#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_یک
(از زبان فرشته)
بعد از نماز عصر، کنار مامانجون نشسته بودم و تسبیح میچرخوندم و ذکر میگفتم
ذهنم هنوز درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود
آروم به مامانجون نگاه کردم
من:مامانجون...
نگاهم کرد و با مهربانی گفت
مامان جون:جان مامان جون؟
من:به نظرتون آدمها واقعاً عوض میشن؟
لبخند مهربونی زد
مامان جون:اگه خودشون بخوان...
من:اما اگه خیلی اشتباه کرده باشن چی؟
مامان جون:خدا از همه بزرگتره
نفسم رو آهسته بیرون دادم
نمیدونستم چرا، اما هر بار کنار مامانجون مینشستم، انگار یه تیکه از آشوب دلم آروم میشد
الان به آرش خان حق میدادم که پیش مامان جون یه آرش دیگه بود
بعد یکم باهاش حرف زدن رفتم بیرون از اتاق
حوصله ام سر رفته بود و عمارت خالی
چشمم به اتاق ته راهرو افتاد
متوجه شده بودم که اون در از وقتی من اومده بودم بسته بود
شاید هم قبل تر از من بسته بود
چشمی به اطراف چرخوندم و بعد اینکه مطمعن شدم کسی نیست
به طرف اتاق رفتم
خواستم در و باز کنم اما قفل بود
چرا باید در اتاق رو قفل کنن؟
من باید سر در میآوردم از این اتاق
شاید هم یه راهی برای فرار پیدا میکردم
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_دو
دستم هنوز روی دستگیره در بود
هرچی فشارش دادم، باز نشد
کنجکاوی ام بیشتر شده بود
اخمی کردم
من:حتماً یه چیزی اینجاست که اینقدر ازش محافظت میکنن...
خم شدم و از سوراخ قفل نگاه کردم
تاریک بود
هیچی معلوم نبود
خواستم برگردم که صدای قدمهایی از انتهای راهرو باعث شد قلبم تندتر بزنه
با عجله از جلوی در فاصله گرفتم و خودمو کنار پنجره مشغول تماشای حیاط نشون دادم
یکی از خدمتکارها از کنارم رد شد
نگاهی به من انداخت و بعد نگاهش روی در قفلشده ثابت موند
چند لحظه مکث کرد اما چیزی نگفت و از راهرو خارج شد
نفسی از سر آسودگی کشیدم
اگه چند ثانیه دیرتر از اون در فاصله میگرفتم، حتماً شک میکرد
دوباره نگاهم به در افتاد
روی دستگیره، گرد و خاک زیادی نشسته بود
اما یه چیز عجیبتر توجهم رو جلب کرد
روی قسمت پایین در، انگار چند خط عمیق افتاده بود؛ شبیه جای کشیده شدن یه وسیله سنگین یا... شاید هم ناخن
دستم رو روی اون خطها کشیدم
قدیمی بودن
یعنی سالها کسی وارد اون اتاق نشده بود؟
یا...
نمیخواستن کسی واردش بشه؟
همون موقع صدای سرفه آرومی از پشت سرم اومد
با ترس برگشتم
بابابزرگ آرش روبهروم ایستاده بود
چمدونش کنار پاش بود
قرار نبود امروز از سفر برگردن....!!!!
با اخم به من نگاه کرد، بعد به در اتاق
نگاهش برای چند ثانیه روی دستم که هنوز نزدیک قفل بود، ثابت موند
ترسیده بودم بدجور
بدون اینکه چیزی بگه، آروم از جیبش دستهکلیدی بیرون آورد
بین اون همه کلید...
یه کلید قدیمی و برنجی بیشتر از همه جلب توجه میکرد
کلیدی که مطمئن بودم، قفل همین اتاق رو باز میکرد
من باید اون کلید رو به دست میآوردم
بابابزرگ بدون اینکه در رو باز کنه، دوباره کلید رو داخل جیبش گذاشت و با صدایی خشک گفت:
بابابزرگ: فرشته
اینجا جایی نیست که بتونه تو رو نجات بده از این خونه
بهتره از این اتاق دور بمونی؛به نفع خودته!!!
برای اولین بار، توی صداش چیزی بود که بیشتر از خشم...
بوی ترس میداد
از یه چیزی میترسید
اما از چییییی!!!!!؟؟؟؟؟
ادامه دارد...
مَنِـــــــــ اُو
رفقا توی آمار ۲۰۰ براتون هم بکگراند از حاجی میزارم هم سید و به علاوه تم هم میزارم برای استفاده تون
فردا براتون قول آماری هارو میزارم
مَنِـــــــــ اُو
رفقا توی آمار ۲۰۰ براتون هم بکگراند از حاجی میزارم هم سید و به علاوه تم هم میزارم برای استفاده تون
یه نفر بیاد قول آماری رو بزارم