قول آماری آماده است رفقا
بکگراند ها و تم هااااا....
منتظرتونمممممم
ما رو به دوستانتون معرفی کنید🫶🏻😉
@bisaheldel
بسم الله نور✨
اینجا از دو قاری قرآن، دو برادر و دو رفیق فعالیت میشه 🤍🖇
_حامد شاکرنژاد✨سید حسنین الحلو ✨
از محفل تا محفل ستاره ها 🫀✨
ماجرای نوه ها با پدربزرگ✨😂
خاطرات خندهدار حامنین😁✨
تلاوت های محشررر و روح نواز ✨ 🕊
مرور خاطرات محفل✨🤝
بک گراند و روتین محفل ستاره ها 🦋✨
و در آخر بغل هاشون✨ 🫂
✨✨✨نـَــجــوایِـحامِــنیـنــ ✨✨✨
@najyaihamenin
ـــــــــــ✨✨✨✨ـــــــــــ
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_پنجاه_چهار (از زبان راوی) همیشه درست زمانی که آدم تصمیم میگیرد راهش را عوض کند..
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_پنج
(از زبان راوی)
گاهی بزرگترین جنگها، نه برای قدرت...
بلکه برای محافظت از یک انسان آغاز میشوند
(از زبان آرش)
کیان خان با خونسردی خندید
کیان خان:اسلحه کشیدی روم؟
من:اگه لازم باشه بیشتر از اینم انجام میدم
چند قدم جلو اومد و درست مقابلم ایستاد
کیان خان:فراموش کردی اون دختر مال منه؟
با عصبانیت یقهشو گرفتم
من:آدم، آدمو نمیخره که بگی مال منه!
لبخندش محو شد
کیان خان:پس انگار واقعاً عاشقش شدی...
مشت محکمی توی صورتش زدم
چی با خودش فکر کرده بود که داشت با من اینجوری حرف میزد!؟
من:اسم این احساس هرچی میخواد باشه، به تو ربطی نداره
نگهبانهای دو طرف اسلحههاشونو بالا آوردن
فقط یه جرقه کافی بود تا همهجا به خون کشیده بشه...
اگه امروز همینجا تمومش میکردم جون خیلی هارو نجات میدادم
اما نه؛مرگ برای اون راحت ترین فرار بود
اون باید زجر میکشید
همونطور که بچه ها رو زجر میداد و بیرحمانه میفروخت به خارج از کشور
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_شش
(از زبان فرشته)
صدای همهمه از حیاط باعث شد از جا بلند بشم
اول فکر کردم دوباره یکی از کارگرهاست، اما این بار صداها فرق میکرد
صدای مردی با خشم بلند شد؛ آنقدر بلند که حتی از پشت پنجره بسته هم شنیده میشد
قلبم بیدلیل تند میزد
چادرم را روی سرم انداختم و آرام پرده را کنار زدم
چند ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاده بودند
کل عمارت پر شده بود از نگهبان های مسلح
چشم چرخوندم بینشون تا اینکه دیدمش...
آرش البرز درست وسط حیاط ایستاده بود؛ صاف، محکم و بیآنکه حتی یک قدم عقب برود
مردی که روبهروش ایستاده بود،کیان خان بود با لبخندی سرد فقط یک جمله گفت:
کیان خان:فرشته مال منِ
ازت میگیرمش!!!
از شنیدن اسمم،خون توی رگ هام یخ بست
بیاختیار یک قدم عقب رفتم
خدای من خودت کمکم کن
خودت من و از شر بنده های بدت حفظ کن
سعی کردم پنهون بشم و دیده نشم
با عجله و ترس در و قفل کردم
آرش خان با داد:تا وقتی من هستم دست کسی به اون دختر نمیخوره
امتحان کن ببین چطوری برات گرون تموم میشه
خدای من کی تموم میشه این کابوس؟
خدا بهت لعنت کنه آرش البرز
زندگیمو به لجن کشیدی
باز معلوم نبود چه خوابی برام دیدن که داشتن اینجوری سر من دعوا میکردن!!!
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_هفت
(از زبان آرش)
برای اولین بار بعد از سالها، چیزی بیشتر از اعتبار و پول برام اهمیت پیدا کرده بود
الان برای من حفظ جون اون دختر مهم تر از همه چی شده بود
کیان مستقیم توی چشمهام نگاه کرد
کیان خان با لهن تهدید:هنوزم میتونی کنار بکشی
با خونسردی گفتم:
من:مگر اینکه توی خوابت ببینی!
لبخندش محو شد
عصبی دستشو مشت کرد
کیان خان:یه دختر ارزش این همه دردسر رو داره؟
چند ثانیه سکوت کردم
خودم هم جواب این سؤال رو نمیدونستم
فقط میدونستم اجازه نمیدم زندگی فرشته دوباره بازیچه تصمیم دیگران بشه
اون یه دختر مستقل بود و حق داشت خودش برای زندگیش تصمیم بگیره
کیان خان با تهدید:پس از امروز، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه
بشین و تماشا کن فقط
آرش خان البرز!!!!!
برگشت و سوار ماشین شد
اما قبل از بسته شدن در، فقط یک جمله گفت که تا عمق وجودم لرزید
کیان خان:این تازه اول بازیه، آرش...
ماشین ها از عمارت خارج شدن
به خودت بیا آرش
تو نباید ازش بترسی
من میتونم از پسش بربیام!!!
خداروشکر امروز بابابزرگ خونه نبود وگرنه نمیدونم چی میشد
من با حرص:دور تا دور عمارت رو مسلح کن
بدون اجازه من حتی یه پرنده هم وارد خونه نمیشه فهمیدید؟
نگهبان ها:بله قربان
با حرص وارد خونه شدم
چشمم به فرشته افتاد که داشت از جلوی اتاقش نگران نگاهم میکرد
خدای من خودت راه درست و نشونم بده
ادامه دارد....
هدایت شده از نغمـہ هاے آسمانی🫂🫀
جدیدمنتشرشده از سید☘
https://eitaa.com/Hamed_Hassanin6263
#سید