مَنِـــــــــ اُو
رفقا توی آمار ۲۰۰ براتون هم بکگراند از حاجی میزارم هم سید و به علاوه تم هم میزارم برای استفاده تون
نیازمند ۳ فرشته دیگه تا قول آماری
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_شصت_سه با دیدن وضعیت دستش ناخودآگاه ناراحت شدم خون دستش بند اومده بود اما باید
#رمان_مأوا
#پارت_شصت_و_چهار
(از زبان فرشته)
نگاهم هنوز به آرش خان بود
رنگ صورتش به سفیدی میزد
باورم نمیشد همون مرد مغروری که چند ساعت پیش با اون همه اقتدار جلوی کیان خان ایستاده بود،حالا بیحرکت روی تخت خوابیده باشه
آروم وارد اتاق شدم
سرم قطره قطره پایین میاومد
نگاهم روی دست پانسمانشدهاش موند
بیاختیار زیر لب گفتم:
من:آدم چرا باید اینقدر با خودش لج کنه...
چی اون و مجبور میکنه با خودش این رفتار و کنه؟
همون لحظه یکی از خدمتکارها وارد اتاق شد
بهش نگاه کردم
خدمتکار:خانم... دکتر گفته تا وقتی به هوش نیومده، بهتره کسی مزاحمش نشه
سرم رو تکون دادم
آخرین نگاه رو به آرش خان انداختم و از اتاق بیرون اومدم
اما یه سؤال، لحظهای از ذهنم بیرون نمیرفت...
اون چه دارویی بود که نخوردنش تا این حد خطرناک بود؟
این خونه برای من پر از رمز و راز بود
باید راهی پیدا میکردم برای رفتن از این خونه
قبل اینکه بخوان دوباره بلایی سرم بیارن
انگار سارا و سینا رفته بودن
چون نبودن و هیچکس دیگه از زیرزمین حرف نمیزد