کانال براتون 🫶🏻✨️
نظرتون چیه بزارم؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
مَنِـــــــــ اُو
بچه ها یه خبر خوب دارم براتون قراره یه رمان مذهبی واقعی_تخیلی از استاد شاکرنژاد و استاد حسنین بنوی
رمان: «رازِ آیهها»
داستان واقعی ـ تخیلیه
شخصیتهای اصلی حامد شاکرنژاد و حسنین الحلو هستن، اما اتفاقات داستان ساخته ذهن نویسنده است.
حامد، شخصیتی آروم، مقتدر و پناه آدمها داره.
حسنین، شخصیتی شوختر، مهربون و پر از احساس.
داستان از یک تلاوت در حرم امام رضا (ع) شروع میشه. بعد از پایان مراسم، پیرمردی به حامد کتابی قدیمی هدیه میده و فقط یک جمله میگه:
"این کتاب، صاحبش رو خودش انتخاب میکنه."
وقتی حامد و حسنین کتاب رو باز میکنن، متوجه میشن داخلش فقط چند آیه از قرآن نوشته شده. اما اتفاق عجیب اینه که هر بار یکی از آیهها رو تلاوت میکنن، وارد ماجرایی میشن که مربوط به مفهوم همون آیه است
"امشب،خرابههای شام بوی پدر میدهد
دختری سهساله،سر بر آغوشی گذاشت
که تمام آرزویش بود...
یا رقیه بنت الحسین(س)"
@bisaheldel
"اگر دلت شکست،نام رقیه(س) را آرام زمزمه کن
دخترکی که خودش داغدار بود،پناه دلهای شکسته شد"
@bisaheldel
"سه ساله بود،اما داغی که بر شانههای
کوچکش نشست،به اندازه تاریخ سنگین بود
رقیه(س)،دختر کوچکی که خوابِ آغوش پدر
را دید و با همان خواب، آسمانی شد..."
@bisaheldel
"در خرابههای شام، یک سؤال هنوز بیپاسخ مانده است
چگونه دنیا توانست اشکهای یک دختر سه ساله را تاب بیاورد؟"
@bisaheldel
"امشب،شام دوباره سهساله میشودبابا...
گفته بودند مسافری،نگفته بودند
مسافران، بیسر برمیگردند..."
@bisaheldel
"بابا...
گفته بودند مسافری، نگفته بودند
مسافران، بیسر برمیگردند..."
@bisaheldel
"امشب برای حاجتهایتان، برای دلتنگیهایتان و برای تمام بغضهایی که جایی برای گفتن ندارند، در خانهی دختر سه سالهی حسین(ع) را بزنید.
شنیدهایم که پدرش کریم است؛
دختر هم از پدر، کرامت به ارث برده است.
یا رقیة بنت الحسین(س)، دست ما را هم بگیر"
@bisaheldel