2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ویدیو قدیمی و کمتر دیده شده از استاد شاکرنژاد در عراق
#قدیمی
#کمتر_دیده_شده
#حاج حامد
@bisaheldel
@Shakernejaddvideo_360p_21082026.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
تلاوت شاهکار استاد شاکرنژاد
#تلاوت
@bisaheldel
t.me/Hassanain_Alhilouشمس_لیل _کوثر.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
سوره شمس، لیل و کوثر
تلاوت شاهکار استاد حسنين
#تلاوت
@bisaheldel
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت۲۷ محفل۱
استاد رضوان هرکی خوشگل میگه شبیه نوه منه
واکنش حاج حامد فقط 😂
#محفل
@bisaheldel
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این داستان دزد قلب حسنین
قسمت۱۴ محفل۱
#محفل
@bisaheldel
منبع روی ویدیو
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_شانزده خواست بلند بشه که با صورت اومد زمین جیغی کشیدم و خواستم کمکش کنم که با گ
#رمان_مأوا
#پارت_صد_هفده
دکتر بالا سرش بود و من داشتم از نگرانی میمردم
آیسان یه بند گریه میکرد فقط
به طرفش رفتم و دستمو روی شونه اش گذاشتم
من:آیسان خوب میشه نگران نباش
با حرص دستمو پس زد
آیسان:به من دست نزن
تو باعث این حالِ برادر منی میفهمی!!!!
ترجیح دادم سکوت کنم
تقصیر حال بدی برادرش خودش بود و من و مقصر میدونست
با صدای دکتر با عجله نگاهش کردم
دکتر:یه فشار عصبی بوده و رد شده
باید تا فردا استراحت کنه
خیلی ضعیف شده
من:خیلی ممنون دکتر
نگهبان دکتر و برد بیرون
آیسان کنارش نشست و دستشو گرفتم
آیسان:داداش؛غلط کردم باهات بد حرف زدم
تروخدا چشماتو زود باز کن
در باز شد و مامان جون و بابابزرگ با عجله اومدن تو
به طرف مامان جون رفتم و دستشو گرفتم و آروم گفتم
من:حالش خوبه نگران نباشید
چشماشو باز و بسته کرد
بابابزرگ عصبی غرید:اینجا چخبره آیسان؟
آرش چرا تو این حالِ؟
آیسان با خشم من و نشون داد:همش تقصیر این دختر کوفتیِ
اگه نمیرفت تو اون اتاق ته راهرو؛الان این نبود وضعیت
با شنیدن حرف آیسان، سرم رو پایین انداختم
نمیخواستم دوباره بحث بالا بگیره، مخصوصاً وقتی آرش خان هنوز روی تخت بیهوش بود
بابابزرگ با اخم به آیسان نگاه کرد
بابابزرگ: منظورت چیه؟ مگه فرشته چی کار کرده؟
آیسان با گریه: خودش میدونه! چند بار بهش گفتم نزدیک اون اتاق نشه، ولی گوش نکرد رفت اونجا و گذشتهای رو که سالها از آرش پنهون کرده بودیم، زیر و رو کرد
بابابزرگ با تعجب نگاهم کرد
بابابزرگ: فرشته؟
لب باز کردم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، مامانجون جلو اومد
مامانجون: تقصیر اون نیست
همه ساکت شدیم
حتی آیسان هم با تعجب بهش نگاه کرد
فکر نمیکردم مامان جون اینجا و توی این موقعیت سکوتش رو بشکنه
مامانجون: آرش خودش باید یه روز میفهمید
صدای مامانجون آروم بود، اما محکم
بابابزرگ با نگرانی گفت:
بابابزرگ: هنوز وقتش نرسیده
مامانجون نگاهش رو به آرش دوخت
مامانجون: پس تا کی میخوایم ازش پنهان کنیم؟
قلبم فرو ریخت
آیسان با بغض گفت:
آیسان: شما نمیفهمید! اگه آرش همهچیزو یادش بیاد...
مامانجون حرفش رو قطع کرد
مامانجون: اون دیگه اون بچهی اون روز نیست، آیسان
چند لحظه سکوت شد
من نگاهم رو به آرش دوختم
آروم روی تخت افتاده بود و نفسهای منظمی میکشید
اما صورتش هنوز رنگپریده بود
همون لحظه انگشتهاش کمی تکون خورد
همه ساکت شدیم
آرش با صدای خیلی ضعیفی گفت:
آرش: مامان...
اشک توی چشمهای مامانجون جمع شد
آروم نزدیک تخت رفت
و در کمال ناباوری باهاش حرف زد!!!
مامانجون: من اینجام پسرم...
آرش چشمهاش رو باز نکرد
فقط دوباره زیر لب گفت:
آرش: چرا... هیچکس بهم نمیگه چی شده؟
هیچکس جواب نداد
و من همونجا فهمیدم...
آرش هنوز همهی حقیقت رو نمیدونه؛
اما دیگه اونقدر به حقیقت نزدیک شده بود که هیچکس نمیتونست برای همیشه جلوی برگشتنش رو بگیره