eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
563 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
(از زبان دلارام) امروز مهمونی بزرگی قرار بود توی عمارت برگزار بشه؛۳روز بود که اینجا بودم و هر نوع بلایی سرم آورده بودن در آهنی باز شد و سامان وارد شد؛یه سینی حاوی نون خشک و یه لیوان آب جلوم گذاشت و گفت سامان:اینو بخور؛یکم بعد یکی میاد ببرتت بالا تا آماده بشی من با تعجب:چرا؟ سامان:دو تا از خدمتکارها نیومدن سرکار؛تو باید جاشون و پر کنی،پس شکمتو پر کن با دهن کجی به محتویات دلیل سینی نگاه کردم؛توی این ۳روز این اولین غذایی محسوب می‌شد که میخوردم زخم پام طوری بود که نمیتونستم بلند بشم؛چه برسه به کار کردن ولی مجبور بودم وگرنه بدتر به حسابم می‌رسیدند یه لقمه برداشتم و توی دهنم گذاشتم؛اشکم روی گونه ام چکید خدایا این دیگه چه بلایی بود سرم اومد؟ فقط تونستم کمی بخورم چون از دستم گرفت و بلندم کرد که جیغ خفه ای کشیدم نمیتونستم روی پام بایستم اصلا!!!! به زور و با تکیه به نره غول ها وارد عمارت شدم؛یه خدمتکاری نسبتا ۴۵؛۵۰ ساله جلو اومد و من و تحویل گرفت با خانمِ خدمتکار وارد اتاقی توی طبقه بالا شدیم درد پام خیلی زیاد بود و دیگه تحمل ایستادن رو نداشتم من:میشه یکم بشینم؟پام خیلی درد میکنه! خانمِ با لحن بدی:فکر میکنی اومدی مهمونی خاله؟ هر چی من بگم همونو انجام میدی فهمیدی؟ بشین پشت آیینه با صورتت کار داریم بی حرف پشت آیینه نشستم؛۱ ساعت تمام روی صورتم هر بلایی که دلش می‌خواست آورد دستشو که برداشت به خودم توی آیینه خیره شدم؛کبودی های صورتم کاملا محو شده بود و مشخص نبود؛حتی پف چشم هام هم رفته بودن لباسی رو توی کاور بهم داد و گفت که بپوشم و بعد برم پایین لباس یه بلوز سفید پوشیده بود با شلوار دمپا گشاد اینم شد لباس خدمتکار؟ بی میل پوشیدم و بعد دم اسبی بستن موهام از اتاق خارج شدم آروم از پله ها روانه پایین شدم و وارد آشپزخونه شدم تا ببینم چه کاری باید انجام بدم ۶ تا خدمتکار جوان مشغول کار بودن که با دیدن من دست از کار کشیدن من:من باید چه کاری انجام بدم؟ همون خانمی که جلو اومد و لباس و بهم داد با لحن تندی گفت:تو با لیلی داخل سالن به مهمون ها سرویس میدید اول شراب تعارف میکنید به همه بعد خوردنی ها و مزه هارو فهمیدید؟ دختر نسبتا کم سن و سالی از کنار یخچال جلو اومد و به آرومی گفت:لیلی منم؛تو اسمت چیه؟ این اولین کسی بود که توی این خونه با من خوب رفتار میکرد من با لبخند خسته ای:منم دلارام هستم خوشبختم از آشنایی! لیلی:بیا بریم که سالن رو بهت نشون بدم آشنا بشی،کلی کار داریم به سختی همراهش وارد سالن شدم؛سالن خیلی بزرگی بود و به راحتی ۳۰۰ نفر رو تو خودش جا میداد یه لحظه چشمم به سامان توی حیاط افتاد که داشت به نگهبان ها یه چیزی رو میگفت؛خدای من اگه سعید هم باشه امشب چی؟ من و ببینه که لو میره عملیات!! من:ببخشید لیلی جان؛من باید با آقا سامان درمورد یه چیزی حرف بزنم الان میام لیلی با مهربانی:باشه عزیزم؛راحت باش آروم وارد حیاط شدم؛نگاهش که به من افتاد بحث و سریع جمع کرد و به طرفم اومد ادامه دارد...
سلام صبح آفتابی تون بخیر اعضای گل و گلاب☀️☁️🪻
"أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" (رعد،۲۸) آگاه باشید که با یاد خدا دل‌ها آرامش می‌یابد https://eitaa.com/bisaheldel
همین اول کاری درخواست های ممبرهای گلمُ بزارم 😊🎀
"چه حوصله ای دارین برای تلافی! به قول محمود درویش: همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم.)) " https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش می‌شد به عقب برگشت؛ نه برای جبران اشتباه ها بلکه برای تکرار بعضی خاطره ها): " https://eitaa.com/bisaheldel
" یا رب! به تُ واگذار کردم؛تقدیر کسانی را که شبم را بی خواب و روزم را تیره و تار کردند.." https://eitaa.com/bisaheldel
" و خدا حق شما را از کسانی که بی دلیل به شما آسیب رساندند خواهد گرفت. مطمئن باشید" https://eitaa.com/bisaheldel
"به عنوان کسی که خیلی حساس و به جزئیات توجه میکنه معتقدم: هرچی بی اهمیت تر و بیخیال تر باشی حالت بهتره.." https://eitaa.com/bisaheldel
"دوست داشتن تو شبیه صبح‌هایی‌ه که خورشید آروم می‌تابه؛بی‌هیاهو، ولی پر از نور" https://eitaa.com/bisaheldel