#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_شش
صدای قدمهای آرش خان هر لحظه نزدیکتر میشد
قلبم محکم به سینهام میکوبید
اگه میدید اینجام، نمیدونستم باید چی بگم
چند لحظه بعد صدای آرش از پشت در اومد:
آرش خان:فرشته؟
نفسم رو حبس کردم
دستگیره در تکون خورد
خداروشکر بعد ورود در و قفل کرده بودم
انگار آرش فقط میخواست مطمئن بشه کسی پشت در نیست
آرش خان:فرشته، اینجایی؟
جرئت نکردم جواب بدم
چند ثانیه سکوت برقرار شد
صدای نفسهای آرش رو میشنیدم
بعد آروم گفت:
آرش خان:عجیبه...
صدای قدمهاش کمی دور شد
نفس راحتی کشیدم
اما هنوز جرئت نکردم از اتاق بیرون بیام
همون لحظه...
صدای قدمهای دیگری از انتهای راهرو شنیده شد
انگار کسی داشت توی عمارت میچرخید
آرش هم انگار صدا رو شنید
قدمهاش متوقف شد
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آرش رو شنیدم:
آرش خان:کی اونجاست؟
جوابی نیومد
صدای قدمها آرامآرام دور شد
آرش چند لحظه همونجا موند
بعد انگار تصمیم گرفت دنبال صاحب صدا نره
شاید هم از نگهبان ها بود
صدای قدمهاش به سمت اتاق خودش رفت
در اتاقش بسته شد
چند دقیقه صبر کردم
آروم از اتاق بیرون اومدم
راهرو خالی بود
نگاهم به اتاق آرش افتاد
چراغش روشن بود
نفس عمیقی کشیدم و به در اتاق مرموز نگاه کردم
هنوز نمیدونستم پشت این در چه چیزی پنهان شده...
اما حالا مطمئن بودم یک نفر دیگه هم نمیخواست من به حقیقتش برسم
آروم به سمت اتاقم برگشتم
اما درست قبل از اینکه وارد اتاق بشم...
صدای خیلی آرومی از پشت سرم شنیدم
صدای کشیده شدن چیزی روی زمین
برگشتم
راهرو خالی بود و هیچکس نبود
فقط...
در همان اتاق قفلشده، چند سانتیمتر باز شده بود
خشکم زد
من مطمئن بودم بعد بیرون اومدم قفل کردم
در رو کامل بسته بودم
پس...
چه کسی رفته بود تو؟نکنه بابابزرگ فهمیده بود یکی کلید هارو برداشته؟
اما کلید بابابزرگ دست من بود
پس یکی دیگه کلید در و داشت!!!!
ادامه دارد...