eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
من از تمامِ جهان، یک «حسین» کم دارم برای گریه،فقط شوقِ حرم کم دارم اگرچه دورم و سهمم نرسیدن شده است هنوز در دلِ خود،پرچمِ تو را دارم" @bisaheldel
"عجیب‌ترین ارثِ اهل‌بیت(ع)، خانه و مال و نام نبود... آدم‌هایی بودند که بعد از آن‌ها، بهتر زندگی کردند" @bisaheldel
"من مأمورِ نگهبانیِ یک آدم بودم؛ اما یک روز دیدم خودش، از خیلی از نگهبان‌ها امن‌تر شده... نه چون ترسی نداشت، چون دلش را سپرده بود به اهل‌بیت. از آن روز، هر بار که دنیا می‌خواست زمینش بزند، قبل از افتادن، نامِ یکی از آن‌ها را صدا می‌زد. من فقط تماشا می‌کردم و می‌نوشتم: «این آدم، دیگر تنها نیست.»" @bisaheldel
زیبا "شخصی می‌گفت: «قبل از اینکه اهل‌بیت(ع) را بشناسم، فکر می‌کردم آدم خوبی هستم؛ چون به کسی کاری نداشتم و کسی هم به من کاری نداشت. تا روزی که فهمیدم از نگاه اهل‌بیت، خوب بودن فقط این نیست که به کسی بدی نکنی؛ گاهی باید دستی را بگیری که هیچ‌کس نمی‌بیند. از همان روز، کم‌کم عوض شدم. اول، حرف زدنم... بعد، قضاوت کردنم... بعد، نگاهم به آدم‌ها... یک روز به خودم آمدم و دیدم چیزی از آدمِ قبلی‌ام نمانده. آن روز فهمیدم شاید شناختن اهل‌بیت(ع) قرار نیست فقط اشکت را زیاد کند؛ گاهی می‌آیند تا آن‌قدر آرام دستت را بگیرند که وقتی به خودت برمی‌گردی، از آدمی که بودی تعجب کنی.»" @bisaheldel
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 از شنبه مهمون خونه هاتونیم ⏰️ ۶ روز مانده به شروع سری جدید محفل ستاره‌ها @Mahfeltv3
یه تغییری تو فصل جدید محفل ستاره‌ها اتفاق افتاده 🙄 ⏳ لو بدیم یا بذاریم خودتون ببینید ؟؟ @mahfeltv3
سلام رفقای گلم یه ادیت آماده کردم به مناسبت ۲۰۰ تایی مون الان بزارم یا شب؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 الوعده وفا ⏰️ ۴ روز مانده به شروع سری جدید محفل ستاره‌ها @Mahfeltv3
📽 پویش حفظ جزء ۳۰ قرآن محفل ستاره‌ها ✨ دوست داری حفظ قرآن رو با انگیزه شروع کنی؟ همین امروز به جمع شرکت‌کنندگان پویش حفظ جزء ۳۰ قرآن محفل ستاره‌ها اضافه شو و همراه هزاران نفر دیگه این مسیر رو شروع کن. 📲 اپلیکیشن محفلستان رو از بازار یا مایکت دانلود کن. یا عدد ۳ رو به ۳۰۰۰۱۱۴۵ ارسال کن. 🎁 همراه با جوایز ویژه: 🚲 دوچرخه 🛴 اسکوتر برقی 🎲 بازی رومیزی 🕋 سفر به خانه خدا 🕌 سفر به کربلای معلی ✨ و کلی جوایز شگفت انگیز ⭐ فرصت رو از دست نده و همین حالا اولین قدم رو برای حفظ جزء ۳۰ قرآن بردار @Mahfeltv3
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_هفتاد_نه (از زبان آرش) از صبح یه حس عجیبی داشتم انگار چیزی سر جاش نبود دیشب وقتی
از اتاق بیرون اومدم نمی‌دونستم چرا اما چشمم مدام دنبال مامان‌جون می‌گشت از وقتی فرشته وارد این خونه شده بود، انگار همه چیز برای من رنگ دیگه‌ای گرفته بود قبلاً هیچ‌وقت به رفتار مامان‌جون دقت نمی‌کردم سکوتش برام عادی شده بود سال‌ها بود همین‌طور بود... برای همه مون عادی شده بود اما امروز برای اولین بار، یه سؤال توی ذهنم شکل گرفته بود چرا مامان‌جون بعد از اون اتفاق دیگه حرف نزد؟ قبلا ها یادم میاد همه اش قربون صدقه ام میرفت اما حالا سکوتش.... رفتم سمت اتاقش در نیمه‌باز بود قبل از ورود، آروم در زدم جوابی نیومد وارد شدم مامان‌جون کنار پنجره نشسته بود و تسبیح می‌چرخوند من:مامان‌جون؟ سرش رو بالا آورد لبخند زد کنارش نشستم من:دلم براتون تنگ شده بود دستش رو روی صورتم کشید و با محبت نگاهم کرد لبخند زدم من:یه سؤال ازتون دارم تسبیح توی دستش متوقف شد من:اون اتاق ته راهرو... همین که اسم اتاق رو آوردم، دستش شروع به لرزیدن کرد چند لحظه نگاهم کرد من:چرا همیشه قفل بوده؟ چشم‌هاش پر از غم شد اما مثل همیشه... هیچ جوابی نداد متنفر بودم از این وضعیت و از این سکوت.... فقط دستم رو گرفت دستش رو بوسیدم من:باشه... اگه نمی‌خواید بگید، مجبور نیستید بلند شدم اما قبل از اینکه از اتاق بیرون برم، صدای فرشته از پشت در اومد فرشته:مامان‌جون؟ مامان‌جون سریع دستم رو رها کرد من برگشتم سمت در فرشته اونجا ایستاده بود برای چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد بعد آروم گفت: فرشته:ببخشید... مزاحم شدم؟ من:نه از اتاق بیرون اومدم اما ذهنم هنوز پیش همون سؤال بود برای اولین بار احساس کردم شاید... گذشته‌ای که هیچ‌وقت دنبالش نرفتم، خودش داره به سراغم میاد من باید سر از اون اتاق لعنتی درمیاوردم
(از زبان فرشته) وقتی آرش خان از اتاق بیرون رفت، کنار مامان‌جون نشستم نگاهش کردم نگران و مضطرب به نظر میومد من:چی ازتون پرسید؟ مامان‌جون چند لحظه سکوت کرد بعد نگاهی به طرف در انداخت و به آرومی گفت مامان‌جون:درباره اتاق ته راهرو .... سرم رو تکون دادم نگران نگاهش کردم من:شما چرا اینقدر از اون اتاق می‌ترسید؟ لبخند تلخی زد مامان‌جون:من از اتاق نمی‌ترسم دخترم... من:پس از چی می‌ترسید؟ چشم‌هاش رو بست چند لحظه سکوت کرد انگار داشت دلیل بسته بودن اون اتاق رو تصور می‌کرد بعد گفت: مامان‌جون:از روزی که هرچی دوست داشتم، ازم گرفته شد قلبم فشرده شد من:اون روز نحس؟ آروم سرش رو تکون داد ولی انگار داشت درد می‌کشید من:مامان‌جون... چی شد؟ نگاهش رو به من دوخت مامان‌جون:هنوز نمی‌تونم همه چیز رو برات تعریف کنم وقتش نیومده هنوز من:چرا؟ دستم رو گرفت مامان‌جون:چون بعضی زخم‌ها، قبل از اینکه باز بشن، باید مطمئن بشی کسی هست که بتونه مرهمشون باشه به دستش نگاه کردم من:من هستم لبخند زد مامان‌جون:می‌دونم دخترم... همین دو کلمه کافی بود تا بغضم بگیره اما هنوز نمی‌فهمیدم... چه زخمی سال‌هاست توی دل این زن مونده چه اتفاقی افتاده که اینقدر ازش میترسن؟؟؟؟