eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
211 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"من فرشته‌ای بودم که مأمور شده بودم آن روز در مدینه بمانم… آسمان آرام نبود. ملائکه کمتر از همیشه سخن می‌گفتند؛ انگار همه می‌دانستند قرار است زمین، عزیزترینِ خودش را از دست بدهد. به خانه‌ی پیامبر(ص) نگاه کردم… صدای گریه می‌آمد. رسول خدا(ص) آرام گرفته بود و مدینه، یتیم شده بود… اما مأموریت من هنوز تمام نشده بود. سال‌ها بعد دوباره به مدینه برگشتم؛ این‌بار برای بدرقه‌ی حسن(ع). به خودم گفتم: «چطور ممکن است شهری که روزی صدای پیامبر را شنیده، امروز با فرزندش چنین کند؟» حسن(ع) رفت… و من دیدم که آسمان، برای دومین‌بار بر غربتِ این خاندان گریست. آن شب فهمیدم؛ بعضی داغ‌ها را فقط انسان‌ها نمی‌بینند… آسمان هم برایشان عزادار می‌شود. 🖤" @bisaheldel
"روایت کرده‌اند که روزی مدینه، شهری پر از نور و آرامش بود؛ شهری که صدای پیامبر(ص) در کوچه‌هایش می‌پیچید و دل‌ها با نگاه او آرام می‌گرفت. اما روزی رسید که مدینه، سنگین و غمگین شد؛ روزی که رسول خدا(ص) از میان مردم رفت و شهر، طعم یتیمی را چشید. سال‌ها گذشت و دوباره همان شهر، شاهد غربتی دیگر شد؛ غربتِ حسن بن علی(ع)، کریمی که مهربانی‌اش را همه دیده بودند، اما تنهایی‌اش را کمتر کسی فهمید. می‌گویند مدینه دو داغ بزرگ بر دل دارد؛ یکی روزی که پیامبر(ص) از دنیا رفت، و دیگری روزی که امام حسن(ع) با دلی پر از صبر، این جهان را ترک کرد. و هنوز هم هر کس از کوچه‌های مدینه یاد می‌کند، گویی صدای دلتنگی تاریخ را می‌شنود... 🖤" @bisaheldel
38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ سری جدید محفل ستاره‌ها ☀️ویژه تابستون ۱۴۰۵ 🌻از جمعه ۲۳ مرداد ⏰ هر روز حوالی ساعت ۱۸:۰۰ از شبکه سه سیما 🌻از شنبه ۲۴ مرداد ⏰ هر روز ساعت ۱۶ از شبکه نهال ⏰ تکرار؛ ساعت ۲۰ @mahfeltv3
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 سری جدید محفل ستاره ها رو از دست ندید ⏰️ ۲ روز مانده به شروع سری جدید محفل ستاره‌ها @Mahfeltv3
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
استوری محفل ستاره ها ✨🤍 @shakerheloha
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقای قشنگم خوبید خوشید شهادت امام رضا رو تسلیت میگم بهتون🖤 کیا امروز تو مشهد هستن؟ تو کانال مشهدی داریم؟
و قسم به جان تو که عزیزترینمی...🫂 @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
وقتی رفاقت بر پایه قرآن و اهل بیت باشه اون رفاقت بهترینه.... @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_هشتاد_هشت اینقدر دعا کرده بودم از ترس که نزدیک بود بیهوش بشم بعد یک ساعت مجادله
(از زبان فرشته) دلم نمی‌خواست برگردم اتاق آرش خان صدای گریه‌هاش هنوز توی گوشم بود «مامان... بابا... منو تنها نذارید...» چند بار نفس عمیق کشیدم اما هرچی بیشتر فکر می‌کردم، سؤال‌های بیشتری توی ذهنم شکل می‌گرفت آرش خان مگه نگفته بود پدر و مادرش رو توی تصادف از دست داده؟ پس چرا توی خوابش ازشون می‌خواست تنهاش نذارن؟ چرا می‌گفت: «چرا منو قاطی این کثافت‌کاری کردین؟» کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم نه... یه چیزی درست نبود آروم از جام بلند شدم راهرو ساکت بود نگاهی به اتاق آرش انداختم بابابزرگ و مامان‌جون دیگه اونجا نبودن این بهترین فرصت بود کلیدی که امروز برداشته بودم رو از جیبم درآوردم با قدم‌های آروم به سمت اتاق ته راهرو رفتم هر قدمی که برمی‌داشتم، قلبم تندتر می‌زد جلوی در ایستادم کلید رو داخل قفل کردم چرخوندم صدای آروم باز شدن قفل توی سکوت راهرو پیچید وارد شدم این بار با دقت بیشتری اطراف رو نگاه کردم اتاق هنوز همون بوی قدیمی رو می‌داد چند قدم جلو رفتم چشمم به یک صندوق چوبی افتاد روی صندوق، یک عکس قدیمی قرار داشت آرش خان... اما نه آرش خان سی ساله یک پسر بچه کوچک بود کنارش یک دختر بچه ایستاده بود آیسان(خواهرش)... و پشت سرشان پدر و مادرشان دستم رو روی عکس کشید لبخند روی صورت مادر آرش، عجیب آشنا بود انگار می‌خواست تمام دنیا رو برای بچه‌هاش قشنگ کنه عکس رو برگردوندم پشتش نوشته شده بود: «آخرین عکس خانوادگی ما...» خشکم زد آخرین عکس؟ چرا باید کسی چنین چیزی بنویسه؟ عکس رو گذاشتم سر جاش چشمم به صندوق افتاد درش قفل نبود آروم بازش کردم چند لباس بچگانه داخلش بود یک ماشین اسباب‌بازی... یک دفتر نقاشی... و چند برگه قدیمی یکی از برگه‌ها رو برداشتم دست‌خطی قدیمی بود فقط چند خطش رو تونستم بخونم: «آرش هنوز شب‌ها با شنیدن صدای ماشین از خواب می‌پره...» قلبم فرو ریخت صدای ماشین؟ چرا؟ برگه بعدی رو برداشتم «پزشک گفت بهتره درباره اون شب چیزی ازش نپرسیم. حافظه‌اش هنوز...» ادامه جمله پاره شده بود چند لحظه به برگه خیره موندم پس... آرش فقط یک بچه معمولی نبوده که پدر و مادرش رو در یک تصادف از دست داده باشه اون شب... هرچی بوده... روی آرش اثر گذاشته بود دستم لرزید برگه رو سر جاش گذاشتم همون لحظه چشمم به یک دفترچه افتاد روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود: «آیسان» با تعجب دفترچه رو باز کردم صفحه اول با خطی کودکانه نوشته شده بود: «من از آتیش می‌ترسم...» نفسم بند اومد آتیش؟ پس چرا آیسان از آتش می‌ترسید؟ دفترچه رو سریع بستم دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این بخونم حس می‌کردم دارم وارد گذشته‌ای می‌شم که هنوز زخم‌هاش تازه‌ست اما یک چیز رو فهمیده بودم... آن شب فقط یک تصادف ساده نبوده و آرش.. تمام این سال‌ها حقیقتی رو با خودش حمل می‌کرد که حتی خودش هم ازش خبر نداشت دفترچه رو سر جاش گذاشتم خواستم از اتاق بیرون بیام که چشمم به یک قاب عکس کوچک افتاد عکس آرش و آیسان بود هر دو بچه بودند اما گوشه عکس... یک تکه سیاهی دیده می‌شد مثل دود عکس رو نزدیک‌تر کردم تا بهتر ببینم پشتش فقط یک جمله نوشته شده بود: «خدا به این دو بچه رحم کند...» چشم‌هام پر از اشک شد آروم قاب رو سر جاش گذاشتم حالا دیگه مطمئن بودم... راز این اتاق فقط درباره گذشته آرش نبود درباره شبی بود که زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کرده بود و من باید می‌فهمیدم... اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاده بود
دوباره کنار صندوق نشستم ذهنم پر از سؤال بود «آرش هنوز شب‌ها با شنیدن صدای ماشین از خواب می‌پره...» «من از آتیش می‌ترسم...» این‌ها نمی‌تونست مربوط به یک تصادف معمولی باشه برگه‌ها رو دوباره مرتب کردم خواستم صندوق رو ببندم که چشمم به یک پاکت قدیمی افتاد روی پاکت با خطی لرزان نوشته شده بود: «برای روزی که آرش حقیقت را به یاد آورد.» قلبم تندتر زد دستم چند لحظه روی پاکت موند بازش کنم؟ نباید می‌کردم... اما انگار چیزی منو مجبور می‌کرد پاکت رو باز کردم داخلش فقط یک برگه بود «اگر روزی آرش درباره آن شب پرسید، به او بگویید تصادف بود او نباید چیزی را به خاطر بیاورد. آرش هنوز برای فهمیدن حقیقت خیلی کوچک است.» اشک توی چشم‌هام جمع شد پس همه می‌دونستن؟ حتی مامان‌جون؟ یعنی تمام این سال‌ها آرش با یک حقیقت دروغین زندگی کرده بود؟ برگه رو برگردوندم پشتش فقط یک جمله دیگه نوشته شده بود: «مهم نیست چه اتفاقی افتاد؛ فقط بگذارید آرش زنده بماند.» نفسم حبس شد این جمله یعنی چی؟ چه خطری وجود داشته که حتی بعد از آن حادثه هم از جان آرش می‌ترسیدند؟ برگه رو سریع سر جاش گذاشتم دیگه نمی‌خواستم چیزی رو جابه‌جا کنم اما قبل از اینکه صندوق رو ببندم... چشمم به گوشه‌ای از اتاق افتاد یک قاب کوچک روی دیوار بود داخلش تصویر پدر آرش قرار داشت کنارش نوشته شده بود: «کاش می‌توانستم تو را نجات بدهم...» زیر عکس، اسم کسی نوشته نشده بود اما دست‌خط... برای من آشنا بود خیلی آشنا... چشم‌هام گرد شد این همون دست‌خطی بود که مامان‌جون باهاش روی کف دستم نوشته بود پس... مامان‌جون از همه چیز خبر داشت اما چرا سکوت کرده بود؟ و از چه چیزی می‌ترسید؟ با عجله از اتاق بیرون اومدم در رو قفل کردم کلید رو توی جیبم گذاشتم این بار... دیگه فقط کنجکاو نبودم من باید حقیقت رو پیدا می‌کردم اما نه برای خودم... برای آرش