"بعضی روزها،
فقط به این فکر میکنم که
اگر امام حسین(ع) مرا به اسم صدا بزند،
شرمنده میشوم یا خوشحال؟"
@bisaheldel
"عجیبترین اتفاق دنیا؟
هنوز کسی نتوانسته از کنار نام حسین(ع)
بیتفاوت بگذرد"
@bisaheldel
#از_زبان_یک_فرشته_مامور
من فرشتهای مأمورم؛ مأمورِ شمردنِ قدمها.
"سالهاست در اربعین، قدمهای زائران را میشمارم. بعضیها آرام راه میروند، بعضیها با پای تاولزده، بعضیها هم با دلی که هزار تکه شده است.
اما عجیبترین زائری که دیدم، مردی بود که تمام راه را گریه نکرد.
فقط زیر لب میگفت: «حسین! من را هم قبول میکنی؟»
وقتی به حرم رسید، سرش را پایین انداخت و گفت: «من برای زیارت نیامدهام؛ آمدهام مرا به خودم برگردانی.»
آن روز فهمیدم، ما فرشتهها قدمها را میشماریم، اما حسین(ع) دلها را"
@bisaheldel
#روایت
"هر شب آرزو میکرد فردا از خواب بیدار نشود. خسته بود؛ آنقدر که حتی دعا کردن را هم کنار گذاشته بود. یک شب، میان گریههایش فقط گفت: «خدایا! اگر هنوز دوستم داری، خودت پیدایم کن.»
چند روز بعد، بیآنکه بداند چرا، پایش به مجلس امام حسین(ع) باز شد. نه اشکی ریخت و نه حالی داشت. فقط گوشهای نشست. پیرمردِ روضهخوان گفت: «بعضیها را امام حسین(ع) وقتی همه رهایشان کردهاند، خودش بغل میکند.»
میگفت: «نمیدانم چرا، اما حس کردم این جمله را برای من گفتند.»
امروز، هنوز هم مشکلاتش تمام نشده؛ اما دیگر آرزوی مرگ نمیکند. او دوباره زندگی را از امام حسین(ع) هدیه گرفته است"
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
۱۰ روز تا اربعین حسینی...🥀
۹ روز تا اربعین حسینی...🥀
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
مجالس شبهای اربعین در موکب «أمیرالقراء»
نشانی: کربلای مقدس، جاده نجف اشرف، مجموعه موکبهای امالبنین (علیهاالسلام)، کنار دانشگاه العمید.
-با حضور استادحسنین و استادشاکرنژادواستادابوالقاسمی✨
@hamed_alhilou
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی_شش (از زبان آرش) چند روزی بود که حرفهای فرشته از ذهنم بیرون نمیرفت. "یه روز
#رمان_مأوا
#پارت_سی_هفت
(از زبان فرشته)
چند روزی بود که خبری از آرش خان نبود. نه برای حرف زدن میاومد و نه اصراری برای رفتن من به زیرزمین میکرد
جالب تر از اون خبری از سارا و گیرهاش هم نبود
راستش برام عجیب بود
مثل همیشه بعد از نماز صبح، قرآن کوچیکم رو باز کردم و مشغول خوندن شدم
صدای در اومد؛بی حال سرمو بالا گرفتم و با دیدن آرش خان اخمی کردم
اسمشو بردم پیداش شد
آرش خان:اجازه هست؟
با شنیدن صدای نحسش اخمم شدت گرفت
من:بفرمایید
وارد اتاق شد اما برخلاف همیشه کنار در ایستاد
تعجب کردم
آرش خان:ببخشید مزاحم شدم
با تعجب نگاهش کردم. این اولین بار بود که از من اجازه میگرفت.
من:کاری داشتید؟
نگاهش روی قرآن توی دستم ثابت موند
انگاری میخواست چیزی بگه اما مردد بود
منم سر درد داشتم و حوصله نداشتم
من:میشنوم
آرش خان:میشه یه چیزی بپرسم؟
سرمو تکون دادم
آرش خان:داشتم فکر میکردم،خدا از منم میگذره؟
سؤالش باعث شد چند لحظه ماتم ببره
اون و از این جور سوال ها؟
من:منظورتون چیه؟
لبخند تلخی زد
آرش خان:آدمی که نصف عمرش رو اشتباه زندگی کرده، حق برگشتن داره؟
برای اولین بار نمیدونستم باید ازش متنفر باشم یا جواب سؤالش رو بدم
کسی که تا خرخره غرق گناه بود داشت اینو میگفت؟
من:تا وقتی زندهای،حق برگشتن داری
بدون اینکه چیزی بگه
لبخند کوچیکی زد و از اتاق بیرون رفت
این تعجبمو چند برابر کرد
امروز چش شده بود؟
#رمان_مأوا
#پارت_سی_هشت
(از زبان آرش)
وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم
نمیدونستم چرا اینقدر حرفهاش روی من تأثیر میذاشت
تا چند ماه پیش اگه کسی اسم خدا رو جلوی من میآورد، فقط سکوت میکردم اما حالا...
حالا دلم میخواست بدونم اون خدایی که فرشته ازش حرف میزنه چقدر مهربونه...
شب شده بود که از کنار اتاقش رد شدم
صدای گریه آرومش به گوشم رسید
بیاختیار پشت در ایستادم
دختره:خدایا!
من هیچکسو جز تو ندارم؛میدونم که منو فراموش نکردی
با شنیدن حرفهاش دلم لرزید
چطور ممکن بود دختری که این همه اذیت شده، هنوز اینقدر عاشق خدا باشه؟
من بودم که باید از خدا شاکی میبودم یا اون؟
تا یادم میاد همش مجبور بودم روی پای خودم بایستم چه غلط چه درست
کم سختی نکشیده بودم
پوفی کشیدم و چشمامو بستم تا بخوابم اما نمیتونستم و این بیشتر اذیتم میکرد
فکرم کم بود اینم بهشون اضافه شده بود
همون شب تا صبح خوابم نبرد