eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
211 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
جدید اداستوری سید حسنین ✨🖤 @shakerheloha
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتشر شده از موکب امیرالقرا از سید حسنین @bisaheldel
منتشر شده از سید حسنین @bisaheldel
منتشر شده از سید حسنین @bisaheldel
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_چهل_و_دو (از زبان آرش) امروز سومین روزی بود که نماز می‌خوندم هنوز هم بعضی از ذکر
(از زبان فرشته) امروز حالم از همیشه بدتر بود کمر دردم شدیدتر شده بود و از صبح حتی نتونسته بودم از جام بلند بشم بعد از نماز ظهر؛که مجبور شده بودم روی صندلی بخونم؛قرآنم رو باز کردم و مشغول خوندن شدم غرق ارامش بودم که صدای در باعث شد سرمو بلند کنم قسم میخورم اگه دوباره سارا باشه و بخواد اذیتم کنه یا مجبورم کنه؛منم مجبور میشم نشونش بدم فرشته شادمهر کیه! اما با شنیدن صدای آرش خان اخم شدیدی کردم آرش خان: اجازه هست؟ در نیمه باز بود و پشت در منتظر ایستاده بود بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: من: بفرمایید. آروم وارد اتاق شد چند لحظه سکوت کرد و بعد یه کیسه کوچیک روی میز گذاشت من با تعجب: این چیه؟ آرش خان:داروهات با تعجب نگاش کردم اینجا چه خبر بود؟ من:من از شما چیزی خواسته بودم؟ لبخند محوی زد آرش خان: لازم نیست همیشه آدم حرف بزنه تا بشه فهمید حالش خوب نیست چند روزه متوجه درد کمرت هستم کار سارا هست نه؟ بی‌تفاوت نگاهمو ازش گرفتم؛چه فرقی میکرد اگه میگفتم اره ادم های خودش بودن دیگه من با اخم شدیدتر:ممنون، اما نیازی نیست برای من هزینه کنید در ضمن من هنوزم روی حرفم هستم اقا من نمیرم زیرزمین اگه میخواین اینجوری من و رام کنید زحمت نکشید چون من هیچ جوره رام نمیشم آرش خان با ابخندی اروم:هزینه نیست، وظیفه‌ست و بهتون قول میدم دیگه به هیچ کاری مجبور نمیشید تعجب کردم این چش شده بود؟ اگه آرش قبلی بود الان داد و هوار که نه هرچی من میگم اون اما در کمال تعجب خونسرد چیزی نگفت خواستم جوابش رو بدم که ادامه داد: آرش خان:راستی... نماز عصر رو خوندی؟ با تعجب نگاش کردم؛دیگه واقعا نمیتونستم بشناسمش من با بی تفاوتی:بله، چطور؟ لبخند کوچیکی زد آرش خان:هیچی، فقط پرسیدم قبول باشه برای اولین بار، توی چشماش برق عجیبی بود؛ برقی که هیچ شباهتی به آرش البرز چند وقت پیش نداشت... خدای من این چش شده؟