هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما حرکتی که بین مردم فراگیر شد،جناب شاکرنژاد ✨😂😂
@shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه صلوات محفلی که برای این صلوات سنگ تموم گذاشتن اساتید ✨🤍
@shakerheloha
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_چهار هنوز چند دقیقه از رفتن آیسان نگذشته بود که صدای یکی از نگهبانها از حیاط ب
#رمان_مأوا
#پارت_صد_پنج
بعد از رفتن کیان، هنوز حرفهاش توی سرم میچرخید
«وقتی فهمیدی خانوادهات واقعاً چه گذشتهای داشتن...»
روی صندلی اتاقم نشسته بودم و دستم رو روی پیشونیم کشیدم
خانوادهام...
چرا باید کیان درباره گذشته من چیزی بدونه؟
از جام بلند شدم
دلم میخواست با کسی حرف بزنم؛ اما فقط یک نفر بود که این روزها بدون اینکه قضاوتم کنه، حرفهام رو میشنید
رفتم سمت اتاق فرشته
آروم در زدم
فرشته:بفرمایید
وارد شدم
فرشته کنار پنجره نشسته بود و قرآنش روی پاهاش بود
با دیدنم لبخند کوچیکی زد
فرشته:اتفاقی افتاده؟
چند لحظه ساکت موندم
من:میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
فرشته:بله
با دستام به صندلی اشاره کردم که با سرش اجازه داد بشینم
من:اگه یه نفر از گذشته خودش چیزی ندونه...
فرشته با دقت نگاهم کرد
من:ولی بقیه انگار چیزهایی میدونن که اون نمیدونه...
مکث کردم
من:به نظرت باید دنبال حقیقت بره؟
فرشته آروم گفت:
فرشته:فکر میکنم هر حقیقتی زمان خودش رو داره
لبخند تلخی زدم
من:همه همینو بهم میگن
فرشته:همه؟
سرم رو پایین انداختم
من:مامانجون... بابابزرگ... حتی آیسان
اسم آیسان که اومد، ذهنم برای لحظهای خالی شد
بعد...
ناگهان صدای ترمز شدیدی توی سرم پیچید
دستم رو روی شقیقهام گذاشتم
فرشته با نگرانی بلند شد و به سمتم اومد
فرشته:آرش خان؟
چشمهام رو بستم
درد شدیدی توی سرم پیچیده بود
من:صبر کن...
فرشته:چی شده؟
نفسهام تند شده بود
و بعد...
یک تصویر
یک ماشین
من و آیسان روی صندلی عقب نشسته بودیم
آیسان گریه میکرد
من دستش رو گرفته بودم
آرش کوچیکتر:آیسان نترس...
صدای مادرم از جلوی ماشین میاومد
مادر:همهچیز درست میشه بچهها...
بعد صدای پدرم...
پدر:دیگه نمیخوام ادامه بدم...
تصویر ناگهان قطع شد
چشمهام رو باز کردم و با نفسهای بریده به فرشته نگاه کردم
من:من...
دستم رو روی سرم فشار دادم
فرشته سریع لیوان آبی به سمتم گرفت
فرشته:چی دیدید؟
من:ماشین...
فرشته:چه ماشینی؟
چشمهام رو بستم
من:مامانم بود... بابام بود... آیسان هم بود...
صدام لرزید
من:ولی چرا داشتم میدیدمشون؟
فرشته چیزی نگفت
من با درد گفتم:
من:من همیشه فکر میکردم آخرین باری که دیدمشون... روز تصادف بود
چشمهام رو باز کردم
من:اما این تصویر با چیزی که یادمه فرق داشت
فرشته آروم گفت:
فرشته:شاید ذهنتون داره یه چیزی رو بهتون یادآوری میکنه
بهش خیره شدم
من:اما چی؟
دوباره سرم تیر کشید
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم
این بار فقط یک چیز شنیدم...
صدای مادرم که با گریه میگفت:
«آرش... هر اتفاقی افتاد، مراقب آیسان باش...»
چشمهام پر از اشک شد
من:فرشته...
فرشته:بله؟
من:فکر کنم...
مکث کردم
من:یه چیزی درباره مرگ مامان و بابام درست نیست
فرشته خشکش زد
اما من هنوز نمیدونستم...
این فقط اولین تکه از حقیقت بود
نه همه حقیقت....
#رمان_مأوا
#پارت_صد_شش
(از زبان فرشته)
هنوز آرش خان دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود
دلم براش سوخت
رنگ صورتش پریده بود و نفسهاش نامنظم شده بود
من:آرش خان، بهتره دراز بکشید
آرش:نه...
سعی کرد بلند بشه اما دوباره نشست
آرش:اگه الان بخوابم... میترسم یادم بره
من:چی رو؟
نگاهش رو به من دوخت
آرش:صدای مامانم رو
چند ثانیه سکوت کردم
بغض صداش دل هر آدمی رو آب میکرد
من:شما چیزی از اون روز یادتون اومد؟
سرش رو به نشونه آره تکون داد
آرش:خیلی کم... فقط یه ماشین
مکث کرد
آرش:و یه جمله
من:چه جملهای؟
چشمهاش رو بست
آرش:مامانم گفت مراقب آیسان باشم
قلبم فشرده شد
آرش با سردرگمی ادامه داد:
آرش:ولی یه چیز عجیبه...
من:چی؟
آرش:من چرا باید اون جمله رو الان یادم بیاد؟
جوابی نداشتم
چون خودم هم نمیدونستم
آرش از جا بلند شد و چند قدم برداشت
آرش:فرشته...
من:بله؟
آرش:تو چیزی درباره مرگ پدر و مادرم میدونی؟
برای یک لحظه خشکم زد
تصویر دفتر قدیمی جلوی چشمم اومد
«اون روز آتیش خیلی زیاد بود...»
خدای من این دیگه وضعیتی من گیر کردم؟
بگم بهش درباره اتاق؟
اما نه نمیتونستم چیزی بگم
من:نه...
نگاهش کردم
من:فقط چیزهایی که خودتون گفتید رو میدونم
چند لحظه به چشمهام خیره شد
انگار دنبال دروغ میگشت
اما چیزی نگفت
آرش:باشه
آروم به سمت در رفت
قبل از خروج برگشت
آرش:اگه دوباره چیزی یادم اومد... میام پیش تو
لبخند کمرنگی زدم
من:باشه
در بسته شد
اما همین که رفت، دستم رو روی قلبم گذاشتم
حالا فقط یک سؤال توی ذهنم بود:
اگه آرش خودش کمکم گذشته رو به یاد بیاره... من تا کی میتونم حقیقتی رو که فهمیدم ازش پنهون کنم؟
#رمان_مأوا
#پارت_صد_هفت
(از زبان آرش)
تمام شب خوابم نبرد
هر بار چشمهام رو میبستم، همون ماشین جلوی چشمم ظاهر میشد
مامان...
بابا...
آیسان...
و صدای مادرم
«مراقب آیسان باش...»
از جام بلند شدم و کنار پنجره ایستادم
من باید میفهمیدم چه حقیقتی داره از من مخفی میشه
هوا تاریک بود
دستم رو روی شیشه گذاشتم
من:چرا چیزی یادم نمیاد؟
چشمهام رو بستم
دوباره تلاش کردم
اما این بار تصویر متفاوتی اومد
یک جاده...
ماشین کنار جاده متوقف شده بود
بابام از ماشین پیاده شده بود
صدای مردی رو شنیدم
صدایی که نمیشناختم
...:فکر کردی میتونی از این کار کنار بکشی؟
قلبم تند زد
پدرم:من دیگه نمیخوام بچههام وارد این زندگی بشن
صدای مرد دوباره بلند شد
...:دیگه دیر شده
ناگهان سرم به شدت درد گرفت
چشمهام رو باز کردم
نفسنفس میزدم
دستم رو روی سرم گذاشتم
کی بود؟
هیچ جوابی نداشتمت
فقط یک چیز رو فهمیده بودم...
پدرم اون زندگی رو دوست نداشته مثل من!!!
میخواسته کنار بکشه
اما چرا؟
و اون مرد کی بود؟
باید امشب میرفتم تو اون اتاق لعنتی و همه چیز و میفهمیدم
از اتاق رفتم بیرون
همه خواب بودن
با دیدن فرشته که وارد اتاق ممنوعه شد تعجب کردم
حدس میزدم چیزایی رو میدونه و مثل خانوادم داره ازم مخفی میکنه
آروم به طرف ته راهرو رفتم
در و آروم باز کردم و وارد شدم
با دیدنم خواست جیغ بکشه که زود دستمو جلوی دهنش گرفتم
چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم
هنوز دستم جلوی دهن فرشته بود، اما وقتی دیدم ترسیده، سریع دستم رو کنار کشیدم
من:ببخشید... نمیخواستم بترسونمت
فرشته با اخم نگاهم کرد
فرشته:پس چرا یواشکی اومدید اینجا؟
نگاهم رو توی اتاق چرخوندم
برای اولین بار بود که پا به این اتاق میذاشتم
اتاقی که از بچگی حتی اجازه نزدیک شدن به راهروش رو نداشتم
بوی قدیمی کتابها و چوب توی هوا پیچیده بود
روی دیوار چند قاب عکس بود
یکی از قابها رو برداشتم
با دیدنش نفسم بند اومد
عکس پدر و مادرم بود
من:این...
فرشته نزدیکتر اومد
من:چرا این عکس اینجاست؟
فرشته چیزی نگفت
عکس رو برگردوندم
پشتش با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای روزی که آرش آماده شنیدن حقیقت شد.»
دستم لرزید
من:حقیقت؟
فرشته آروم گفت:
فرشته:آرش خان...
برگشتم سمتش
من:تو اینجا چی پیدا کردی؟
فرشته نگاهش رو پایین انداخت
من:از اولش میدونستی اینجا چیزی درباره گذشته منه؟
فرشته:من فقط...
من:فقط چی؟
صدام بلندتر شد
فرشته با نگرانی گفت:
فرشته:منم تازه دارم میفهمم
چند لحظه سکوت کردم
من:پس تو هم میدونی
فرشته:همهچیز رو نه
من:اما یه چیزهایی رو میدونی و از من پنهون کردی
سرش رو پایین انداخت
همین سکوتش جوابم بود
چشمم به دفتر قدیمی روی میز افتاد
آروم سمتش رفتم
فرشته با نگرانی گفت:
فرشته:آرش خان، صبر کنید...
دفتر رو برداشتم
صفحهای باز بود که گوشهاش سوخته بود
چند کلمه بیشتر باقی نمونده بود:
«آن شب... بچهها شاهد...»
بقیه صفحه کنده شده بود
قلبم شروع کرد به تپیدن
من:بچهها...
آروم تکرار کردم
من:من و آیسان؟
فرشته جواب نداد
دفتر از دستم افتاد
ناگهان صدای همان مردی که در خاطرم شنیده بودم، دوباره توی سرم پیچید
«دیگه دیر شده...»
دستم رو روی سرم گذاشتم
من:نه...
فرشته سریع جلو اومد
فرشته:آرش خان؟
من:یه چیزی یادم اومد...
چشمهام رو بستم
تصویر کوتاهی از کودکیام جلوی چشمم ظاهر شد
آیسان گریه میکرد
من دستش رو گرفته بودم
و پدرم...
جلوی همون مرد ایستاده بود
پدرم با عصبانیت:
«بچههای من رو وارد این کار نکن!»
چشمهام رو باز کردم
نفس عمیقی کشیدم
من:پدرم ازشون میترسید...
فرشته با تعجب نگاهم کرد
من:نه برای خودش...
مکث کردم
من:برای من و آیسان
صدای قدمهایی از بیرون راهرو اومد
هر دو ساکت شدیم
من سریع چراغ رو خاموش کردم
فرشته با تعجب نگاهم کرد
من خیلی آروم گفتم:
من:هرکی هست، نباید بفهمه اینجاییم
قدمها نزدیکتر شدن...
اما درست پشت در متوقف شدن
چند ثانیه سکوت
بعد...
صدای آشنایی از پشت در شنیده شد
هر دو خشکمون زد
این صدا صدای عصای مامان جون بود
اما وارد اتاق نشد
فقط چند ثانیه پشت در موند...
و بعد صدای قدمهاش آروم دور شد
به در خیره موندم
برای اولین بار فهمیدم...
مامانجون از مدتها قبل میدونست من یک روز وارد این اتاق میشم
ادامه دارد....
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_هفت (از زبان آرش) تمام شب خوابم نبرد هر بار چشمهام رو میبستم، همون ماشین جلو
#رمان_مأوا
#پارت_صد_هشت
چند ثانیه بعد از دور شدن صدای عصای مامانجون، هنوز هیچکدوممون حرف نزدیم
نگاهم روی در خشک شده بود
من:مامانجون...
فرشته آروم گفت:
فرشته:شاید فقط صدای ما رو شنیده
و اومده
سرم رو به نشونه مخالفت تکون دادم
من:نه
فرشته:چرا؟
من:چون اگه فقط صدا رو شنیده بود، میتونست در رو باز کنه
نگاهم دوباره روی دفتر افتاد
من:ولی نیومد
چند قدم به سمت در رفتم
فرشته با نگرانی گفت:
فرشته:آرش خان...
ایستادم
من:اون میدونست من اینجام
فرشته چیزی نگفت
دفتر رو از روی زمین برداشتم و دوباره بهش نگاه کردم
من:این اتاق از بچگی برای من ممنوع بوده
آروم ادامه دادم:
من:اما هیچوقت دلیلش رو نپرسیدم
فرشته:شاید بعضی چیزها رو واقعاً نباید همین الان بدونید
با تعجب برگشتم سمتش
این دختر چی میدونست؟
من:تو هم مثل بقیه شدی؟
فرشته:منظورتون چیه؟
من:همه میگن «الان نه»، «بعداً»، «وقتی آماده شدی»...
لبخند تلخی زدم
من:اما هیچکس نمیگه دقیقاً از چی باید بترسم
چه حقیقتی ازم مخفی شده!!!
فرشته نزدیکم شد
فرشته:شاید چون نمیخوان دوباره آسیب ببینید
چند لحظه بهش خیره شدم
من با کلافگی:من از حقیقت نمیترسم
مکث کردم
من:از این میترسم که همه این سالها زندگیای که کردم، بر اساس یه دروغ بوده باشه
فرشته چیزی نگفت
دفتر رو بستم
من:باید بریم
فرشته با تعجب:کجا؟
من:قبل از اینکه کسی بفهمه اینجاییم
در رو باز کردم و اول خودم بیرون رو نگاه کردم
راهرو خالی بود
به فرشته اشاره کردم
من:بیا
هر دو آروم از اتاق بیرون اومدیم
اما قبل از اینکه در رو ببندم، برای آخرین بار به داخل اتاق نگاه کردم
عکس پدر و مادرم...
دفتر قدیمی...
و تمام خاطراتی که سالها از من پنهان شده بود
آروم زیر لب گفتم:
من:من پیداتون میکنم...
این بار دیگه اجازه نمیدم کسی گذشتهام رو ازم پنهان کنه
#رمان_مأوا
#پارت_صد_نه
(از زبان فرشته)
بعد از برگشتن به اتاقم، تا مدتها خوابم نبرد
هر بار چشمهام رو میبستم، چهره آرش خان جلوی چشمم میاومد
اون لحظهای که عکس پدر و مادرش رو دید...
اون لرزش دستهاش...
اون غمی که توی نگاهش و صداش داشت
و وقتی گفت:
«از حقیقت نمیترسم...»
اما من میترسیدم
نه از حقیقت...
از اینکه وقتی آرش همهچیز رو بفهمه، چه اتفاقی برای قلبش میفته
حس میکردم حقیقت ویرانگره!!!!
صبح، طبق معمول رفتم پیش مامانجون
اما همین که وارد اتاق شدم، فهمیدم حالش خوب نیست
کنار پنجره نشسته بود و تسبیحش بین انگشتهاش بیحرکت مونده بود
من:مامانجون؟
سرش رو بلند کرد
من:دیشب شما پشت در اون اتاق بودید؟
چشمهاش پر از نگرانی شد
چند لحظه نگاهم کرد
بعد خیلی آرام سرش رو تکون داد
چقدر صبر داشت برای حرف نزدن!!!
من:میدونستید آرش خان اونجاست؟
دوباره سرش رو تکون داد
کنارش نشستم
من:پس چرا وارد نشدید؟
مامانجون دستم رو گرفت
مامانجون:چون بعضی وقتها... آدم باید اجازه بده حقیقت خودش راهش رو پیدا کنه
بهش خیره شدم
من:ولی آرش خان داره چیزهایی یادش میاد
دستش لرزید
مامانجون:میدونم
من:اگه همهچیز یادش بیاد چی؟
چشمهاش پر از اشک شد
مامانجون:اون روزی که حافظهش رو ازش گرفتن... آرش فقط یه بچه بود
با شنیدن این جمله، نفسم بند اومد
من:حافظهش رو... ازش گرفتن؟
مامانجون فوراً ساکت شد
انگار خودش هم فهمیده بود بیشتر از چیزی که باید، حرف زده
من:مامانجون...
اما دستش رو روی لبش گذاشت
مامانجون:دیگه چیزی نپرس دخترم
من:ولی شما گفتید...
سرش رو پایین انداخت
مامانجون:هنوز وقتش نیست
همون جمله همیشگی
اما این بار فرق داشت
این بار من فهمیده بودم...
آرش چیزی را فراموش نکرده بود؛ کسی کاری کرده بود که فراموشش کند
و حالا...
با هر خاطرهای که برمیگشت، دیوارهایی که سالها دور گذشتهاش کشیده بودند، یکییکی داشت فرو میریخت
و من از این میترسیدم که خودش بفهمه حقیقت رو!!!!