#رمان_مأوا
#پارت_شصت_هشت
(از زبان فرشته)
مامانجون آروم کنار تخت نشست
دست آرش خان رو توی دستش گرفت و نوازشش کرد
نگاهش پر از نگرانی بود
چطور دلشون میومد زن به این نازی رو اذیت و نگران کنه؟!
آرش خان لبخند زد
تعجب کردم
من تا حالا همچین لبخندی ازش ندیده بودم
انگار وقتی کنار مامانجون بود، اون اخم همیشگی از روی صورتش برداشته میشد
آروم گفتم:
من:مامانجون... بهتره بذاریم استراحت کنن
سرش رو به نشونه تأیید تکون داد
کمکش کردم از روی صندلی بلند بشه
قبل از بیرون رفتن، بیاختیار برگشتم
و نگاهش کردم
آرش خان چشمهاش بسته بود
اما انگار هنوز بیدار بود
داشت یه چیزی میگفت زیر لب
زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم شنیدم، گفت:
آرش خان:خدایا... یه فرصت...
قدمهام همونجا خشک شد
یعنی... داشت دعا میکرد؟
آرش البرز؟
آدمی که از خدا بی خبره؟؟؟؟
کمک کردم مامان جون رفت توی اتاقش
فکرم درگیر چیزی بود که شنیده بودم
یعنی امکان داشت واقعا تغییر کرده باشه؟
اون رفتارش با کیان خان
برگردوندن بچه ها به خانواده هاشون
فرستادن سینا و سارا
همه چی این خونه عجیب و غریب بود
نمیتونستم سر در بیارم از هیچی
#رمان_مأوا
#پارت_شصت_نه
(از زبان آرش)
صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم
آروم چشمهام رو باز کردم
فرشته رفته بود
نفسی عمیق کشیدم
جملهای که چند روز پیش بهم گفته بود، دوباره توی ذهنم تکرار شد
«یه روز نخونم، حس میکنم کل روز هیچ کاری نکردم.»
به سقف خیره شدم
من هیچوقت نماز نخونده بودم...
به جز اون چند باری که غلط خونده بودم
اما حالا، دلم میخواست بدونم چه رازی توی اون چند دقیقه ایستادن روبهروی خدا هست که فرشته با وجود تمام سختیهایی که کشیده، هنوز اینقدر بهش دل بسته
هرکاری کردم نتونستم سرپا بشم
عصبی روی تخت دراز کشیدم دوباره
نگاهم به میز کنار تخت افتاد
قرآن کوچکی که سالها پیش مامانجون برام خریده بود، هنوز همونجا بود...
همیشه از کنارش بی تفاوت رد شده بودم
اما این بار...
دستم آروم به سمتش حرکت کرد
اما منصرف شدم و دستمو برگردوندم
حالم از خودم و گذشته ام بهم میخورد
میخواستم همه چیز رو درست کنم اما نمیدونستم چطوری
کلافه بودم و عصبی
این مریضی هم بدتر کلافه ام کرده بود
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد
چند لحظه فقط به قرآن خیره موندم
دستم تا نیمه راه رفت، اما دوباره عقب کشیدمش
انگار جرات روبرو شدن با خودمو نداشتم
با خودم گفتم:
من:تو دیگه خیلی دیر کردی آرش...
همین موقع در اتاق زده شد
دستمو جمع کردمو نشستم
من:بیا تو
یکی از خدمتکارها وارد شد و سینی غذا رو روی میز گذاشت
خدمتکار:دکتر تأکید کردن حتماً غذا بخورین و بعد داروهاتون رو مصرف کنین
بیحوصله سر تکون دادم
کی حوصله غذا خوردن داشت!؟
همین که خواست از اتاق بره، برگشت و گفت:
خدمتکار:راستی... خانم فرشته خودشون گفتن حتماً غذاتون رو بخورین
متعجب سرمو بلند کردم
چی!؟
من:خودش گفت؟
خدمتکار:بله... گفتن مریض باید به حرف دکتر گوش بده
لبخند محوی روی لبم نشست
میدونستم این حرف رو از روی دلسوزی نزده...
اما همین که براش مهم بود یه انسان آسیبی نبینه، برام کافی بود
نمیدونم چرا ولی از اینکه حواسش بهم بود شاد شدم
نشستم و تا ته غذا رو خوردم
ولی گشنه بودم و خبر نداشتم هاااااا🤪
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_یک
(از زبان فرشته)
بعد از نماز عصر، کنار مامانجون نشسته بودم و تسبیح میچرخوندم و ذکر میگفتم
ذهنم هنوز درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود
آروم به مامانجون نگاه کردم
من:مامانجون...
نگاهم کرد و با مهربانی گفت
مامان جون:جان مامان جون؟
من:به نظرتون آدمها واقعاً عوض میشن؟
لبخند مهربونی زد
مامان جون:اگه خودشون بخوان...
من:اما اگه خیلی اشتباه کرده باشن چی؟
مامان جون:خدا از همه بزرگتره
نفسم رو آهسته بیرون دادم
نمیدونستم چرا، اما هر بار کنار مامانجون مینشستم، انگار یه تیکه از آشوب دلم آروم میشد
الان به آرش خان حق میدادم که پیش مامان جون یه آرش دیگه بود
بعد یکم باهاش حرف زدن رفتم بیرون از اتاق
حوصله ام سر رفته بود و عمارت خالی
چشمم به اتاق ته راهرو افتاد
متوجه شده بودم که اون در از وقتی من اومده بودم بسته بود
شاید هم قبل تر از من بسته بود
چشمی به اطراف چرخوندم و بعد اینکه مطمعن شدم کسی نیست
به طرف اتاق رفتم
خواستم در و باز کنم اما قفل بود
چرا باید در اتاق رو قفل کنن؟
من باید سر در میآوردم از این اتاق
شاید هم یه راهی برای فرار پیدا میکردم
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_دو
دستم هنوز روی دستگیره در بود
هرچی فشارش دادم، باز نشد
کنجکاوی ام بیشتر شده بود
اخمی کردم
من:حتماً یه چیزی اینجاست که اینقدر ازش محافظت میکنن...
خم شدم و از سوراخ قفل نگاه کردم
تاریک بود
هیچی معلوم نبود
خواستم برگردم که صدای قدمهایی از انتهای راهرو باعث شد قلبم تندتر بزنه
با عجله از جلوی در فاصله گرفتم و خودمو کنار پنجره مشغول تماشای حیاط نشون دادم
یکی از خدمتکارها از کنارم رد شد
نگاهی به من انداخت و بعد نگاهش روی در قفلشده ثابت موند
چند لحظه مکث کرد اما چیزی نگفت و از راهرو خارج شد
نفسی از سر آسودگی کشیدم
اگه چند ثانیه دیرتر از اون در فاصله میگرفتم، حتماً شک میکرد
دوباره نگاهم به در افتاد
روی دستگیره، گرد و خاک زیادی نشسته بود
اما یه چیز عجیبتر توجهم رو جلب کرد
روی قسمت پایین در، انگار چند خط عمیق افتاده بود؛ شبیه جای کشیده شدن یه وسیله سنگین یا... شاید هم ناخن
دستم رو روی اون خطها کشیدم
قدیمی بودن
یعنی سالها کسی وارد اون اتاق نشده بود؟
یا...
نمیخواستن کسی واردش بشه؟
همون موقع صدای سرفه آرومی از پشت سرم اومد
با ترس برگشتم
بابابزرگ آرش روبهروم ایستاده بود
چمدونش کنار پاش بود
قرار نبود امروز از سفر برگردن....!!!!
با اخم به من نگاه کرد، بعد به در اتاق
نگاهش برای چند ثانیه روی دستم که هنوز نزدیک قفل بود، ثابت موند
ترسیده بودم بدجور
بدون اینکه چیزی بگه، آروم از جیبش دستهکلیدی بیرون آورد
بین اون همه کلید...
یه کلید قدیمی و برنجی بیشتر از همه جلب توجه میکرد
کلیدی که مطمئن بودم، قفل همین اتاق رو باز میکرد
من باید اون کلید رو به دست میآوردم
بابابزرگ بدون اینکه در رو باز کنه، دوباره کلید رو داخل جیبش گذاشت و با صدایی خشک گفت:
بابابزرگ: فرشته
اینجا جایی نیست که بتونه تو رو نجات بده از این خونه
بهتره از این اتاق دور بمونی؛به نفع خودته!!!
برای اولین بار، توی صداش چیزی بود که بیشتر از خشم...
بوی ترس میداد
از یه چیزی میترسید
اما از چییییی!!!!!؟؟؟؟؟
ادامه دارد...
مَنِـــــــــ اُو
رفقا توی آمار ۲۰۰ براتون هم بکگراند از حاجی میزارم هم سید و به علاوه تم هم میزارم برای استفاده تون
فردا براتون قول آماری هارو میزارم