"نمیدانم چرا هیچکس از تنهاییِ مشکِ
حضرت عباس(ع) حرف نمیزند؛از وقتی بر
زمین افتاد، دیگر هیچوقت به خیمههانرسید..."
@bisaheldel
"گاهی به این فکر میکنم که اگر حضرت رقیه(س) بزرگ میشد، از کربلا چه چیزی را برایمان تعریف میکرد؟
از عطش؟
از نیزهها؟
یا از آغوشی که دیگر نبود...
شاید کربلا را باید از چشمهای یک کودک خواند؛
آنجا که بزرگترین مصیبت، شهادت نبود...
«بابا» نگفتنی بود"
@bisaheldel
"خدا کند که قیامت صدا زنند مرا:
گناهکارِ حسین(ع) است، راهش بدهید"
@bisaheldel
"نه هر دلی حرمِ نامِ حسین(ع) میشود،
خدا اگر بخواهد، «یا حسین» قسمتِ آدم میشود"
@bisaheldel
#از_زبان_یک_فرشته_مامور
"خدا مرا مأمور خرابهی شام کرده بود؛ مأمورِ دخترکی سه ساله.
هر شب، اشکهایش را میشمردم و به آسمان میبردم. آنقدر گریه کرده بود که فرشتهها او را به نام میشناختند.
آن شب اما، آسمان حال دیگری داشت. خدا به ما فرمود: «بالهایتان را بر خرابه بگسترانید، امشب رقیه مهمان ماست.»
دیدم که دخترک از خواب پرید و گفت: «بابایم را میخواهم...»
گریهاش که بلند شد، آسمان گریست. کمی بعد، پدرش را برایش آوردند. سرِ پدر را در آغوش گرفت و آرام در گوشش چیزی گفت که ما فرشتهها هم نشنیدیم.
فقط دیدم که لبخند زد...
خدا دوباره فرمود: «بالهایتان را بگشایید.»
پرسیدم: «پروردگارا! کجا؟»
فرمود: «رقیه دیگر طاقتِ شام را ندارد، او را به حسینم برسانید...»
آن شب، من شاهد بودم که کوچکترین دخترِ کربلا، بزرگترین راهِ آسمان را پیمود"
@bisaheldel
#روایت تلخ...🥀
"آن شب، خرابه آرامتر از همیشه بود...
کودکان، از خستگیِ گریه خوابیده بودند و زینب(س) هنوز بیدار بود. نگاهش میانِ صورتهای کوچک و معصوم میچرخید؛ یکی در خواب «بابا» میگفت، دیگری از تشنگی لبهایش را به هم میفشرد.
ناگهان با خود اندیشید؛ همین کودکان، چند روز پیش در مدینه، چه غمی داشتند؟ بزرگترین غمشان چه بود؟ شکستنِ اسباببازیشان؟ دیر آمدنِ پدرشان؟
چه شد که در چند روز، کودکیهایشان را در کربلا جا گذاشتند؟
زینب(س) سرش را به دیوارِ خرابه تکیه داد. دیگر کسی نبود که او را «خواهرم» صدا بزند. دیگر کسی نبود که هرگاه نگاهش مضطرب میشد، بگوید: «خواهرم! تا من هستم، غصه نخور.»
مصیبتِ زینب(س)، تنها داغِ حسین(ع) نبود...
مصیبت آن بود که بعد از حسین(ع)، دیگر فرصتِ خواهر بودن نداشت. باید برای رقیه(س)، مادر میشد؛ برای سکینه(س)، پناه میشد و برای امامِ بیمار، تکیهگاه.
آن شب، زینب(س) گریه نکرد...
میترسید صدای گریهاش، کودکی را از خواب بیدار کند که هنوز خیال میکرد فردا، پدرش بازخواهد گشت"
@bisaheldel
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جدید منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها
@bisaheldel
#جدید منتشر شده از ضبط محفل ستارهها
@bisaheldel