eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
212 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا خیلی قشنگ بود برخورد خیلی گرم حاجی با آقای اسداللهی 😅✨ @shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جملاتی از زبان استاد حامد در روایت از رهبر شهیدمون و مسجد کرامت ✨ @shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل کل های جالب استاد پناهی و استاد حامد قبل از خاطره ای که استاد پناهی میخواستن بگن ✨😅 @shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ورود استاد حاج کریم منصوری به جمع پیشکسوتان قرآنی ✨🤍 @shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما حرکتی که بین مردم فراگیر شد،جناب شاکرنژاد ✨😂😂 @shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه صلوات محفلی که برای این صلوات سنگ تموم گذاشتن اساتید ✨🤍 @shakerheloha
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_چهار هنوز چند دقیقه از رفتن آیسان نگذشته بود که صدای یکی از نگهبان‌ها از حیاط ب
بعد از رفتن کیان، هنوز حرف‌هاش توی سرم می‌چرخید «وقتی فهمیدی خانواده‌ات واقعاً چه گذشته‌ای داشتن...» روی صندلی اتاقم نشسته بودم و دستم رو روی پیشونیم کشیدم خانواده‌ام... چرا باید کیان درباره گذشته من چیزی بدونه؟ از جام بلند شدم دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم؛ اما فقط یک نفر بود که این روزها بدون اینکه قضاوتم کنه، حرف‌هام رو می‌شنید رفتم سمت اتاق فرشته آروم در زدم فرشته:بفرمایید وارد شدم فرشته کنار پنجره نشسته بود و قرآنش روی پاهاش بود با دیدنم لبخند کوچیکی زد فرشته:اتفاقی افتاده؟ چند لحظه ساکت موندم من:می‌تونم یه چیزی ازت بپرسم؟ فرشته:بله با دستام به صندلی اشاره کردم که با سرش اجازه داد بشینم من:اگه یه نفر از گذشته خودش چیزی ندونه... فرشته با دقت نگاهم کرد من:ولی بقیه انگار چیزهایی می‌دونن که اون نمی‌دونه... مکث کردم من:به نظرت باید دنبال حقیقت بره؟ فرشته آروم گفت: فرشته:فکر می‌کنم هر حقیقتی زمان خودش رو داره لبخند تلخی زدم من:همه همینو بهم میگن فرشته:همه؟ سرم رو پایین انداختم من:مامان‌جون... بابابزرگ... حتی آیسان اسم آیسان که اومد، ذهنم برای لحظه‌ای خالی شد بعد... ناگهان صدای ترمز شدیدی توی سرم پیچید دستم رو روی شقیقه‌ام گذاشتم فرشته با نگرانی بلند شد و به سمتم اومد فرشته:آرش خان؟ چشم‌هام رو بستم درد شدیدی توی سرم پیچیده بود من:صبر کن... فرشته:چی شده؟ نفس‌هام تند شده بود و بعد... یک تصویر یک ماشین من و آیسان روی صندلی عقب نشسته بودیم آیسان گریه می‌کرد من دستش رو گرفته بودم آرش کوچیک‌تر:آیسان نترس... صدای مادرم از جلوی ماشین می‌اومد مادر:همه‌چیز درست میشه بچه‌ها... بعد صدای پدرم... پدر:دیگه نمی‌خوام ادامه بدم... تصویر ناگهان قطع شد چشم‌هام رو باز کردم و با نفس‌های بریده به فرشته نگاه کردم من:من... دستم رو روی سرم فشار دادم فرشته سریع لیوان آبی به سمتم گرفت فرشته:چی دیدید؟ من:ماشین... فرشته:چه ماشینی؟ چشم‌هام رو بستم من:مامانم بود... بابام بود... آیسان هم بود... صدام لرزید من:ولی چرا داشتم می‌دیدمشون؟ فرشته چیزی نگفت من با درد گفتم: من:من همیشه فکر می‌کردم آخرین باری که دیدمشون... روز تصادف بود چشم‌هام رو باز کردم من:اما این تصویر با چیزی که یادمه فرق داشت فرشته آروم گفت: فرشته:شاید ذهنتون داره یه چیزی رو بهتون یادآوری می‌کنه بهش خیره شدم من:اما چی؟ دوباره سرم تیر کشید دستم رو روی پیشونیم گذاشتم این بار فقط یک چیز شنیدم... صدای مادرم که با گریه می‌گفت: «آرش... هر اتفاقی افتاد، مراقب آیسان باش...» چشم‌هام پر از اشک شد من:فرشته... فرشته:بله؟ من:فکر کنم... مکث کردم من:یه چیزی درباره مرگ مامان و بابام درست نیست فرشته خشکش زد اما من هنوز نمی‌دونستم... این فقط اولین تکه از حقیقت بود نه همه حقیقت....