#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_چهارم
(از زبان دلارام)
شب تا صبح خواب به چشمم نیومد
سرنوشت شومی که در انتظارم بود خواب و از چشمم گرفته بود
اون عوضی چند سال پیش که دوست بودیم روی واقعی خودشو نشون داد
اگه اونشب علی نجاتم نمیداد خدا میدونه من چه بلایی سرم میومد
در اتاق زده شد؛لباسمو مرتب کردم و با صدای گرفته ای بفرماییدی گفتم
در باز شد و قامت بلند امیرعلی توی چارچوب در نمایان شد
توی دلم قربون صدقه قد و بالاش رفتم؛هرچقدر هم اون من و دوست نداشته باشه من عاشقشم!!!!
امیرعلی:بیدارت که نکردم؟
خسته بودم از این همه رفتار ضد و نقیضش!!!!
من:نه؛بیدار بودم؛اومدن؟
امیرعلی:اره پایینه!
من:باشه؛برو منم میام
بی حرف رفت و در و بست؛به ساعت نگاه کردم ۱۰ صبح رو نشون میداد
هیچی نداشتم که ببرم با خودم؛لباسامو مرتب کردم و بعد بستن شال رفتم پایین
سامان با دوتا از نره غول هاش جلوی در ایستاده بودن منتظر من؛کیارش و امیرعلی هم یه گوشه ایستاده بودن
کیارش:امیدوارم سر حرفت بمونی سامان خان!!!
سامان با خوشحالی:حتما؛خیالت راحت!
رسیدم پایین؛سامان که چشمش به من افتاد با لبخند چندشی به طرفم اومد و گفت
سامان:آماده ای ماهی من؟
من با صدای خفه ای:بله
سامان با شادی:من تا دلارام و دارم هرچی از من بخواین با سر بهتون میدم
امیرعلی:ببینیم و تعریف کنیم
به آدماش اشاره کرد رفتن بیرون؛آخرین بار نگاهشون کردم و جلوتر از سامان زدم بیرون
......
از ماشین پیاده شدم؛استرس عجیبی داشتم؛در عمارت باز شد و یه پسر بچه ۶ ساله بابا گویان دوید سمت سامان؛خدای من زن و بچه داشت؟من و میخواست چیکار؟
روی زانوهاش نشست و بچه رو بغل کرد،یه خانم جوان خوشگلی بیرون اومد
خانم:اومدی سامان؟
سامان با عشق:بله خانمم
به سمتم اومد و رو به خانمش گفت:سمانه این دختر همونی که راجبش بهت گفته بودم
خانم که حالا فهمیدم اسمش سمانه هست خیلی بد نگاهم کرد؛از نگاهش ترسیدم
سمانه:هیممم؛اتاقش آماده است
سامان به آدماش اشاره کرد؛از دو تا طرفم گرفتن و وارد خونه کردن؛گوشه خونه یه پله بود که منتهی به پایین میشد؛از پله ها بردن پایین و وارد اتاقی که انباری بود کردن
یه چراغ کم سو روشن بود فقط؛دور و بر هم پر بود از وسایل قدیمی؛
هلم دادن که با زانو افتادم؛پهلو و زخمم تیر کشیدن،چشمام از شدت درد پر شد؛این تازه اولش بود دلارام اولش بود
نمیدونم چقدر توی اون انباری بودم که در آهنی باز شد و سامان وارد شد؛به آدماش اشاره کرد به صندلی بستن من رو!!
سامان:بالاخره توی تور من افتادی جوجه؟!
بهت میفهمونم فرار کردن از دست سامان چه عواقبی داره!!
من:تو زن و بچه داری سامان؛من و چرا خواستی؟چرا؟
سامان:کار نیمه تمام دارم باهات جوجه
خودمو برای هر ضربه بدتری آماده کردم؛من جنازه ام از این خونه بیرون میرفت اینو مطمعن بودم
جلوتر اومد و موهامو دور دست هاش پیچید؛چنان میکشید که حس میکردم الان هاست موهام کنده میشن
سامان با خشم:که از دست من فرار میکنی؟
موهامو ول کرد و پشت سر هم محکم ۵ تا سیلی به صورتم زد
دیگه از درد صورتمو حس نمیکردم
سامان:اون وسیله رو بیار؛درازش کنین و دست و پاهاشو بگیرین
خدای من خودت کمکم کن
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_پنجم
۴ تا از نره غول ها به طرفم اومدن و روی زمین درازم کردن
دو تا از دستام گرفتن دو تا هم از پاهام
وقتی سامان با میله وارد شد فهمیدم چه چیزی در انتظارمه،دستور داد آتشی روشن کردن؛میله روگذاشت توی آتیش و گفت
سامان:با این پاها از من فرار میکردی؟دیگه حتی نمیتونی جایی بری چه برسه به فرار کردن
میله داغ شده رو بدون اینکه دلش بسوزه زیر پاهام گذاشت؛دردش تا مغز و استخوانم نفوذ کرد
صدای جلز و ولز کردن پوست پام کل انبار رو برداشته بود
سامان:اینم نشونه اینکه تو دیگه برده منی!
میله رو که بالا آورد تازه سر میله رو دیدم،نشانه برده سر میله بهم دهن کجی میکرد
درد پام بی حس کرده بود کل وجودمو
سامان:ولش کنین؛برای امروز کافیه
رفتن بیرون و در و قفل کردن؛به زیر پام نگاه کردم؛خیلی بد سوخته بود؛پامو بغل کردم و زدم زیر گریه
خدایا من چرا نمیمیرم؟
شب تا صبح از دردش فقط گریه کرده بودم انقدر که دیگه اشکی توی چشمام نمونده بود
نمیدونم ساعت چند بود که در باز شد و یکی اومد تو؛از دیروز هیچی نخورده بودم و خیلی ضعیف شده بودم؛زخمم خونریزی کرده بود و خون روی لباسم خشک شده بود
فکر کردم کسی که اومده سامانِ! اما نه زنش بود
بی حال بهش نگاه کردم
سمانه:پس اون هرزه خیابونی که سامان خیلی وقته شب و روز دنبالشه تویی!!
توی این ۸ ماه اینقدر این لقب رو شنیده بودم که دیگه برام عادی شده بود
موهامو گرفت و کشید؛نمیدونم اینا با موهای من چه پدر کشتگی داشتن
پوزخندی بهم زد و یه پاکت از جیبش درآورد
با دیدن نمک توی پاکت تهش و خوندم؛دوباره چند نفر دست و پاهامو گرفتن
سمانه:نشونت میدم عاقبت اومدن به این خونه چیه هرزه
بیرحمانه تمام نمک توی پاکت رو روی زخم پام ریخت؛از دردش جیغ میکشیدم،التماس میکردم اما فایده ای نداشت؛انگار کر شده بود من و نمیشنید
انقدر دردش شدید بود که از شدت درد بیهوش شدم
(از زبان امیرعلی)
نمیدونم چرا از دیروز دلشوره بدی داشتم؛حالم خوب نبود و همش دلم میخواست یه گوشه بشینم و فکر کنم فقط
توی فکر بودم که در زده شد و سرباز وارد اتاق شد
سرباز:قربان تلفن با شما کار داره
بلند شدم و جواب دادم
من:بله؟
پشت تلفن صدای سامان اومد:سرگرد خوبی؟
من:چیزی شده؟به گوشی خودم چرا زنگ نزدی؟
سامان:باید اینجوری میشد،فردا شب ساعت ۶ عصر بیاین به این آدرس که میگم؛یک سری مدارک مهم به دستم رسیده؛باید بدم بهتون
من:باشه؛اما حتما سعید هم اونجاست؛ما رو بشناسه چی!!
سامان:تغییر چهره بدید سرگرد؛من خودم نمیتونم برای رسوندن مدارک ریسک کنم؛باید خودتون بیاید ببرید
من:باشه؛ادرس؟
سامان:ویلای خودم،آدرسش....
من:باشه؛راس ساعت اونجام
سامان:منتظرم
به ساعت نگاه کردم؛۴عصر رو نشون میداد
پشت میزم نشستم،سرم داشت از درد میترکید؛با صدای زنگ گوشی بازش کردم؛کیارش بود
من:جانم کیارش!!!
کیارش:کجایی امیر؟
من:اداره چطور؟
کیارش:امروز میای خونه ما؟
ملیکا خیلی بهونه گیر شده؛نمیتونم ساکتش کنم
من:میام،منم باید باهات حرف بزنم
کیارش:باشه منتظرم؛خداحافظ
من:خداحافظ
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_ششم
(از زبان دلارام)
امروز مهمونی بزرگی قرار بود توی عمارت برگزار بشه؛۳روز بود که اینجا بودم و هر نوع بلایی سرم آورده بودن
در آهنی باز شد و سامان وارد شد؛یه سینی حاوی نون خشک و یه لیوان آب جلوم گذاشت و گفت
سامان:اینو بخور؛یکم بعد یکی میاد ببرتت بالا تا آماده بشی
من با تعجب:چرا؟
سامان:دو تا از خدمتکارها نیومدن سرکار؛تو باید جاشون و پر کنی،پس شکمتو پر کن
با دهن کجی به محتویات دلیل سینی نگاه کردم؛توی این ۳روز این اولین غذایی محسوب میشد که میخوردم
زخم پام طوری بود که نمیتونستم بلند بشم؛چه برسه به کار کردن
ولی مجبور بودم وگرنه بدتر به حسابم میرسیدند
یه لقمه برداشتم و توی دهنم گذاشتم؛اشکم روی گونه ام چکید
خدایا این دیگه چه بلایی بود سرم اومد؟
فقط تونستم کمی بخورم چون از دستم گرفت و بلندم کرد که جیغ خفه ای کشیدم
نمیتونستم روی پام بایستم اصلا!!!!
به زور و با تکیه به نره غول ها وارد عمارت شدم؛یه خدمتکاری نسبتا ۴۵؛۵۰ ساله جلو اومد و من و تحویل گرفت
با خانمِ خدمتکار وارد اتاقی توی طبقه بالا شدیم
درد پام خیلی زیاد بود و دیگه تحمل ایستادن رو نداشتم
من:میشه یکم بشینم؟پام خیلی درد میکنه!
خانمِ با لحن بدی:فکر میکنی اومدی مهمونی خاله؟
هر چی من بگم همونو انجام میدی فهمیدی؟
بشین پشت آیینه با صورتت کار داریم
بی حرف پشت آیینه نشستم؛۱ ساعت تمام روی صورتم هر بلایی که دلش میخواست آورد
دستشو که برداشت به خودم توی آیینه خیره شدم؛کبودی های صورتم کاملا محو شده بود و مشخص نبود؛حتی پف چشم هام هم رفته بودن
لباسی رو توی کاور بهم داد و گفت که بپوشم و بعد برم پایین
لباس یه بلوز سفید پوشیده بود با شلوار دمپا گشاد
اینم شد لباس خدمتکار؟
بی میل پوشیدم و بعد دم اسبی بستن موهام از اتاق خارج شدم
آروم از پله ها روانه پایین شدم و وارد آشپزخونه شدم تا ببینم چه کاری باید انجام بدم
۶ تا خدمتکار جوان مشغول کار بودن که با دیدن من دست از کار کشیدن
من:من باید چه کاری انجام بدم؟
همون خانمی که جلو اومد و لباس و بهم داد با لحن تندی گفت:تو با لیلی داخل سالن به مهمون ها سرویس میدید
اول شراب تعارف میکنید به همه بعد خوردنی ها و مزه هارو فهمیدید؟
دختر نسبتا کم سن و سالی از کنار یخچال جلو اومد و به آرومی گفت:لیلی منم؛تو اسمت چیه؟
این اولین کسی بود که توی این خونه با من خوب رفتار میکرد
من با لبخند خسته ای:منم دلارام هستم خوشبختم از آشنایی!
لیلی:بیا بریم که سالن رو بهت نشون بدم آشنا بشی،کلی کار داریم
به سختی همراهش وارد سالن شدم؛سالن خیلی بزرگی بود و به راحتی ۳۰۰ نفر رو تو خودش جا میداد
یه لحظه چشمم به سامان توی حیاط افتاد که داشت به نگهبان ها یه چیزی رو میگفت؛خدای من اگه سعید هم باشه امشب چی؟
من و ببینه که لو میره عملیات!!
من:ببخشید لیلی جان؛من باید با آقا سامان درمورد یه چیزی حرف بزنم الان میام
لیلی با مهربانی:باشه عزیزم؛راحت باش
آروم وارد حیاط شدم؛نگاهش که به من افتاد بحث و سریع جمع کرد و به طرفم اومد
ادامه دارد...
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_بی_ساحل #پارت_چهل_ششم (از زبان دلارام) امروز مهمونی بزرگی قرار بود توی عمارت برگزار بشه؛۳رو
شرمنده یکم دیر شد پارت های رمان😺🩷
"أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"
(رعد،۲۸)
آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرامش مییابد
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
"چه حوصله ای دارین برای تلافی!
به قول محمود درویش:
همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم.)) "
https://eitaa.com/bisaheldel
#درخواستی
"کاش میشد به عقب برگشت؛
نه برای جبران اشتباه ها
بلکه برای تکرار بعضی خاطره ها): "
https://eitaa.com/bisaheldel
#درخواستی
" یا رب!
به تُ واگذار کردم؛تقدیر کسانی را که شبم را
بی خواب و روزم را تیره و تار کردند.."
https://eitaa.com/bisaheldel
#درخواستی