"کُل ساعَة بجوار حُسَينْ"
🎤
پرسید او کیست؟!
گفتم هر آنچه که دارم.
____
هر ساعت بی قرار حرم حسین؛در کنار حسینیم.
____
ما را نماد مذهبی ها نشمارید آنها در گلزار شهدا هستند :)
____
ما داریم سعی میکنیم بیشتر به امام حسین نزدیکت کنیم
____
یه اکیپ هفت نفره هستیم پس:
در کنار هفت دهه نودی باشید.
____
پس اگه توهم یکی از نوکر های امام حسینی و عشق امام حسین تو دلته تا گممون نکردی عضو شو
لینک کانالمون؟
https://eitaa.com/hoobhossein
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_بیست_چهارم آرش میخواست از چهره معصومش و حجابش استفاده کنه تا بتونه موادهایی که م
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_پنجم
پشت در نشستم و زانوهامو بغل کردم
چطور میتونستن اینکارو بکنن؟
در اتاق رو میزدن و قصد داشتن بشکنن
گریه میکردم و التماس خدا میکردم تا کمکم کنه
نمیدونم چیشد که در با ضرب باز شد و من با کمر پرت شدم وسط اتاق
دردم گرفت و گریه ام شدت یافت
من با گریه:تروخدا من و نبرید
من نمیخوام برم جایی
بی اعتنا به حرف های من گرفتنم و جلوی چشمای عمه و عمو بردن
نفرت تموم وجودمو گرفت
یه روزی برمیگردم و انتقام خودمو میگیرم ازتون
جالبیش اینجا بود که با احترام باهام برخورد میکردن
با دیدن آرش خان البرز
نفرتم چند برابر شد
من:تف تو ذاتت؛تو هم مردی؟
خنده ای کرد و روبروم ایستاد
آرش:کارمون تازه باهات شروع شده کوچولو
امضای تو پای خیلی از مدارک هام هستن
هرچی میگم و انجام ندی میدمت دست پلیس
تازه دو هزاریم افتاد
پس این کثافت سر دسته اونا بود
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_ششم
من با نفرت:پس تویی اون عوضی؟
آرش با خنده:خود خودمم
حالا میخوای بدونی برای چی تو رو آوردم اینجا؟
یا میخوای فحش بدی؟
من با سردی تمام:میشنوم
آرش با خنده:حالا شد
ما به مدیر فروش نیاز داریم
من با تعجب:فروش چی؟
آرش:هروئین
از حرفش از حرص سرم درد گرفت
این چی داشت میگفت؟
من برم مواد بفروشم؟
من با داد:میفهمی داری چه زری میزنی؟
من مواد فروش بشم؟؟؟؟؟
آرش:چرا نشی
هم چهره ات معصومِ هم حجابت
هیچکس ازت شک نمیکنه تا وقتی که کارتو خوب انجام بدی
من با حرص:دیگه چی؟
من اینکارو نمیکنم
میخوای اون برگه هارو بده پلیس
ترجیح میدم برم زندان تا اونچیزی که میخوای رو بدم بهت
پوزخندی زد
آرش:این آخرین حرفتِ؟
قبل اینکه من چیزی بگم؛بابابزرگ آرش جوابشو داد
بهش نگاه کردم
داشت از پله ها می اومد پایین و عصبی بود
بابابزرگ:این دختر اون کارو نمیکنه آرش
برو هرکسی رو پیدا میکنید بکن
آرش اعتراض وار:بابابزرگ لطفا شما دخالت نکنید
با دادش ترسیدم
بابابزرگ:خفه شو
همون که گفتم
این دختر قاطی کثافت کاری های شما نمیشه
میمونه توی این خونه
اما نه برای کمک به فروش آشغال های تو
بلکه برای پرستاری از مامانبزرگت
لبخندی به مهربانیش و حمایتش زدم
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_هفتم
آرش با حرص:من جواب اون بالا دستی رو چی بدم؟
بابابزرگ با خونسردی:خودت میدونی
این دختر هیچ کاری برای تو نمیکنه
معلوم بود نمیتونه روی حرف بابابزرگش حرف بزنه
خوشحال شدم و با پوزخندی روی مبل نشستم
آرش با حرص نگاهم میکرد
بابابزرگ رو به من:دخترم برو بالا هر اتاقی رو دلت میخواد انتخاب کن
میام بالا پیشت
لبخندی زدم و تشکر کردم
جلوی چشم های عصبی آرش با پوزخند رفتم بالا
(از زبان آرش)
عصبی دستامو مشت کردم
بابابزرگ جلوی اون دختر خردم کرده بود
من:بابا چرا اینکارو کردید؟
من جواب بالا دستی رو چی بدم؟
بابابزرگ:خودت میدونی چی بگی
من نمیزارم این دختر معصوم رو قاطی اون کارهات بکنی اینو بفهم
عصبی از خونه زدم بیرون
لعنت به من که نمیتونستم روی حرف بابابزرگ حرف بزنم
لعنت به من که خیلی دوسش داشتم
ادامه دارد...
دوستان گلم
۱۷۵ بشیم هم بک گراند میزارم از سید و حاجی براتون
هم برنامه شبی در قبرستان که سید حسنین دعوت شده بودند
#قول_آماری
"اونجا که امام حسین روی تن برادرش لحد چید
و با گریه گفت:
|غارت زده آن نیست که مالش را برده باشند
غارت زده کسی است که
برادری چون تو را به خاک میسپارد| "
@bisaheldel
"انشالله تا قبل مرگمون حداقل یه بار رد شدن
از گیتای ورودی حرم حضرت رقیه(س) رو تجربه کنیم:)"
@bisaheldel
"کربلای اربعینت
دینار و گذرنامه و مهر خروج نمیخواد
ناز کردن حضرت رقیه پیش امام حسین میخواد!"
@bisaheldel
"خوش به حال امام حسین
که عباس را داشت...
و خوش به حال عباس
که تمام دنیایش؛حسین بود...)"
@bisaheldel