eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_هفت (از زبان آرش) تمام شب خوابم نبرد هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، همون ماشین جلو
چند ثانیه بعد از دور شدن صدای عصای مامان‌جون، هنوز هیچ‌کدوممون حرف نزدیم نگاهم روی در خشک شده بود من:مامان‌جون... فرشته آروم گفت: فرشته:شاید فقط صدای ما رو شنیده و اومده سرم رو به نشونه مخالفت تکون دادم من:نه فرشته:چرا؟ من:چون اگه فقط صدا رو شنیده بود، می‌تونست در رو باز کنه نگاهم دوباره روی دفتر افتاد من:ولی نیومد چند قدم به سمت در رفتم فرشته با نگرانی گفت: فرشته:آرش خان... ایستادم من:اون می‌دونست من اینجام فرشته چیزی نگفت دفتر رو از روی زمین برداشتم و دوباره بهش نگاه کردم من:این اتاق از بچگی برای من ممنوع بوده آروم ادامه دادم: من:اما هیچ‌وقت دلیلش رو نپرسیدم فرشته:شاید بعضی چیزها رو واقعاً نباید همین الان بدونید با تعجب برگشتم سمتش این دختر چی میدونست؟ من:تو هم مثل بقیه شدی؟ فرشته:منظورتون چیه؟ من:همه میگن «الان نه»، «بعداً»، «وقتی آماده شدی»... لبخند تلخی زدم من:اما هیچ‌کس نمیگه دقیقاً از چی باید بترسم چه حقیقتی ازم مخفی شده!!! فرشته نزدیکم شد فرشته:شاید چون نمی‌خوان دوباره آسیب ببینید چند لحظه بهش خیره شدم من با کلافگی:من از حقیقت نمی‌ترسم مکث کردم من:از این می‌ترسم که همه این سال‌ها زندگی‌ای که کردم، بر اساس یه دروغ بوده باشه فرشته چیزی نگفت دفتر رو بستم من:باید بریم فرشته با تعجب:کجا؟ من:قبل از اینکه کسی بفهمه اینجاییم در رو باز کردم و اول خودم بیرون رو نگاه کردم راهرو خالی بود به فرشته اشاره کردم من:بیا هر دو آروم از اتاق بیرون اومدیم اما قبل از اینکه در رو ببندم، برای آخرین بار به داخل اتاق نگاه کردم عکس پدر و مادرم... دفتر قدیمی... و تمام خاطراتی که سال‌ها از من پنهان شده بود آروم زیر لب گفتم: من:من پیداتون می‌کنم... این بار دیگه اجازه نمی‌دم کسی گذشته‌ام رو ازم پنهان کنه
(از زبان فرشته) بعد از برگشتن به اتاقم، تا مدت‌ها خوابم نبرد هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، چهره آرش خان جلوی چشمم می‌اومد اون لحظه‌ای که عکس پدر و مادرش رو دید... اون لرزش دست‌هاش... اون غمی که توی نگاهش و صداش داشت و وقتی گفت: «از حقیقت نمی‌ترسم...» اما من می‌ترسیدم نه از حقیقت... از اینکه وقتی آرش همه‌چیز رو بفهمه، چه اتفاقی برای قلبش میفته حس میکردم حقیقت ویرانگره!!!! صبح، طبق معمول رفتم پیش مامان‌جون اما همین که وارد اتاق شدم، فهمیدم حالش خوب نیست کنار پنجره نشسته بود و تسبیحش بین انگشت‌هاش بی‌حرکت مونده بود من:مامان‌جون؟ سرش رو بلند کرد من:دیشب شما پشت در اون اتاق بودید؟ چشم‌هاش پر از نگرانی شد چند لحظه نگاهم کرد بعد خیلی آرام سرش رو تکون داد چقدر صبر داشت برای حرف نزدن!!! من:می‌دونستید آرش خان اونجاست؟ دوباره سرش رو تکون داد کنارش نشستم من:پس چرا وارد نشدید؟ مامان‌جون دستم رو گرفت مامان‌جون:چون بعضی وقت‌ها... آدم باید اجازه بده حقیقت خودش راهش رو پیدا کنه بهش خیره شدم من:ولی آرش خان داره چیزهایی یادش میاد دستش لرزید مامان‌جون:می‌دونم من:اگه همه‌چیز یادش بیاد چی؟ چشم‌هاش پر از اشک شد مامان‌جون:اون روزی که حافظه‌ش رو ازش گرفتن... آرش فقط یه بچه بود با شنیدن این جمله، نفسم بند اومد من:حافظه‌ش رو... ازش گرفتن؟ مامان‌جون فوراً ساکت شد انگار خودش هم فهمیده بود بیشتر از چیزی که باید، حرف زده من:مامان‌جون... اما دستش رو روی لبش گذاشت مامان‌جون:دیگه چیزی نپرس دخترم من:ولی شما گفتید... سرش رو پایین انداخت مامان‌جون:هنوز وقتش نیست همون جمله همیشگی اما این بار فرق داشت این بار من فهمیده بودم... آرش چیزی را فراموش نکرده بود؛ کسی کاری کرده بود که فراموشش کند و حالا... با هر خاطره‌ای که برمی‌گشت، دیوارهایی که سال‌ها دور گذشته‌اش کشیده بودند، یکی‌یکی داشت فرو می‌ریخت و من از این میترسیدم که خودش بفهمه حقیقت رو!!!!
(از زبان آرش) از صبح یک لحظه هم نتونسته بودم از فکر دیشب بیرون بیام خوابم نبرده بود از فکر و خیال هرچی بیشتر به اون اتاق فکر می‌کردم، سؤال‌های بیشتری توی ذهنم شکل می‌گرفت دفتر... عکس مامان و بابا... اون جمله‌ی نصفه... و مهم‌تر از همه، حرف مامان جون که به فرشته گفته بود «بعضی وقت‌ها آدم باید اجازه بده حقیقت خودش راهش رو پیدا کنه.» من وقتی داشتم رد میشدم شنیدم حرفاشونو مامان جون بعد سال ها حرف زده بود اونم نه با من ؛با فرشته!!! منظورش چی بود؟ چرا داشتن اینکارو با من میکردن؟ از اتاقم بیرون اومدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه یکی از خدمتکارها با دیدنم سرش رو پایین انداخت من:مامان‌جون کجاست؟ خدمتکار:توی اتاقشون هستن آقا سر تکون دادم و راه افتادم اما قبل از رسیدن به اتاق مامان‌جون، صدای بابابزرگ رو شنیدم ایستادم بابابزرگ:نباید می‌ذاشتی فرشته اون چیزها رو بفهمه قلبم فرو ریخت من آدم ضعیفی نبودم اصلا اما این پنهون کاری ها و گذشته ضعیفم کرده بود!!! صدای مامان‌جون رو نشنیدم بابابزرگ دوباره گفت: بابابزرگ:حالا آرش هم وارد ماجرا شده چند ثانیه سکوت شد من ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم بابابزرگ:اگه بفهمه گذشته‌ش چی بوده... صدای عصبانیتش رو شنیدم بابابزرگ:همه‌چیز خراب میشه دستم مشت شد گذشته‌م؟ پس واقعاً چیزی رو از من پنهان می‌کردن همون لحظه صدای مامان‌جون اومد مامان‌جون:شاید وقتشه بابابزرگ:نه! صداش اون‌قدر محکم بود که خودم هم جا خوردم چه صدای زیبایی داشت مامان جون از بچگی یادم نمیومد صداش رو شنیده بودم!!! بابابزرگ:هنوز نه چند ثانیه سکوت چرا هنوز نهههههه!!! مامان‌جون:آرش دیگه بچه نیست بابابزرگ:اما اون اتفاق هنوز برای آرش تموم نشده نفسم حبس شد اون اتفاق... کدوم اتفاق؟ همون روز تصادف؟ صدای قدم‌های کسی به سمت در اومد سریع از جلوی اتاق فاصله گرفتم و پشت ستون انتهای راهرو ایستادم بابابزرگ از اتاق بیرون اومد چند لحظه اطرافش رو نگاه کرد و بعد دور شد صبر کردم تا صدای قدم‌هاش کاملاً محو بشه بعد به در اتاق مامان‌جون نگاه کردم دلم می‌خواست وارد بشم و همه‌چیز رو بپرسم اما نرفتم چون برای اولین بار فهمیدم... اگه می‌خواستم حقیقت رو بفهمم، باید صبر می‌کردم تا خودِ گذشته دوباره به سراغم بیاد و من نمی‌دونستم... اون شب، قرار بود یک خاطره‌ی دیگه برگرده خاطره‌ای که این بار... فقط یک تصویر نبود؛ویرانگر بود!!! ادامه دارد....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"کاش می‌شد از زبان حسین شنید که میان آن همه درد،چه آرامشی بود وقتی می‌دانست: خدا مرا می‌بیند و همین کافی‌ست" @bisaheldel
"لبت تشنه و دشت، پر از اضطراب تو بودی و یک لشکرِ تشنه‌ی آب نوشتی به خون، روی خاکِ بلا: اگر عشق این است، بماند خدا" @bisaheldel
"کسی چه می‌داند شاید این اشک‌ها همان خون‌هایی‌اند که از گلوی حسین به آسمان رسیدند" @bisaheldel
"اگر قرار باشد یک نام را تا آخرِ راه با خودم ببرم، همان نامی‌ست که دلم را از خاک بلند می‌کند: حسین" @bisaheldel
"من هنوز به آن دستی دلخوشم که قرن‌هاست دست‌های خسته را بلد است بگیرد" @bisaheldel