مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_چهل_و_پنج (از زبان راوی) خدا همیشه آدمها رو از راههایی هدایت میکند که حتی فکرش
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_شش
(از زبان آرش)
تا صبح خواب به چشمهام نیومد
فکر اینکه چطوری میتونستم کارارو عقب بندازم
داشت اذیتم میکرد...
هر بار که چشمهام رو میبستم، فقط یه سؤال توی ذهنم تکرار میشد
"اگه فرشته جای من بود، چیکار میکرد؟"
جوابش معلوم بود
بدون ذرهای ترس، جلوی ظلم میایستاد
کاش خدا یکم از جرات اون به منم میداد
ساعت نزدیک هشت صبح بود که سینا وارد اتاقم شد
این بدون در زدن و اومدنشون داشت اذیتم میکرد
دووم بیار آرش؛بزودی از دستشون نجات پیدا میکنی
سینا:آرش! همه چیز برای امشب آمادهست
من با خونسردی:برای چی؟
سینا با تعجب گفت:
شوخی میکنی؟ مگه خودت نگفته بودی امشب بچهها رو منتقل کنیم؟
سرمو پایین انداختم و اخمی کردم و آروم گفتم:
من: برنامه عوض شده
سینا:منظورت چیه؟
من:هیچ بچهای امشب منتقل نمیشه
اخمهاش توی هم رفت
سینا:آرش! حالت خوبه؟
میفهمی داری چی میگی؟
دو ماهه داریم براش برنامه ریزی میکنیم
من با اخم:از من چیزی شنیدی؟
سینا:اما آرش...
من: گفتم که؛هیچ بچهای منتقل نمیشه!
برای اولین بار توی این چند سال، برخلاف دستوری که بهم داده شده بود، تصمیم گرفته بودم "نه" بگم
عصبی از اتاق رفت بیرون
پوفی کشیدم
این نه؛قرار بود گرون برام تموم بشه اما من راضی بودم
دیگه خسته شده بودم از این همه گناه!!!
میدونم که خدا خودش کمکم میکنه و هوامو داره
اما من از خودم نمیترسیدم
از خانوادم؛تنها کسانی که برام مونده بودن میترسیدم ....
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_هفت
(از زبان فرشته)
به داروهای روی میز نگاهی انداختم
از دیروز همونجا مونده بودن و دستی بهشون نزده بودم
دوست نداشتم با پول حرام چیزی بخورم
انگاری داشتن برای یه محموله آماده میشدن و عمارت هی رفت و آمد بود
حتی سارا خانم هم کمتر پیدا بود امروز
یاد سوال دیروز آرش خان افتادم
حس میکردم یه چیزیش شده
غیر طبیعی بود رفتاراش
بعد از نماز ظهر،خواستم قرآنم و باز کنم که بخونم اما با شنیدن صدای داد آرش خان از پایین
رفتم توی بالکن و به حیاط خیره شدم
آرش خان رو به یکی از آدماش:شما برای من کار میکنید؟
هرچی گفتم اون
امشب کسی جایی نمیره تمام!!!
اهمیتی ندادم و رفتم از اتاق بیرون تا یه سری به مامان جون بزنم
بعد در زدن اتاقش؛رفتم تو
دراز کشیده بود؛با دیدن من بلند شد و نشست
سلامی دادم و دستشو بوسیدم
مامان جون با مهربانی:سلام به روی ماهت قشنگم
حالت چطوره؟
من:شما رو که دیدم بهتر شدم
مامان جون:یه چیزی ازت بپرسم؟
من:بفرمایید
مامان جون: تا حالا شده برای کسی که ازش متنفری دعا کنی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
منظورش چی بود؟
من: معلومه که نه!
لبخند مهربونی زد
مامان جون:خدا بعضی وقتها آدمها رو از راه آدمهای دیگه نجات میده
من با تعجب:منظورتون چیه؟
مامان جون:هیچی عزیزم، فقط هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشو
نفهمیدم منظورش چی بود
قصدش چی بود از این حرف ها؟
چی رو میخواست بهم بگه؟
یهو یاد آرش خان افتادم...
اون روز، برای اولین بار دلم برای آرش البرز دعا کرد
نه به خاطر خودش...
فقط دعا کردم خدا اگه صلاح میدونه، هدایتش کنه
چشماشو روی حقیقت باز کنه