10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 خودت چه هنری داری ؟!
🌻 هنر امیر عباس برای ساخت ساز با وسایل بازیافتی
@mahfeltv3
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 صداشو میخوام بزارم زنگ گوشی !
🌻 خاطره بامزه حاج احمد با سید حسنین از قربونی گوسفند در عراق
@mahfeltv3
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 پای شیخ بهایی به محفل باز شد !
🌻 پند های جالب شیخ بهایی در مورد مصرف انرژی
@mahfeltv3
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 مصرف هر نفر چند وات است؟ 🤨
🌻 ایده احسان در مورد ساخت نیروگاه و مصرف انرژی
@mahfeltv3
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 جوان من پیشنهادی دارم !
🌻 گفتوگوی شیخ بهایی با احسان در مورد پیشگیری از مصرف انرژی
@mahfeltv3
مَنِـــــــــ اُو
قشنگ ترین برادری...🩵 #ادیت_حامین #برادرانه @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
از این به بعد با عکس های هر قسمت براتون ادیت میزنم
دوست داشتید؟؟؟؟😇
هدایت شده از "حـــٰامینگـرافــ✨ــی"
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«پست جدید پیج حاج حامد»✨
-کپشن پست: توضیحات تکمیلی درباره مجموعه تلاوت تحقیق کل قرآن کریم ✨
التماس دعا
@hamingraphy
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_نود و یک وقتی به اتاق مامانجون رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم نمیدونستم باید چیز
#رمان_مأوا
#پارت_نود_دو
(از زبان فرشته)
بعد از حرفزدن با مامانجون،مدتی کنارش نشستم
ذهنم پر از سؤال بود، اما دیگه نمیخواستم بیشتر از این تحت فشارش بذارم
آروم بلند شدم
من:من میرم به آرش خان سر بزنم
مامانجون لبخند کوچیکی زد و سرش رو تکون داد
از اتاق بیرون اومدم
راهرو ساکت بود
جلوی اتاق آرش ایستادم و چند ضربه آروم به در زدم
صدایی نیومد
دوباره در زدم
من:آرش خان؟
باز هم سکوت
آروم دستگیره رو پایین آوردم و وارد شدم
اتاق نیمهتاریک بود
آرش خان کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد
با شنیدن صدای در برگشت
آرش خان:فرشته خانم؟
من:بله
چند لحظه نگاهم کرد
بعد چشمش به دست های مضطربم افتاد
آرش خان:چیزی شده؟
من:نه... فقط اومدم ببینم حالتون چطوره
لبخند کمرنگی زد
آرش خان:بهترم،ممنون
چند قدم جلو رفتم
من:شونهتون هنوز درد داره؟
آرش خان:یه کم؛زیاد نه!!!
من:پس چرا از جاتون بلند شدید؟
آرش خان:چون از این همه خوابیدن خسته شدم
با اخم نگاهش کردم
من:دکتر گفته استراحت کنید
آرش خان:چشم خانم پرستار!
لبخند کوچیکی زدم
اما زود جمعش کردم تا پرو نشه
اما ناگهان نگاهش جدی شد
آرش خان:فرشته...خانم!!!
خانم رو خیلی جدی طور بعدا گفت...
من:بله؟
آرش خان:مامانجون امروز باهات حرف زد؟
قلبم فرو ریخت
چند لحظه سکوت کردم
من:آره
آرش خان:درباره من؟
نگاهم رو پایین انداختم
آرش خان:میدونم یه چیزی هست
آروم نفس کشیدم
من:آرش خان...
آرش خان:نمیخوام بهم دروغ بگی
نگاهش کردم
آرش خان:اما نمیخوام هم مجبورم کنی چیزی رو بفهمم که هنوز توان فهمیدنش رو ندارم
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم
من:پس بهتره فعلاً فقط به چیزهایی فکر کنید که امروز دارید
لبخند تلخی زد
آرش خان:مثل قرآن؟
لبخند زدم
من:دقیقاً
آرش خان:پس فردا دوباره بهم یاد میدی؟
من:اگر استراحت کنید، بله
آرش خان:قول؟
من:قول
و برای اولین بار حس کردم شاید خدا داره آرومآروم مسیر زندگی این آدم رو عوض میکنه
نه با اجبار...
با انتخاب خودش