eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتشر شده از سید حسنین منتظر بمونید می‌بینید ثانیه ۳۱ @bisaheldel
منتشر شده از سید @bisaheldel
من که این همه زودتر از همه براتون جدید منتشر شده میزارم نمی‌خواهید بیشترمون کنید🥲🫶🏻 بزن رو پیوستن قلب من که قول آماری داریم توی آمار ۲۰۰ @bisaheldel
قول آماری آماده است رفقا بکگراند ها و تم هااااا.... منتظرتونمممممم ما رو به دوستانتون معرفی کنید🫶🏻😉 @bisaheldel
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله نور✨ اینجا از دو قاری قرآن، دو برادر و دو رفیق فعالیت میشه 🤍🖇 _حامد شاکرنژاد✨سید حسنین الحلو ✨ از محفل تا محفل ستاره ها 🫀✨ ماجرای نوه ها با پدربزرگ✨😂 خاطرات خنده‌دار حامنین😁✨ تلاوت های محشررر و روح نواز ✨ 🕊 مرور خاطرات محفل✨🤝 بک گراند و روتین محفل ستاره ها 🦋✨ و در آخر بغل هاشون✨ 🫂 ✨✨✨نـَــجــوایِـ‌حامِــنیـنــ‌ ✨✨✨ @najyaihamenin ـــــــــــ✨✨✨✨ـــــــــــ
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_پنجاه_چهار (از زبان راوی) همیشه درست زمانی که آدم تصمیم می‌گیرد راهش را عوض کند..
(از زبان راوی) گاهی بزرگ‌ترین جنگ‌ها، نه برای قدرت... بلکه برای محافظت از یک انسان آغاز می‌شوند (از زبان آرش) کیان خان با خونسردی خندید کیان خان:اسلحه کشیدی روم؟ من:اگه لازم باشه بیشتر از اینم انجام میدم چند قدم جلو اومد و درست مقابلم ایستاد کیان خان:فراموش کردی اون دختر مال منه؟ با عصبانیت یقه‌شو گرفتم من:آدم، آدمو نمی‌خره که بگی مال منه! لبخندش محو شد کیان خان:پس انگار واقعاً عاشقش شدی... مشت محکمی توی صورتش زدم چی با خودش فکر کرده بود که داشت با من اینجوری حرف میزد!؟ من:اسم این احساس هرچی می‌خواد باشه، به تو ربطی نداره نگهبان‌های دو طرف اسلحه‌هاشونو بالا آوردن فقط یه جرقه کافی بود تا همه‌جا به خون کشیده بشه... اگه امروز همینجا تمومش میکردم جون خیلی هارو نجات میدادم اما نه؛مرگ برای اون راحت ترین فرار بود اون باید زجر می‌کشید همونطور که بچه ها رو زجر میداد و بی‌رحمانه می‌فروخت به خارج از کشور
(از زبان فرشته) صدای همهمه از حیاط باعث شد از جا بلند بشم اول فکر کردم دوباره یکی از کارگرهاست، اما این بار صداها فرق می‌کرد صدای مردی با خشم بلند شد؛ آن‌قدر بلند که حتی از پشت پنجره بسته هم شنیده می‌شد قلبم بی‌دلیل تند می‌زد چادرم را روی سرم انداختم و آرام پرده را کنار زدم چند ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاده بودند کل عمارت پر شده بود از نگهبان های مسلح چشم چرخوندم بینشون تا اینکه دیدمش... آرش البرز درست وسط حیاط ایستاده بود؛ صاف، محکم و بی‌آنکه حتی یک قدم عقب برود مردی که روبه‌روش ایستاده بود،کیان خان بود با لبخندی سرد فقط یک جمله گفت: کیان خان:فرشته مال منِ ازت میگیرمش!!! از شنیدن اسمم،خون توی رگ هام یخ بست بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم خدای من خودت کمکم کن خودت من و از شر بنده های بدت حفظ کن سعی کردم پنهون بشم و دیده نشم با عجله و ترس در و قفل کردم آرش خان با داد:تا وقتی من هستم دست کسی به اون دختر نمیخوره امتحان کن ببین چطوری برات گرون تموم میشه خدای من کی تموم میشه این کابوس؟ خدا بهت لعنت کنه آرش البرز زندگیمو به لجن کشیدی باز معلوم نبود چه خوابی برام دیدن که داشتن اینجوری سر من دعوا میکردن!!!