مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_هفتاد_دو دستم هنوز روی دستگیره در بود هرچی فشارش دادم، باز نشد کنجکاوی ام بیشتر شد
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_سه
با شنیدن حرف بابابزرگ، خشکم زده بود
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم
انگاری یه جورایی میترسید یه چیزی لو بره
من:من... فقط کنجکاو شده بودم
بابابزرگ با اخم:کنجکاوی همیشه چیز خوبی نیست دخترم
سرمو پایین انداختم
اما ذهنم پر از سؤال بود
چرا باید یه اتاق معمولی اینقدر برای اونها مهم باشه؟
چرا قفلش کرده بودن؟
چرا بابابزرگ با دیدن من کنار اون در اینقدر ترسید؟
و مهمتر از همه...
چرا گفت «اینجا جایی نیست که بتونه تو رو نجات بده»؟
من:من دنبال نجات نیستم
نگاهش کردم
با یه نگاهی پر از اخم و تهدید نگاهم کرد
من:فقط میخواستم بدونم اینجا چیه
بابابزرگ چند لحظه سکوت کرد
بعد آروم گفت:
بابابزرگ:گاهی ندونستن، آدم رو سالم نگه میداره دخترجون
این جمله بیشتر از هر چیزی منو کنجکاو کرد
بیشتر دلم خواست بفهمم چه خبره
من:یعنی چی؟
جوابی نداد
فقط چمدونش رو برداشت و از کنارم رد شد
اما درست وقتی از کنارم گذشت، زیر لب چیزی گفت که باعث شد قلبم بریزه:
بابابزرگ:بعضی درها برای باز شدن ساخته نشدن...
برگشتم سمتش
اما دیگه دور شده بود
چشمم دوباره به در بسته افتاد
حالا مطمئن شده بودم
پشت اون در چیزی بود
چیزی که نمیخواستن من بدونم
و من باید میفهمیدم چی بود
من باید راز اون اتاق رو میفهمیدم
حتی اگر مجبور میشدم خودم راهی برای باز کردنش پیدا کنم
آروم به سمت اتاقم برگشتم
اما قبل از اینکه وارد اتاق بشم، صدای قدمهایی از طبقه پایین شنیدم
صدای آرش خان بود
از پلهها بالا اومد
بهتر شده بود
وقتی منو دید، لبخند خیلی کمرنگی زد
آرش خان:اینجایی؟
من:آره
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند
انگار فهمیده بود چیزی شده
آرش خان:چیزی شده؟
من سریع نگاهم رو دزدیدم
نباید کسی درباره کنجکاوی من میفهمید
من:نه
ابرویی بالا انداخت و وارد اتاق بابابزرگ شد
اما نمیدونستم...
از اون لحظه به بعد، یه راز دیگه هم بین من و آرش شکل گرفته بود
رازی درباره دری که هیچکس نمیخواست باز بشه...
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_چهار
(از زبان آرش)
از وقتی وارد عمارت شده بود، رفتار فرشته عجیب تر شده بود
انگار چیزی ذهنش رو درگیر کرده بود
انگار دنبال راهی برای نجات یافتن بود
چند بار خواستم ازش بپرسم چی شده، اما منصرف شدم
هنوز حق نداشتم ازش انتظار داشته باشم با من راحت حرف بزنه
بعد از اتفاقات این چند روز، تازه فهمیده بودم چقدر از من متنفره
حق هم داشت
من باهاش مثل یه ابزار رفتار کرده بودم
از نگهبان ها شنیدم که بابابزرگ اومده
با خوشحالی به سمت اتاقشون رفتم
بعد در زدن وارد اتاق شدم
داشت با مامان جون چمدان رو باز میکرد
با دیدنش لبخند زدم
دستشو بوسیدم و روبروش روی زمین نشستم
من:سلام بابابزرگ
خوش اومدی
اگه خبر میدادی خودم میومدم فرودگاه دنبالت
جوابم رو داد و چند لحظه درباره سفرش صحبت کردیم
اما یه چیز عجیب بود
از وقتی برگشته بود، انگار حواسش جای دیگهای بود
اینجا نبود
من با تعجب:چیزی شده؟
بابابزرگ:نه
من:مطمئنی؟
نگاهم کرد
توی نگاهش چیزی داشت که سر در نمیاوردم
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
بابابزرگ:آرش...
من:جان؟
بابابزرگ:این چند روز خیلی مراقب باش
اخم کردم
من:مراقب چی؟
نگاهش رو ازم گرفت
بابابزرگ:کیان
پوزخند زدم
من:از کِی تا حالا شما از کیان میترسید؟
جوابی نداد
همین سکوتش بیشتر از هر جوابی منو نگران کرد
من با نگرانی:اتفاقی افتاده؟
بابابزرگ:نه
دوباره همون «نه»ی لعنتی
اما میدونستم یه چیزی هست
داره از من چیزی رو پنهون میکنه
چیزی که همه از من پنهان میکردن
از خدمتکار گرفته تا مامان جون و بابابزرگ!!!
همین موقع صدای فرشته از انتهای راهرو اومد
برگشتم
چشمم بهش افتاد
برای چند لحظه نگاهمون توی هم قفل شد
با خدمتکار کار داشت انگار
اما چیزی توی نگاهش بود...
ترس نبود
بیشتر شبیه کنجکاوی بود
انگار دنبال جواب سؤالی میگشت
نگاهم رو ازش گرفتم
من:بابابزرگ، چیزی شده که من باید بدونم؟
این بار با جدیت نگاهم کرد
نگرانی موج میزد توی نگاهش
بابابزرگ:بعضی چیزها رو اگه بدونی، دیگه نمیتونی مثل قبل زندگی کنی
با تعجب نگاهش کردم
من:یعنی چی؟
اما قبل از اینکه جواب بده، بلند شد و از اتاق بیرون رفت
همونجا ایستاده بودم و به رفتنش نگاه میکردم
به مامان جون نگاهی انداختم
به نشونه نمیدونم شونه بالا انداخت
این خونه...
چند سال بود که خونه من بود
اما برای اولین بار احساس کردم هیچچیزش رو نمیشناسم