eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
214 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
«استوری جدید پیج حاج حامد»✨ @hamingraphy
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاااااام رفقای خوبم
ببخشید دو روزه نتونستم رمان و بزارم و امروز جبران میکنم
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_بیست_پنج بعد از رفتن اون دو نفر، دیگه موندن توی شرکت برام معنی نداشت سوار ماشین
هیچ‌کدوم جوابم رو ندادن فقط صدای نفس‌های سنگین آیسان توی اتاق می‌پیچید من با اخم: گفتم اون مرد کیه؟ بابابزرگ جلو اومد بابابزرگ: آرش، این چیزا برای تو خوب نیست... با عصبانیت حرفش رو قطع کردم من: برای من خوب نیست؟! عکس رو از روی میز برداشتم من: پس برای کی خوبه؟ برای شما که سال‌ها دروغ گفتید؟ آیسان با گریه گفت: آیسان: داداش... برگشتم سمتش من: تو می‌دونی، مگه نه؟ آیسان چیزی نگفت من: از بچگی چی رو از من مخفی کردید؟ بابابزرگ: آرش، آروم باش من: من آروم باشم؟! صدام لرزید من: هر شب یه تیکه از گذشته‌م برمی‌گرده... هر بار یه نفر یه چیز جدید میگه... بعد شما انتظار دارید من بشینم و هیچی نپرسم؟ آیسان اشک‌هاشو پاک کرد آیسان: تو هنوز آماده نیستی خنده تلخی کردم من: این جمله رو دیگه از همه شنیدم چند قدم به آیسان نزدیک شدم من: فقط یه جواب بهم بده مکث کردم من: اون مرد... دشمن بابا بود؟ آیسان سرش رو پایین انداخت من: یا دوستش؟ سکوت قلبم محکم می‌زد من: آیسان! با گریه گفت: آیسان: نمی‌دونم... چشم‌هام رو بستم من: دروغ نگو آیسان: به خدا نمی‌دونم همه‌ش رو... ناگهان بابابزرگ با صدای محکم گفت: بابابزرگ: بس کنید! هر دو بهش نگاه کردیم بابابزرگ چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: بابابزرگ: اون مرد... کسی بود که پدرت بهش اعتماد داشت خشکم زد من: پس دشمنش نبود؟ بابابزرگ: نه من: پس چرا ازش می‌ترسید؟ بابابزرگ جواب نداد من: چرا؟ بابابزرگ با صدایی پایین گفت: بابابزرگ: چون اون مرد، تنها کسی بود که می‌تونست گذشته‌ی پدرت رو نابود کنه قلبم فرو ریخت من: چه گذشته‌ای؟ بابابزرگ نگاهش رو ازم گرفت همون لحظه صدای قدم‌هایی از پشت در اومد همه ساکت شدیم در باز شد فرشته با نگرانی وارد شد فرشته: آرش خان... نگاهش کردم من: تو اینجا چی کار می‌کنی؟ فرشته چند لحظه مردد موند بعد پاکت کوچکی رو که توی دستش بود، جلو آورد فرشته: اینو جلوی در اتاقتون پیدا کردم پاکت رو گرفتم روی پاکت با همان دستخط قدیمی نوشته شده بود: «آرش، اگر می‌خواهی بفهمی آن شب چه اتفاقی افتاد، فردا به جاده‌ی قدیمی بیا. تنها.» نگاهم روی آخرین کلمه خشک شد تنها اما چیزی درونم می‌گفت... این بار، کسی اوکجا منتظرم نبود که فقط جواب سؤالاتم رو بده کسی منتظرم بود که تمام زندگی‌ام رو زیر و رو کنه
تمام شب به اون نامه فکر کردم صبح که شد، حتی صبحونه هم نخوردم فقط یک چیز توی ذهنم بود؛ جاده‌ی قدیمی همون جاده ای که زندگی ما نابود شد کلید ماشین رو برداشتم و از عمارت بیرون زدم فرشته از پشت سرم صدام کرد: فرشته: آرش خان! برگشتم فرشته با عجله خودش رو بهم رسوند فرشته: گفتید تنها می‌رید، ولی منم میام من: فرشته... فرشته: بحث نکنید نگاهش کردم و لبخند کمرنگی زدم من: باشه چند ساعت بعد پر استرس و فکر زیاد توی سرم ماشین و کنار جاده نگه داشتم همون جاده... همون پیچ لعنتی... ماشین رو خاموش کردم چند لحظه فقط به روبه‌رو خیره موندم فرشته آروم گفت: فرشته: اینجا همونجاست؟ سر تکون دادم من: آره... پیاده شدم چند قدم جلو رفتم که صدای بوق ماشین از پشت سرمون اومد برگشتم یک ماشین مشکی چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود قلبم فرو ریخت در ماشین باز شد اما کسی پیاده نشد فرشته دستم رو گرفت فرشته: آرش خان... آروم جلو رفتم من: کی اونجاست؟ هیچ جوابی نیومد دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم هیچ‌کس داخلش نبود اما روی صندلی عقب... یک عروسک بچگانه افتاده بود همون عروسکی که سال‌ها پیش آیسان داشت خشکم زد فرشته: این... مال آیسانه؟ عروسک رو برداشتم دستم شروع کرد به لرزیدن ناگهان صدای بچگی خودم توی سرم پیچید: «آیسان! عروسکت رو بردار... زود باش!» چشم‌هام رو بستم تصویر برگشت من و آیسان کنار همین ماشین بودیم اما این ماشین... ماشین پدرم نبود یک مرد داشت ما رو سوار می‌کرد و درست قبل از اینکه تصویر قطع بشه، صدای مادرم رو شنیدم: «آرش! بهش اعتماد نکن!» چشم‌هام رو باز کردم فرشته با نگرانی مقابلم ایستاده بود من به عروسک خیره شدم و زیر لب گفتم: من: این ماشین... مکث کردم من: اون شب اینجا نبود... فرشته: پس چرا عروسک آیسان داخلشه؟ جوابی نداشتم اما یک چیز رو می‌دونستم... کسی این ماشین رو عمداً اینجا گذاشته بود و بدتر از اون... کسی که این کار رو کرده بود، می‌دونست من بالاخره همه‌چیز رو یادم میاد
عروسک هنوز توی دستم بود به داخل ماشین خیره شدم همه‌چیز بیش از حد مرتب بود؛ انگار کسی همین چند دقیقه پیش ماشین رو اینجا گذاشته بود فرشته آروم گفت: فرشته: آرش خان... برگردیم من: نه فرشته: ولی اینجا امن نیست من: دقیقاً به همین دلیل باید بفهمم کی اینو گذاشته اینجا دور ماشین چرخیدم روی خاک کنار لاستیک‌ها رد تازه‌ای دیده می‌شد خم شدم من: این ماشین مدت زیادی اینجا نبوده فرشته: یعنی صاحبش نزدیکه؟ قبل از اینکه جواب بدم، صدای شکستن شاخه‌ای از پشت سرمون اومد سریع برگشتم هیچ‌کس نبود دستم رفت سمت اسلحه‌ام. من: فرشته، کنار ماشین بمون فرشته: آرش خان... من: گفتم بمون چند قدم به سمت درخت‌ها رفتم صدای قدم‌ها دوباره اومد این بار واضح‌تر. من: بیرون بیا! سکوت بعد ناگهان چیزی از پشت درخت به طرفم پرتاب شد گرفتمش یک سنگ بود که عکس قدیمی رو بهش پیچیده بودن به محض دیدنش نفسم بند اومد عکس پدر و مادرم بود... اما کنار اون‌ها یک نفر دیگه هم ایستاده بود همون مردی که همیشه تصویرش توی خاطراتم نصفه و تار دیده می‌شد فرشته خودش رو بهم رسوند فرشته: این چیه؟ نگاهم روی عکس خشک شده بود من: عکس پدر و مادرم... پشت عکس رو برگردوندم فقط یک جمله نوشته شده بود: «از آیسان بپرس چرا اون شب، تو را تنها گذاشت.» چشم‌هام گرد شد من: آیسان؟ فرشته با نگرانی نگاهم کرد همون لحظه گوشی‌ام زنگ خورد آیسان بود جواب دادم آیسان با صدایی لرزون گفت: آیسان: داداش... کجایی؟ من: جاده قدیمی چند ثانیه سکوت کرد بعد با گریه گفت: آیسان: تو نباید میرفتی اونجا... من: چرا؟ صدای نفس‌های بریده‌اش از پشت تلفن می‌اومد آیسان: چون... مکث کرد آیسان: اون مرد هنوز زنده‌ست تماس قطع شد به صفحه گوشی خیره موندم فرشته آروم گفت: فرشته: آرش خان... سرم رو بالا آوردم من: حالا دیگه مطمئنم فرشته: از چی؟ عکس رو توی جیبم گذاشتم من: اون مرد فقط گذشته‌ی منو نمی‌دونه... نگاهم رو به جاده دوختم من: اون هنوز توی زندگی ماست ادامه دارد....