eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
212 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
متن دست نوشته استاد حاج حامد شاکرنژاد ✨🤍 @shakerheloha
محفل رو دیدیییید😍😍😍 چطور بود قسمت امروز؟ یکم حرف بزنیم درموردش؟
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 خودت چه هنری داری ؟! 🌻 هنر امیر عباس برای ساخت ساز با وسایل بازیافتی @mahfeltv3
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 صداشو میخوام بزارم زنگ گوشی ! 🌻 خاطره بامزه حاج احمد با سید حسنین از قربونی گوسفند در عراق @mahfeltv3
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 پای شیخ بهایی به محفل باز شد ! 🌻 پند های جالب شیخ بهایی در مورد مصرف انرژی @mahfeltv3
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 مصرف هر نفر چند وات است؟ 🤨 🌻 ایده احسان در مورد ساخت نیروگاه و مصرف انرژی @mahfeltv3
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 جوان من پیشنهادی دارم ! 🌻 گفت‌و‌گوی‌ شیخ بهایی با احسان در مورد پیشگیری از مصرف انرژی @mahfeltv3
قشنگ ترین برادری...🩵 @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
قشنگ ترین برادری...🩵 #ادیت_حامین #برادرانه @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
از این به بعد با عکس های هر قسمت براتون ادیت میزنم دوست داشتید؟؟؟؟😇
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«پست جدید پیج حاج حامد»✨ -کپشن پست: توضیحات تکمیلی درباره مجموعه تلاوت تحقیق کل قرآن کریم ✨ التماس دعا @hamingraphy
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_نود و یک وقتی به اتاق مامان‌جون رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم نمی‌دونستم باید چیز
(از زبان فرشته) بعد از حرف‌زدن با مامان‌جون،مدتی کنارش نشستم ذهنم پر از سؤال بود، اما دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این تحت فشارش بذارم آروم بلند شدم من:من میرم به آرش خان سر بزنم مامان‌جون لبخند کوچیکی زد و سرش رو تکون داد از اتاق بیرون اومدم راهرو ساکت بود جلوی اتاق آرش ایستادم و چند ضربه آروم به در زدم صدایی نیومد دوباره در زدم من:آرش خان؟ باز هم سکوت آروم دستگیره رو پایین آوردم و وارد شدم اتاق نیمه‌تاریک بود آرش خان کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد با شنیدن صدای در برگشت آرش خان:فرشته خانم؟ من:بله چند لحظه نگاهم کرد بعد چشمش به دست های مضطربم افتاد آرش خان:چیزی شده؟ من:نه... فقط اومدم ببینم حالتون چطوره لبخند کم‌رنگی زد آرش خان:بهترم،ممنون چند قدم جلو رفتم من:شونه‌تون هنوز درد داره؟ آرش خان:یه کم؛زیاد نه!!! من:پس چرا از جاتون بلند شدید؟ آرش خان:چون از این همه خوابیدن خسته شدم با اخم نگاهش کردم من:دکتر گفته استراحت کنید آرش خان:چشم خانم پرستار! لبخند کوچیکی زدم اما زود جمعش کردم تا پرو نشه اما ناگهان نگاهش جدی شد آرش خان:فرشته...خانم!!! خانم رو خیلی جدی طور بعدا گفت... من:بله؟ آرش خان:مامان‌جون امروز باهات حرف زد؟ قلبم فرو ریخت چند لحظه سکوت کردم من:آره آرش خان:درباره من؟ نگاهم رو پایین انداختم آرش خان:می‌دونم یه چیزی هست آروم نفس کشیدم من:آرش خان... آرش خان:نمی‌خوام بهم دروغ بگی نگاهش کردم آرش خان:اما نمی‌خوام هم مجبورم کنی چیزی رو بفهمم که هنوز توان فهمیدنش رو ندارم برای چند لحظه فقط نگاهش کردم من:پس بهتره فعلاً فقط به چیزهایی فکر کنید که امروز دارید لبخند تلخی زد آرش خان:مثل قرآن؟ لبخند زدم من:دقیقاً آرش خان:پس فردا دوباره بهم یاد میدی؟ من:اگر استراحت کنید، بله آرش خان:قول؟ من:قول و برای اولین بار حس کردم شاید خدا داره آروم‌آروم مسیر زندگی این آدم رو عوض می‌کنه نه با اجبار... با انتخاب خودش