eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
209 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"خواب نمی‌برد مرا یار نمی‌خرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه لی بها شدم..." @bisaheldel
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ضریحت دو سه تا بوسه طلب دارم من تا ضریحت طلبم را ندهد بیمارم
Mehrdad Maleki موزیکدلMehrdad Maleki-Behtarin Roozay -musicdel.ir 128.mp3
زمان: حجم: 1.5M
بهترین روزهای عمرم بود نه دروغی نه کبر نه غضبی کام من شد به خاک تو شیرین تربت کربلا مگر رطبی دل من لک زده برای حرم یک زیارت مرا نمیطلبی شاید این گریه های آخر است
"می‌گویند بعد از کربلا حضرت ام البنین تا مدتها اهل بیت (ع) رو که میدید میگفت:ببخشید... اگر بیشتر از این از دست بچه هاپ برنیومد...🥀💔" @bisaheldel
"طالب جنت شدم نه محض ناز و نعمتش آرزو دارم ببینم آب می‌نوشد حسین...🥀" @bisaheldel
"امام حسین(ع) وقتی یکی از یارانش شهید میشد خودش را بالای سر او می‌رساند چه سعادتی؛که آخرین تصویری که میبینی چهره ی حسین باشد یا اباعبدالله؛آخرین نگاهمان را به خودت ختم کن..." @bisaheldel
"ما را شبی به اشتباه کربلا ببر این بار هم ندیده بگیر اشتباه را...(:" @bisaheldel
"حسرت ماندم ضریحت را بغل بگیرم ... آقا مگر شوق زیارت؛شکر نعمت نیس...؟!" @bisaheldel
"من فرشته‌ای هستم که هر سال، مأمورِ این روزها می‌شوم. نه برای نوشتنِ نامِ زائران... نام آن‌ها سال‌هاست نوشته شده است. مأموریت من چیز دیگری‌ست؛ باید دل‌هایی را پیدا کنم که درست در آستانه‌ی ناامیدی‌اند. امسال، کنار مردی ایستادم که آرام گفت: «دیگر امیدی به بخشیده شدنم ندارم.» دلم لرزید... اجازه نداشتم با او حرف بزنم، فقط مأمور بودم یک فکر را از قلبش عبور دهم. چند دقیقه بعد، بی‌اختیار زیر لب گفت: «اگر حسین هنوز مرا می‌خواهد... من هم برمی‌گردم.» آن لحظه فهمیدم... گاهی تمام مأموریتِ یک فرشته، فقط عبور دادنِ یک جمله از دلِ یک انسان است" @bisaheldel
واقعی "آیت‌الله سید جعفر شاهرودی نقل می‌کند: «روزی مردی مسیحی نزد من آمد و گفت می‌خواهم مسلمان شوم. از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: راننده‌ی تریلی بودم. شبی در گردنه‌ی اسدآباد، ماشینم از کنترل خارج شد و در آستانه‌ی سقوط به دره بود. در مجالس مسلمانان فقط یک نام را شنیده بودم؛ "ابوالفضل". از ته دل فریاد زدم: "یا ابوالفضلِ مسلمان‌ها، اگر راست می‌گویند، کمکم کن." ناگهان احساس کردم کسی فرمان را از دستم گرفت. تریلی به تخته‌سنگی برخورد کرد و ایستاد. وقتی پایین آمدم، هیچ‌کس آنجا نبود... از همان شب فهمیدم این نجات، عادی نبود. آمده‌ام مسلمان شوم؛ چون صاحبِ آن نام، مرا از مرگ نجات داد.»" @bisaheldel