"گاهی یه نفر توی زندگیات میاد
که نمیدونی چرا اینقدر به دلت میشینه؛
محبت عباس هم شبیه همینه...
دلیلش رو نمیفهمی،فقط دلت نمیاد
دوستش نداشته باشی"
@bisaheldel
"بعضیها رو خدا جوری به اهلبیت نزدیک میکنه
که خودشونم نمیفهمن از کِی شروع شد؛
فقط یه روز به خودشون میان و میبینن
دلشون گره خورده به عباس... "
@bisaheldel
"میگن اگه محبت عباس توی دلت افتاد
بدون یه لطفی شامل حالت شده
چون همه، این عشق رو تجربه نمیکنن..."
@bisaheldel
"میگن بعضی دلها رو عباس خودش صدا میزنه...
یه شب میبینی بیدلیل دلت هوای حرم کرده
شاید دلت، صاحبش رو شناخته... 🤍"
@bisaheldel
#از_زبان_یک_فرشته_مامور
"من فرشتهای هستم که مأمور شدم شاهد ماجرای بندهای باشم که مدتها با بیماریاش دستوپنجه نرم میکرد.
روزها و ماهها به پزشکان مختلف مراجعه کرد، دارو خورد، آزمایش داد و برای درمانش از این شهر به آن شهر رفت؛ اما هر بار ناامیدتر از قبل برمیگشت.
تا اینکه شبی، دیگر چیزی برایش نمانده بود جز یک دل شکسته...
دستهایش را بالا برد و گفت:
«یا ابوالفضل العباس...
من همهجا رفتم، همه درها رو زدم؛
این بار اومدم سراغ خودت.
اگه دستم رو بگیری، دیگه نمیذارم این محبت از دلم بره.»
من مأمور بودم فقط نگاه کنم...
چند روز بعد دوباره برای آزمایش رفت.
پزشک وقتی جوابها را دید، چند بار پروندهاش را ورق زد و با تعجب گفت:
«این امکان نداره...»
اما برای او ممکن شده بود.
بیماریای که مدتها تمام زندگیاش را گرفته بود، دیگر اثری نداشت.
آن بنده فقط گریه کرد و گفت:
«من عباس رو صدا زدم...»
و من در دفتر مأموریتم نوشتم:
«بندهای که همهی درهای زمین را زده بود،
وقتی به درِ عباس رسید،
با دستِ خالی برنگشت.»"
@bisaheldel
#روایتِ کرامت حضرت ابوالفضل(ع)
"میگفت سالها با یک بیماری سخت دستوپنجه نرم میکردم.
دکترهای زیادی رفتم، آزمایشهای مختلف دادم، داروهای زیادی مصرف کردم و حتی برای درمان، شهرهای مختلف را هم گشتم؛ اما هر بار یا میگفتند درمانش طولانی است یا امید چندانی به بهبودی کامل نیست.
هر بار که جواب آزمایش را میگرفتم، یک چیزی در دلم فرو میریخت.
دیگر از بیمارستان و دارو و دکتر خسته شده بودم...
یک روز که از شدت ناامیدی گوشهای نشسته بودم، یاد حضرت ابوالفضل(ع) افتادم.
با خودم گفتم:
«من همه درها رو زدم، اما هنوز درِ عباس رو نزدم...»
همان شب، با تمام وجود رو به حضرت کردم و گفتم:
«یا ابوالفضل...
من دیگه توان این همه دوندگی رو ندارم.
اگر دستم رو بگیری، دیگه هیچوقت فراموشت نمیکنم.»
چند روز بعد برای یک معاینه دوباره به پزشک مراجعه کردم.
پزشک بعد از دیدن نتیجه آزمایشها چند لحظه سکوت کرد و دوباره پروندهام را بررسی کرد.
گفت:
«عجیبه... این نتایج با آزمایشهای قبلی اصلاً قابل مقایسه نیست.»
من فقط گریه میکردم...
دوباره آزمایش دادم؛
این بار هم نتیجه همان بود.
بیماریای که مدتها با آن درگیر بودم، دیگر اثری نداشت.
همانجا فهمیدم گاهی آدم باید تمام راههای دنیا را برود تا بفهمد هنوز یک درِ دیگر مانده...
درِ عباس.
و من هنوز وقتی از آن روز حرف میزنم، فقط یک جمله میگویم:
«من از دکترها ناامید شده بودم؛
اما از عباس نه...
و عباس، دست خالیام برنگرداند.»"
@bisaheldel