رفقای گلم
مرامی حمایت کنید ازشون
ببینم چیکار میکنید
تا ظهر ۳۰ تایی شون کنید🫶🏻
https://eitaa.com/SIEHASNEN
دوستان رفقا
چند بار بگم کپی نکنید
بابا برای هر محتوای این کانال داریم زحمت میکشیم
ما زحمت میکشیم ادیت ميزنيم فعالیت میکنیم
بعد تو بیای بدون اینکه در نظر بگیری راحت کپی کنید بزاری کانالت که چی؟
اعضا بره بالا؟
با دزدی؟
مَنِـــــــــ اُو
تنها پناه امنش...برادرش!!! #ادیت_حامین #برادرانه @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
هر کانالی که این ادیت ما رو کپی کرده لطفا هرچه زودتر پاک کنه
ما راضی نیستیم و حلال نمیکنیم
و درضمن از این به بعد کانال رو میبندم تا دیگه کپی نشه
و محض رضای خدا
اون لوگوی کانال به اون بزرگی رو روی ویدیو نمیبینی که کپی میکنی؟
رفقای گلم
ازشون مرامی حمایت کنید و عضو کانال قشنگش بشید
https://eitaa.com/Hamed_Hassanin6263
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_پنجاه_و_یک بعد از بیرون اومدن از اتاق مامان جون، مستقیم رفتم به اتاق کارم نگاهم ب
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_دو
(از زبان آرش)
هنوز از حرفهای کیان خان عصبی بودم
سرمو بین دستام گرفتم
همه این سالها فقط به خاطر نجات خواهرم دستورهاشو اجرا کرده بودم...
اما حالا دیگه نه
دیگه نمیتونستم ادامه بدم
اگه قرار بود تا آخر عمرم باج بدم، هیچوقت آزاد نمیشدم
نگاهم به ساعت افتاد
قرار بود امشب از فرشته درباره نماز بپرسم
چند دقیقه بعد پشت در اتاقش ایستادم
تردید داشتم که برم تو یا نه
تردید و کنار زدم و آروم در رو به صدا درآوردم
من:اجازه هست؟
صدای سردش اومد
فرشته:بفرمایید
وارد شدم و کنار در ایستادم
مثل همیشه با چادر و قرآنش روی تخت نشسته بود
ناخودآگاه با دیدنش توی چادر لبخند محوی زدم که خداروشکر ندید وگرنه الان مُرده بودم!!!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
فرشته:سؤالتون چیه؟
من:اجازه هست بشینم؟
بازم بدون اینکه نگاهم کنه هومی گفت
روی صندلی میز آرایشی نشستم
من: وقتی آدم خیلی گناه کرده باشه...
خدا واقعاً میبخشتش؟
برای اولین بار سکوت بینمون طولانی شد...
فرشته آروم قرآن رو بست و بهش خیره شد
فرشته:اگه از ته دل پشیمون باشه... بله
نگاهم ناخودآگاه خیس شد
من که پشیمون بودم
اما نمیدونستم چطوری از این باتلاق بیرون بیام
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_سه
(از زبان فرشته)
چند ثانیه فقط نگاش کردم
بازم انگاری حس کردم بغض داره و میخواد گریه کنه یا گریه کرده قبلا
برای اولین بار توی چشمهای آرش البرز، غرور همیشگی رو نمیدیدم
انگار یه بار سنگین روی دوشش بود
که نمیدونست چطوری اون بار و بزاره زمین!!
من:نماز فقط خم و راست شدن نیست آقا
سرشو بلند کرد و نگاهم کرد
ادامه دادم:
من:اول باید دلت بخواد برگردی سمت خدا
تا تو نخوای هیچ کمکی نمیتونی دریافت کنی
آروم گفت:
آرش خان:اگه بخوام... دیر نیست؟
من:خدا هیچوقت در رو روی بندهش نمیبنده
لبخند محوی زد
انگار که آروم شده باشه
آرش خان: ممنون
بدون اینکه حرف دیگهای بزنه از اتاق بیرون رفت
با رفتنش نفسمو بیرون دادم
نمیدونستم چرا...
اما حس میکردم یه اتفاق بزرگ نزدیکه
رفتارهای عجیب و غریب آرش خان
اصلا بهش اعتماد نداشتم
حس میکردم اینم جزوی از نقشه است
تا من و وادار به کارهای کثیف خودش بکنه
اما من هیچوقت و هیچ جوره خام این رفتارهاش نمیشدم
فکر کن یه درصد آرش خان ادم شده باشه و بخواد نماز بخونه
هه!!!
خیال خام