2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه فیلم کمتر دیده شده و قدیمی از سید حسنین
فقط کلاهشون🥲✨️
#قدیمی
#کمتر_دیده_شده
#سید حسنین
@bisaheldel
یه عکس زیبا و کمتر دیده شده و تقریبا قدیمی از سید حسنین
#کمتر_دیده_شده
#قدیمی
#سید حسنین
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_بیست_دو صدای انفجار هنوز توی گوشم میپیچید چند لحظه فقط به دود خیره موندم بعد س
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_سه
با صدای انفجار دوم، گوشی از دستم نزدیک بود بیفته
صدای فرشته هنوز از اون طرف خط میومد
فرشته: آرش خان؟ صدای چی بود؟ کجایید؟
من: شرکت...
فرشته: چی شده؟
من: نمیدونم، فقط از ساختمون اومدم بیرون
با عجله از در اصلی خارج شدم
دود همهجا رو گرفته بود و کارمندها با ترس خودشون رو به خیابون میرسوندن
فرشته: آرش خان، حالتون خوبه؟
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم
من: خوبم
فرشته: صداتون اصلاً خوب نیست
من: فرشته...
مکث کردم
من: اون سؤال رو جواب ندادی
چند ثانیه سکوت کرد
فرشته: چون منم نمیدونم
با شنیدن جوابش، برای چند لحظه نفس راحتی کشیدم
پس خودش هم نمیدونست
من: مطمئنی؟
فرشته: آره. من فقط چیزهایی رو میدونم که خودم دیدم... و اون چیزها هم کامل نیست
چشمهام رو بستم
من: باشه
فرشته: آرش خان، لطفاً برگردید خونه
من: نه
فرشته: چرا؟
به دود پشت سرم نگاه کردم
من: چون یکی داره منو میترسونه که دنبال گذشتهم نرم
مکث کردم
من: و من دقیقاً به همین دلیل میخوام بیشتر دنبالش برم
فرشته با نگرانی گفت:
فرشته: تنها نرید
من: نمیرم
فرشته: قول؟
لبخند کمرنگی زدم
من: قول
تماس رو قطع کردم
همون لحظه یکی از نگهبانها با عجله سمت من اومد
نگهبان: آقا، یه چیزی پیدا کردیم
برگشتم سمتش
من: چی؟
یه پاکت سوخته رو به طرفم گرفت
نگهبان: کنار ماشینتون بود
پاکت رو گرفتم
روی قسمت باقیموندهاش فقط چند کلمه دیده میشد:
«برای آرش... از طرف پدرش.»
قلبم فرو ریخت
پاکت رو محکم توی دستم گرفتم
پدرم...
چطور ممکن بود نامهای از طرف پدرم، سالها بعد از مرگش، امروز سر از شرکت من دربیاره؟
پاکت رو باز کردم
داخلش فقط یک عکس قدیمی بود
عکس رو که دیدم، تمام بدنم یخ کرد
من و آیسان...
بچه بودیم
مامان و بابا هم کنارمون بودن
اما گوشهی عکس، پشت سرمون...
همون مردی ایستاده بود که سالها بود چهرهاش توی خاطراتم تار میموند
این بار هم صورتش واضح نبود...
ولی روی دستش یک انگشتر مشخص بود
همون انگشتری که...
کیانخان همیشه به دست داشت
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_چهار
چند ثانیه فقط به عکس خیره موندم
انگشتر...
همون انگشتر لعنتی.
ولی هنوز نمیتونستم باور کنم
کیانخان؟
یعنی خودش اون شب اونجا بوده؟
چه ربطی به گذشته ما داره اون؟
عکس رو برگردوندم
پشتش با خط پدرم نوشته شده بود:
«اگر روزی این عکس به دستت رسید، دنبال کسی نگرد که فقط اسمش رو شنیدی... دنبال کسی بگرد که از یادآوری آن شب بیشتر از همه میترسه.»
نفسم حبس شد
پدرم اسم کیانخان رو ننوشته بود
پس هنوز چیزی قطعی نبود
اما یک چیز مشخص بود...
کیانخان از گذشتهی من خبر داشت.
گوشیم رو برداشتم و دوباره به فرشته زنگ زدم
جواب داد
فرشته: آرش خان؟
من: یه چیزی پیدا کردم
فرشته: چی؟
عکس رو نگاه کردم
من: عکسی از اون شب
چند لحظه سکوت کرد
من: فرشته، گوش کن...
مکث کردم
من: توی عکس یه مرد هست که فکر میکنم میشناسمش
فرشته: کیه؟
قبل از اینکه جواب بدم، صدای ترمز ماشینی از پشت سرم بلند شد
برگشتم
یک ماشین مشکی با سرعت کنار خیابون ایستاد
دو مرد پیاده شدن
یکیشون اسلحه داشت
فرشته با نگرانی از پشت تلفن گفت:
فرشته: آرش خان؟ چی شد؟
گوشی رو پایین آوردم
مرد مسلح فریاد زد:
مرد: آقای البرز! عکس رو بده!
لبخند تلخی زدم
پس عکس برای آنها هم مهم بود
من: اگه ندَم چی؟
مرد اسلحه رو بالا آورد
مرد: اونوقت این بار، انفجار بعدی برای شرکت نیست
نگاهم روی اسلحه ثابت موند
آروم عکس رو داخل جیبم گذاشتم
من: پس کیانخان واقعاً از این عکس میترسه
مرد چیزی نگفت
همین سکوت جوابم بود
گوشی هنوز توی دستم بود
صدای فرشته رو شنیدم:
فرشته: آرش خان... فرار کنید!
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی روی لبم نشست
من: فرشته...
نگاهم رو از مردها نگرفتم
من: فکر کنم بالاخره فهمیدم چرا همه میخواستن من چیزی یادم نیاد
و قبل از اینکه مردها نزدیکتر بشن، صدای چند ماشین از انتهای خیابون بلند شد
نیروهای امنیتی شرکت رسیده بودن
مردها با دیدن ماشینها برگشتن سمت ماشین خودشون و با سرعت فرار کردن
من چند ثانیه همونجا ایستادم
دستم رو روی جیبم گذاشتم
عکس هنوز همراهم بود
اما حالا یک سؤال جدید داشتم:
اگر کیانخان واقعاً آن شب آنجا بوده...
پس پدرم دقیقاً از چه چیزی میترسیده که اسم او را حتی روی نامهاش نیاورده بود؟
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_پنج
بعد از رفتن اون دو نفر، دیگه موندن توی شرکت برام معنی نداشت
سوار ماشین شدم و مستقیم راه افتادم سمت عمارت
عکس هنوز توی جیب کتم بود و هر چند ثانیه یکبار دستم رو روش میکشیدم؛ انگار میترسیدم ناپدید بشه
صدای فرشته توی گوشم بود:
«آرش خان، تنها نرید.»
لبخند کمرنگی زدم
من: رسیدم خونه... خیالت راحت
فرشته: مطمئنید حالتون خوبه؟
من: آره
چند لحظه سکوت کرد
فرشته: دروغ میگید
تکخندهای کردم
من: از کجا فهمیدی؟
فرشته: صداتون وقتی حالتون خوب نیست، فرق میکنه
چیزی نگفتم
برای چند ثانیه فقط صدای نفسهامون از پشت تلفن میاومد
تنها کسی بود که واقعا ناراحتی و غمگینی من براش اهمیت داشت
فرشته: آرش خان...
من: جانم؟
فرشته: هرچی پیدا کردید، فعلاً به کسی نگید
اخم کردم
من: چرا؟
فرشته: چون نمیدونیم کی میتونه بهتون آسیب بزنه
من: نگران نباش
فرشته: من نگرانم...
صدای آرومش باعث شد چند لحظه سکوت کنم
من: برمیگردم
تماس رو قطع کردم
وقتی وارد عمارت شدم، همهجا عجیب ساکت بود
از کنار چند خدمتکار رد شدم
من: بابابزرگ کجاست؟
خدمتکار: توی اتاقشون، آقا
مستقیم رفتم سمت اتاقش
قبل از اینکه در بزنم، صدای آیسان رو شنیدم
آیسان: تو نباید میذاشتی عکس دست آرش برسه!
خشکم زد
بابابزرگ: آرومتر حرف بزن
آیسان: حالا دیگه دیر شده! اگه بفهمه اون مرد کیه...
قلبم فرو ریخت
آیسان: اگه بفهمه پدر و مادرمون چرا...
صدای بابابزرگ حرفش رو قطع کرد:
بابابزرگ: آیسان!
چند ثانیه سکوت شد
بعد بابابزرگ خیلی آرام گفت:
بابابزرگ: هنوز خودش چیزی نمیدونه
دستم روی دستگیره خشک شد
آیسان با بغض گفت:
آیسان: ولی داره نزدیک میشه...
دیگه نتونستم همونجا بمونم
در رو باز کردم
هر دو با دیدنم خشکشون زد
عکس رو از جیبم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم
نگاهم مستقیم روی آیسان بود
من: پس بهم بگید...
آیسان رنگش پرید
من: اون مرد کیه؟
ادامه دارد....