#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_شش
(از زبان فرشته)
صدای همهمه از حیاط باعث شد از جا بلند بشم
اول فکر کردم دوباره یکی از کارگرهاست، اما این بار صداها فرق میکرد
صدای مردی با خشم بلند شد؛ آنقدر بلند که حتی از پشت پنجره بسته هم شنیده میشد
قلبم بیدلیل تند میزد
چادرم را روی سرم انداختم و آرام پرده را کنار زدم
چند ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاده بودند
کل عمارت پر شده بود از نگهبان های مسلح
چشم چرخوندم بینشون تا اینکه دیدمش...
آرش البرز درست وسط حیاط ایستاده بود؛ صاف، محکم و بیآنکه حتی یک قدم عقب برود
مردی که روبهروش ایستاده بود،کیان خان بود با لبخندی سرد فقط یک جمله گفت:
کیان خان:فرشته مال منِ
ازت میگیرمش!!!
از شنیدن اسمم،خون توی رگ هام یخ بست
بیاختیار یک قدم عقب رفتم
خدای من خودت کمکم کن
خودت من و از شر بنده های بدت حفظ کن
سعی کردم پنهون بشم و دیده نشم
با عجله و ترس در و قفل کردم
آرش خان با داد:تا وقتی من هستم دست کسی به اون دختر نمیخوره
امتحان کن ببین چطوری برات گرون تموم میشه
خدای من کی تموم میشه این کابوس؟
خدا بهت لعنت کنه آرش البرز
زندگیمو به لجن کشیدی
باز معلوم نبود چه خوابی برام دیدن که داشتن اینجوری سر من دعوا میکردن!!!
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_هفت
(از زبان آرش)
برای اولین بار بعد از سالها، چیزی بیشتر از اعتبار و پول برام اهمیت پیدا کرده بود
الان برای من حفظ جون اون دختر مهم تر از همه چی شده بود
کیان مستقیم توی چشمهام نگاه کرد
کیان خان با لهن تهدید:هنوزم میتونی کنار بکشی
با خونسردی گفتم:
من:مگر اینکه توی خوابت ببینی!
لبخندش محو شد
عصبی دستشو مشت کرد
کیان خان:یه دختر ارزش این همه دردسر رو داره؟
چند ثانیه سکوت کردم
خودم هم جواب این سؤال رو نمیدونستم
فقط میدونستم اجازه نمیدم زندگی فرشته دوباره بازیچه تصمیم دیگران بشه
اون یه دختر مستقل بود و حق داشت خودش برای زندگیش تصمیم بگیره
کیان خان با تهدید:پس از امروز، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه
بشین و تماشا کن فقط
آرش خان البرز!!!!!
برگشت و سوار ماشین شد
اما قبل از بسته شدن در، فقط یک جمله گفت که تا عمق وجودم لرزید
کیان خان:این تازه اول بازیه، آرش...
ماشین ها از عمارت خارج شدن
به خودت بیا آرش
تو نباید ازش بترسی
من میتونم از پسش بربیام!!!
خداروشکر امروز بابابزرگ خونه نبود وگرنه نمیدونم چی میشد
من با حرص:دور تا دور عمارت رو مسلح کن
بدون اجازه من حتی یه پرنده هم وارد خونه نمیشه فهمیدید؟
نگهبان ها:بله قربان
با حرص وارد خونه شدم
چشمم به فرشته افتاد که داشت از جلوی اتاقش نگران نگاهم میکرد
خدای من خودت راه درست و نشونم بده
ادامه دارد....
هدایت شده از نغمـہ هاے آسمانی🫂🫀
جدیدمنتشرشده از سید☘
https://eitaa.com/Hamed_Hassanin6263
#سید
"گاهی فکر میکنم اگر دلتنگی رنگ داشت،
این روزها تمامِ آسمان،بیاختیار سیاه میپوشید"
@bisaheldel
"آدمها معمولاً بعد از رفتنشان،خاطره میشوند...
حسین(ع) بعد از رفتنش، مقصد شد"
@bisaheldel
"تاریخ،پادشاهان زیادی دیده است؛
اما کمتر کسی را دیده که بعد از قرنها،
هنوز مردم برای
«بهتر شدنِ خودشان» سراغش بروند"
@bisaheldel
"همه از تشنگیِ حسین(ع) گفتهاند...
کمتر کسی از تشنگیِ دنیا به حسین گفته است"
@bisaheldel
"اگر حقیقت، طرفدارِ اکثریت بود،
کربلا هرگز اتفاق نمیافتاد"
@bisaheldel
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند خیر کسی را بخواهد
محبت امام حسین
و زیارتش را در دل او میاندازد...
@Maddahionlinمداحی آنلاین - نماهنگ مشایه - مرتضی باب.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
کاشکی این روزا بگیری از دلم سراغ
جونمو گرفته دوری و غم فراق
هر کیو میبینم این روزا بهم میگه
اربعین انشاءالله که میبینمت عراق
#مداحی