#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_پنج
(از زبان فرشته)
تمام شب فکرم درگیر اون اتاق بود
هرچی بیشتر به حرفهای بابابزرگ فکر میکردم، بیشتر سؤال برام ساخته میشد
«بعضی درها برای باز شدن ساخته نشدن...»
یعنی پشت اون در چی بود؟
مدارک؟
پول؟
یه آدم؟
یا...
یه چیزی درباره آرش خان؟
چشمم رو بستم اما خوابم نمیبرد
بالاخره از جام بلند شدم
آروم چادرم رو روی سرم انداختم
در اتاق رو باز کردم
راهرو تاریک بود
همه خواب بودن
آروم قدم برداشتم
به انتهای راهرو رسیدم
همون در
همون قفل
همون اتاقی که از وقتی وارد این خونه شده بودم، حتی یک بار هم باز نشده بود
دستم رو داخل جیب لباسم بردم
کلیدی که از روی میز بابابزرگ یواشکی برداشته بودم، هنوز همراهم بود
قلبم تند میزد
کلید رو بیرون آوردما
به قفل نگاه کردم
آروم کلید رو داخل قفل چرخوندم
تق...
صدای کوچیکی اومد
خشکم زد
باز شد؟
نفس توی سینهام حبس شده بود
دستم رو روی دستگیره گذاشتم
آروم پایینش کشیدم
در با صدای خیلی آرومی باز شد
بوی عجیبی،بوی خاک و نم اتاق رو برداشته بود؛انگار چندسالی میشد هیچکس وارد این اتاق نشده بود
اتاق تاریک بود
فقط نور کمرنگ ماه از پنجره کوچیکی روی دیوار افتاده بود
قدم اول رو داخل گذاشتم
چشمم کمکم به تاریکی عادت کرد
یک میز قدیمی...
چند جعبه...
یک کمد...
و روی دیوار...
عکسهایی کهنه و قدیمی
آروم جلو رفتم
اولین عکس رو برداشتم
خشکم زد
عکس آرش بود...
اما نه آرش سی ساله
آرشِ چهار یا پنج ساله
کنارش مرد و زنی ایستاده بودن که حدس زدم پدر و مادرش باشن
آرش کپی مامانش بود!!!
دست بچه آرش توی دست مادرش بود
لبخند روی لبم محو شد
پس این اتاق...
مربوط به گذشته آرش بود؟
عکس بعدی رو برداشتم
چهرهام درهم رفت
روی عکس، پشت سر آرش...
مامانجون ایستاده بود
اما چیزی در اون عکس عجیب بود
مامانجون با ترس به اونطرف دوربین خیره شده بود
چیزی که بیشتر از همه منو شوکه کرد...
این بود که انگار داشت با ترس با شخصیت اونطرف دوربین حرف میزد
چشمم روی عکس ثابت موند
پس...
مامانجون همیشه لال نبوده؟
یه اتفاقی افتاده که باعث شده سکوت رو انتخاب کنه
صدای قدمی از پشت در اومد
عکس از دستم افتاد
با ترس برگشتم
صدای آرش خان بود...
مگه خواب نبود؟
ادامه دارد...
#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_شش
صدای قدمهای آرش خان هر لحظه نزدیکتر میشد
قلبم محکم به سینهام میکوبید
اگه میدید اینجام، نمیدونستم باید چی بگم
چند لحظه بعد صدای آرش از پشت در اومد:
آرش خان:فرشته؟
نفسم رو حبس کردم
دستگیره در تکون خورد
خداروشکر بعد ورود در و قفل کرده بودم
انگار آرش فقط میخواست مطمئن بشه کسی پشت در نیست
آرش خان:فرشته، اینجایی؟
جرئت نکردم جواب بدم
چند ثانیه سکوت برقرار شد
صدای نفسهای آرش رو میشنیدم
بعد آروم گفت:
آرش خان:عجیبه...
صدای قدمهاش کمی دور شد
نفس راحتی کشیدم
اما هنوز جرئت نکردم از اتاق بیرون بیام
همون لحظه...
صدای قدمهای دیگری از انتهای راهرو شنیده شد
انگار کسی داشت توی عمارت میچرخید
آرش هم انگار صدا رو شنید
قدمهاش متوقف شد
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آرش رو شنیدم:
آرش خان:کی اونجاست؟
جوابی نیومد
صدای قدمها آرامآرام دور شد
آرش چند لحظه همونجا موند
بعد انگار تصمیم گرفت دنبال صاحب صدا نره
شاید هم از نگهبان ها بود
صدای قدمهاش به سمت اتاق خودش رفت
در اتاقش بسته شد
چند دقیقه صبر کردم
آروم از اتاق بیرون اومدم
راهرو خالی بود
نگاهم به اتاق آرش افتاد
چراغش روشن بود
نفس عمیقی کشیدم و به در اتاق مرموز نگاه کردم
هنوز نمیدونستم پشت این در چه چیزی پنهان شده...
اما حالا مطمئن بودم یک نفر دیگه هم نمیخواست من به حقیقتش برسم
آروم به سمت اتاقم برگشتم
اما درست قبل از اینکه وارد اتاق بشم...
صدای خیلی آرومی از پشت سرم شنیدم
صدای کشیده شدن چیزی روی زمین
برگشتم
راهرو خالی بود و هیچکس نبود
فقط...
در همان اتاق قفلشده، چند سانتیمتر باز شده بود
خشکم زد
من مطمئن بودم بعد بیرون اومدم قفل کردم
در رو کامل بسته بودم
پس...
چه کسی رفته بود تو؟نکنه بابابزرگ فهمیده بود یکی کلید هارو برداشته؟
اما کلید بابابزرگ دست من بود
پس یکی دیگه کلید در و داشت!!!!
ادامه دارد...