eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
177 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
554 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"‌خشت بر خشتِ زوایای جهان گردیدم منزلی امن‌تر از گوشه‌ی تنهایی نیست" https://eitaa.com/bisaheldel
"مثل آن جسم که از روح جدا می‌ماند از منِ بعد تو یک مرده بجا می‌ماند" https://eitaa.com/bisaheldel
"سکوت مثل فشنگ خشاب‌ها را پر می‌کرد. به هم که رسیدیم قلب‌مان تیرباران شده بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی... گاهی چون رودخانه‌ای است که مسیرش را به سویِ دریا گم کرده؛ پر پیچ‌وخم، پر از سنگلاخ، اما همیشه رو به جلو؛ و انسان، چون مسافری است که در کنارِ این رود، در حالِ تماشایِ گذرِ عمر است" https://eitaa.com/bisaheldel
"رو‌به‌روی آینه می‌ایستم و آینه سعی می‌کند سعی می‌کند، سعی می‌کند از این همه خرابه چهره بسازد" https://eitaa.com/bisaheldel
"از گل خوشم میاد ؛ ازکسی که از گل کمتر بهم نمیگه ، بیشتر" 🌺🧸 https://eitaa.com/bisaheldel
مرده با اعتماد به نفس:من سامان درخشان هستم سرگرد پسر ایوب درخشان؛پدرمو باید خیلی خوب بشناسی پدرشو میشناختم؛مرد با ایمان و خوبی بود؛ ولی پسرش هیچ به خودش نرفته بود من:فرمایش؟ سامان با خنده چندشی:چقدر بی ادبی تو سرگرد،من فکر میکردم خیلی خوبی تو من:چرت و پرت نگو وگرنه استخوان هاتو اینجا خرد میکنم سامان:اوه چه خشن... دلارام وسط حرفش پرید دلارام:با اونا کاری نداشته باش؛تو طرف حسابت منم علی:دلارام.. سامان:اوه خانم کوچولو؛بزرگ شده و داره حرف میزنه 😂 من:طولش نده کارتو بگو سامان:حرفامون طولانیه سرگرد بشین بی میل روبروش نشستم؛نگاهش به دلارام بود نمیدونم چرا از نگاهش حس خوبی نگرفتم سامان رو به علی:نمیتونی دلارام و به جای خدمتکار گول بزنی و بفرستی توی عمارت برای اطلاعات،چون سعید تیز شده این روزها شاخ دراوردم؛این از کجا میدونست؟این بین خود ما بود که علی با اخم:چی؟چی داری زر زر میکنی مرتیکه!؟ سامان:من اگه جای تو بودم مودب حرف میزدم چون به من احتیاج دارید من:کی گفته ما همچین قصدی داریم؟ سامان:دیگه جای قایم کردن نداره سرگرد من الان چند ماهه که زیر نظر دارمتون من:چی میخوای؟ سامان:من چیز زیادی نمیخوام؛ولی شما میخواید علی:با ما بازی نکن مرتیکه حرفتو بزن سامان:میتونم اون مدارکی که میخواید از شیخ و سعید براتون بیارم پوزخند صداداری زدم؛این چی میگفت؟ من:اونوقت از کجا بهت اعتماد کنم؟ سامان:من با سعید کار تموم نشده دارم،اون زندگی خواهر من و گرفت منم زندگی اونو میگیرم علی:ستاره؟اون چه ربطی به این ماجرا داره؟ سامان:اون عوضی آشغال بی رحمانه به خواهر قشنگم دست درازی کرد تا حد مرگ قسم خوردم که انتقامشو میگیرم
خونم به جوش اومد؛این سعید چقدر پست بود اشاره کرد به یکی از آدماش؛یه بسته رو جلوم گذاشتن؛بهش نگاه کردم من:این چیه؟ سامان:چیزایی که ثابت میکنه حرفام درسته؛به من اعتماد کنید من هرچی میخواید رو براتون میارم من:فرضا کردیم؛اگه نتونستی چی؟سعید بهت آتو نداد چی؟ سامان:میده؛اون من و نمیشناسه؛نمیدونه من برادر ستاره ام!!! الان چند ساله دارم باهاش طرح رفاقت میریزم کانادا بودم؛تازه اومدم؛میخوام توی شرکتش سرمایه گذاری کنم بهم اعتماد کن سرگرد؛میشم آدم امنش!!!! میتونی همه اینارو راستی آزمایی کنی علی:خب چرا داری این خوبی رو به ما میکنی؟ سامان:به شما نه!!! به این خانواده دارم خوبی میکنم ما رو اشاره کرد سامان:سرگرد هم خواهرشو از دست داده الان حس من و درک میکنه؛من میتونم کمک کنم همه چی ثابت بشه من:چی میخوای در مقابلش؟ سامان به دلارام نگاه کرد:دلارام و بدید به من هرچی میخواید رو براتون میارم علی به سمتش حمله کرد و مشتی به صورتش خوابوند؛دو تا نره غول گرفتنش و نگهش داشتن سامان بلند شد و از لای دندون های قفل شده اش غرید سامان:فکر میکنی کار برادرت بی جواب میمونه؟نخیر چشم در مقابل چشم،یا دلارام و به من میدین و با اون از اینجا میرم بیرون یا خودتون میدونید چطوری مدارک به دست بیارید من:بهم یه روز وقت بده؛بهت خبر میدم سامان:منتظرم سرگرد با آدم هاش از خونه زدن بیرون؛علی از شدت حرص نمیدونست چیکار کنه علی:نمیخوای که این کار و بکنی؟ من:چاره دیگه ای هم هست؟اگه هست بگو من اون کارو بکنم علی با حرص:شنیدی چی گفت؟چشم در مقابل چشم،یعنی علنا میخواد بلایی سر دلارام بیاره خودت بهتر از همه میدونی که دلارام دختر شیخ نیست من:از کجا معلوم؟بالاخره تو هم پسر همون پدری!!! شاید دروغ میگی خواهرتو نجات بدی خواست به سمت منم حمله کنه که دلارام دستشو گرفت و گفت:داداش خواهش میکنم بی فایده است نکن؛من میرم با سامان،نیازی نیست به جون هم بیوفتید علی نگران شونه هاشو گرفت و گفت:میفهمی داری چی میگی؟ بری خونه اون دیگه برگشتی نیس!!! اون مثل کیارش نیست هم کتکت بزنه هم بهت رحم هم کنن ببرن بیمارستان تو خودت بهتر از من اونو میشناسی کیارش:از کجا میشناسید سامان رو؟ دلارام:یه مدت دوست پسرم بود به وضوح عصبی شدن کیارش و دیدم؛این چرا همچین میکرد؟ من با پوزخند:پس برای همینِ میخوادت الکی جلز ولز نکن علی،خواهرت خیلی وقته قبول کرده بشه زیر دست عشق سابقش!!! نمیدونم چی شد که یه طرف صورتم سوخت؛چیشد؟! چطور جرات کرد به من سیلی بزنه؟
یقشو گرفتم و کوبیدمش به دیوار من با حرص:چه غلطی کردیییی؟؟! کیوان سعی داشت من و بکشه کنار دلارام دستشو دور مچ دستم گذاشت و با بغض گفت دلارام:داداش نکن؛بخاطر من دعوا نکنین؛من میرم و اینم تصمیم خودمه نه کسی دیگه دستشو انداختم پایین و با حرص گفتم:چی گفتی؟؟ داداش؟؟؟ تو کی هستی به خودت جرات میدی به من بگی داداش هان؟ من بمیرمم خواهر هرزه ای مثل تو رو گردن نمیگیرم برو هرجا خواستی با هر کی خواستی هرزگی کن به من چه!!!! یه بار دیگه به من بگی داداش دندوناتو توی دهنت خورد میکنم کیوان من و کشید کنار و گفت:باشه داداش باشه؛آروم باش دلارام با ناراحتی و گرفتگی نگاهم میکرد؛دست علی رو گرفت و به سختی و با صدای لرزونش گفت:باشه دیگه هیچوقت این کلمه رو استفاده نمیکنم درسته تو هیچی من نیستی!!! راست میگی نباید هم گردن بگیری بهت قول میدم دیگه هیچوقت از من همچین کلمه ای رو نمیشنوی!!!! ته دلم خالی شد؛نمیدونم چرا این حرفش خیلی سنگین بود برام علی:دلارام میفهمی داری چی میگی؟ میخوای خودتو به کشتن بدی؟اون روانیِ؛ من نمیخوام از دستت بدم میفهمی؟!!!! لبخندی رو به علی زد:فدای تک تک تار موی تو عزیزدل خواهر برای بار چندم دلم برای نورا تنگ شد؛برای تک خواهرم؛برای عزیز دلم سرم پایین بود که با صدای کیارش بهش نگاه کردم؛مخاطبش دلارام بود کیارش با پوزخند:حق داری عجله داشته باشی برای رفتن به خونه سامان؛چند وقته هرزگی نداشتی!!!! دلت تنگ شده خب طبیعیه!!!! علی با حرص:کیارش احترام خودتو نگه دار کیارش:نکنم چیکار میکنی مثلا؟دروغ میگم؟ پس چرا اینقدر عجله داره برگرده پیش سامان؟ دلارام:یعنی نمیدونی برای چی؟! من از سر کیف این کارو نمیکنم؛یکم انصاف داشته باش کیارش کیارش:خفه شو زنیکه؛تو کی که به من درس انصاف میدی ؟! علی:بسه دیگه؛دلارام با من میای؛هیچ جا نمیری؛این مسئله خودشونِ؛ خودشون حل میکنن دلارام:داداش... دست دلارام و گرفت و داشت میرفت بیرون از خونه که جلوشون ایستادم؛مچ دلارام و گرفتم و کشیدم به طرف خودم من:تو هرجا خواستی برو؛اون اینجا میمونه!!! علی:دست خواهرمو ول کن،اون با من میاد در و باز کردم و بیرون و نشون دادم من:به سلامت دلارام با گریه:داداش خیلی دوست دارم؛حلالم کن؛مواظب خودت باش علی هم با بغض:منم دوست دارم عشق داداش؛خیلی مواظب خودت باش (از زبان راوی) این تلخ ترین خداحافظی خواهر برادری بود؛هیچکدومشون نمیدونستن و خبر نداشتن فردای این روز چه مصیبت و فلاکتی در انتظار دخترک معصوم بود دلارام اونروز قسم خورد دیگه هیچوقت به امیرعلی لقب برادر رو نده،چون از نظر اون لیاقتشو نداشت!!! امیرعلی مصمم بود به فرستادن دلارام به خونه سامان چون میخواست قاتل خواهرشو دستگیر کنه و بعد ۸ماه بدو بدو به آرامش برسه! کیارش؛کیارش بار دیگر خرد شده بود؛شکسته شده بود گرچه خودش این حسش را نسبت به دخترک عشق نمیدونست اما حقیقت خلاف این بود و خودش هم اینو خوب میدونست!!
"مانده ام خیره به راه نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه" https://eitaa.com/bisaheldel
"شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید بِرویَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست" https://eitaa.com/bisaheldel
"به کویت با دل شاد آمدم با چشمِ تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده‌تر رفتم" https://eitaa.com/bisaheldel