خب بچه ها ،
محفل رو دیدین؟🙂
خداوکیلی خیلی خوب بود ...✨️
منتظر نظر هاتون توی ناشناس هستم 🌸💕
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد در باز شد برای چند ثانیه فقط به کف زمین نگاه کردم صاحب قدمها وارد اتاق شد اما
#رمان_مأوا
#پارت_صد_یک
چند دقیقه همونجا ایستاده بودم و به عکس خیره شده بودم
دلم نمیخواست به چیزی دست بزنم؛ انگار هر وسیلهای که توی اون اتاق بود، تکهای از گذشتهای رو با خودش حمل میکرد که سالها از آرش پنهان شده بود
آروم عکس رو برداشتم و پشتش رو نگاه کردم دوباره
همون جمله هنوز جلوی چشمم بود:
«آخرین روزی که همه کنار هم بودند...»
اما این بار چیزی توجهم رو جلب کرد
پایین جمله، یک تاریخ نوشته شده بود
تاریخی که انگار یادآور روز مهمی بود
پس این عکس و این اتفاق توی اون تاریخ افتاده بود؟
یعنی اون روز، آرش دیگه یه بچه کوچیک بود و آیسان هم کنارش بود
با خودم زمزمه کردم:
من:پس آرش اون روز اونجا بوده...
چشمم به عکس افتاد
آرش کوچولویی که کنار پدر و مادرش ایستاده بود، هیچ شباهتی به مردی نداشت که امروز پشت اون همه دیوار و سکوت پنهان شده بود
عکس رو آروم سر جاش گذاشتم
نگاهم رو توی اتاق چرخوندم
روی دیوار، قاب کوچیکی بود که تا اون لحظه متوجهش نشده بودم
جلو رفتم
داخل قاب، تصویر یک ماشین قدیمی بود
قلبم فرو ریخت
همون ماشینی که توی یکی از عکسهای خانوادگی دیده بودم
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هیچکس نباید بدونه.»
نفسم رو حبس کردم
یعنی چی؟
چرا باید عکس اون ماشین اینجا باشه؟
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت در شنیدم
سریع عقب رفتم
در باز شد
این بار کسی که وارد شد، باعث شد خشکم بزنه
مامانجون بود
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم
چشمهای مامانجون روی عکس افتاد و بعد روی صورتم ثابت موند
آروم جلو اومد
من:مامانجون من...
اشک توی چشمهاش جمع شد
من:من نمیخوام به آرش خان آسیبی بزنم
دستش رو روی قلبش گذاشت
من:فقط میخوام بدونم چرا همه از یه گذشتهای حرف میزنید که اون هیچ چیزی ازش یادش نیست؟
مامانجون لبهاش رو به هم فشار داد
اشکی از گوشه چشمش پایین اومد
انگار حرف زدن براش سخت بود
من:اون روز چی شده بود؟
چند لحظه سکوت کرد
بعد آروم سرش رو تکون داد
مامانجون:هنوز نه دخترم...
من:ولی من باید بدونم!
دستم رو گرفت
مامانجون:نه هنوز زوده ...
مکث کرد
مامانجون:برای آرش هنوز زوده...
ساکت شدم
مامانجون دستم رو فشرد
مامانجون:اگه چیزی رو زودتر از زمانش بفهمی، ممکنه ناخواسته باعث بشی اون هم بفهمه
من:اما چرا باید حقیقت اینقدر سخت باشه؟
مامانجون جوابم رو نداد
فقط نگاهم کرد
نگاهی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشت
بعد آروم به سمت در رفت
قبل از اینکه خارج بشه، برگشت و گفت:
مامانجون:گاهی خدا بعضی حقیقتها رو پنهان نمیکنه که آدم رو بیخبر بذاره...
مکث کرد و با بغض ادامه داد:
مامانجون:پنهانشون میکنه تا وقتی که دل آدم توان تحملش رو پیدا کنه
در بسته شد
من موندم و هزار سؤال بیجواب
اما حالا یک چیز رو مطمئن بودم...
آرش فقط گذشتهاش رو فراموش نکرده بود؛
همه تلاش میکردن مطمئن بشن اون گذشته دوباره به یادش نیاد