eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
211 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"امشب اگر دلت گرفت، به دختر حسین(ع) بگو. او خوب می‌داند دلتنگی چه طعمی دارد" @bisaheldel
"امشب، شام دوباره سه‌ساله می‌شود..." @bisaheldel
"بابا! به خواب من شبی سر بزن هنوز بر گونه‌های خیس من، دستت بکش ز دور گفتند رفته‌ای و نخواهی دگر بیایی دیدم تو آمدی... ولی بی‌صدا، صبور" @bisaheldel
"چه زود بزرگ شد آن دخترک سه ساله از کربلا تا شام، به اندازه‌ی یک تاریخ" @bisaheldel
"در کربلا، عباس(ع) علمدار بود؛ و در شام، رقیه(س) علمدارِ دلتنگی. السلام علیکِ یا رقیة بنت الحسین(س)" @bisaheldel
"بابا! این خرابه، برای من کوچک نیست؛ جای خالیِ توست که بزرگ است بابا! گفتی اگر دلت گرفت، صدایم بزن؛ من هر شب صدایت زدم، چرا دیر آمدی؟" @bisaheldel
"من از تمامِ شام، تو را آرزو کنم یک بار دیگر اسمِ مرا روبه‌رو کنم گفتند: «سرت رسیده» و من گریه کرده‌ام بابا! چگونه با سرِ تو گفت‌وگو کنم؟" @bisaheldel
"بابا! همه گفتند که برمی‌گردی با خنده به سوی دخترت برمی‌گردی من منتظرِ آغوشِ گرمت بودم با بوسه نیامدی... سرت برگردی..." @bisaheldel
"من فرشته‌ی نوشتنِ اشک‌ها هستم. آن شب، مرا به خرابه‌ی شام فرستادند. گفتند: «امشب فقط گریه‌های رقیه را بنویس.» گمان کردم کارِ یک شب است. نوشتم: «بابا...» دوباره نوشتم: «بابا...» و باز نوشتم: «بابا...» نمی‌دانستم یک دختر سه ساله، این همه حرفِ نگفته را در یک کلمه پنهان کرده است. نیمه‌های شب، قلم از دستم افتاد. دیگر توانِ نوشتن نداشتم. به آسمان نگاه کردم و گفتم: «خدایا! اشک‌هایش تمامی ندارد.» ندا آمد: «نویسنده‌ی اشک‌هایش نباش! امشب، شاهدِ وصالش باش.» و ساعتی بعد، دیدم که دیگر «بابا» نمی‌گوید... آرام گرفته بود؛ آن‌چنان آرام که گویی سال‌هاست در آغوشِ پدر خوابیده است. از آن شب، هرگاه فرشته‌ها نامِ رقیه را می‌شنوند، هیچ‌کس از خرابه‌ی شام نمی‌گوید؛ همه از آغوشِ حسین(ع) سخن می‌گویند" @bisaheldel
تلخ...💔 "نوشته‌اند آن شب، گریه‌ی رقیه(س) در خرابه‌ی شام آرام نمی‌شد. خواب پدر را دیده بود. با همان زبان کودکانه، مدام می‌گفت: «پدرم کجاست؟» هرچه او را آرام کردند، آرام نگرفت. صدای گریه‌ی دختر، به مجلس یزید رسید. گفتند: «سرِ پدرش را نزد او ببرید، آرام می‌شود.» طشتی آوردند و پارچه‌ای بر روی آن کشیده بودند. رقیه(س) گمان کرد برایش هدیه آورده‌اند. با شوق کودکانه پرسید: «این چیست؟» پارچه را که کنار زدند، گفت: «این صورت به صورتِ پدرم حسین(ع) شبیه است...» سر را در آغوش گرفت و آن‌قدر با پدر سخن گفت و گریست که همه‌ی خرابه به گریه افتاد. می‌گویند آخرین سخنش این بود: «بابا! چه کسی محاسنت را به خونت خضاب کرده است؟ چه کسی در کودکی مرا یتیم کرده است؟» و آن شب، دختر سه ساله‌ی حسین(ع)، برای همیشه در آغوش پدر آرام گرفت... السلام علیکِ یا رقیة بنت الحسین(س)" @bisaheldel
۱۵ روز تا اربعین حسینی...🥀