"با تو
زندگی من مثل یه ویدئوی وایرال شدهست؛ پر از هیجان، غیرمنتظره و دوستداشتنی.
تو محتوای اصلیشی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"سخن نرم، اگر از دل نرود، سنگ شود
دلِ سنگی ز زبانِ خوشِ مردم نرود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"زن، لبخندِ تلخی زد؛
لبخندی که پشتِ آن، هزاران دردِ ناگفته پنهان بود؛ دردی که از دلدادن به کسی آغاز شد که هرگز او را نفهمید؛ و اکنون، تنها یادگاری از آن عشق، زخمی عمیق بر دل بود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی
چونان کتابی قطور است.
هر فصلش داستانی دارد؛ گاهی شیرین، گاهی تلخ، گاهی پر از هیجان، و گاهی آرام و ساکت؛
و ما، در حالِ ورق زدنِ این کتابِ بیانتها هستیم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"او به یادِ روزهایی افتاد که تمامِ دنیا، لبخندی بود بر لبانِ معشوقش؛ لبخندی که میتوانست تمامِ غمهایِ دنیا را از دلش بیرون کند؛
و اکنون، تنها تصویری محو از آن لبخند،
در ذهنش باقی مانده بود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق
تنها در آغوشِ گرم و بوسههایِ داغ نیست؛ گاهی در سکوتِ یک نگاه، در گرمایِ دستِ کسی که کنارِ توست، یا در صدایِ نفسهایِ آرامِ او در شب، معنا مییابد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"نسیمِ عشق، در جانم وزیده،
کنارِ من، تو باشی، ای عزیزم،
که از غم، خاطرم رفته رمیده"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها نمیروند،
فقط دیگر همان آدمِ اول نمیمانند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی فقط میخواهم
یکی بگوید: همینجا بمان، خوب میشوی"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_هفتم
با ترس جلو رفتم
سامان:چیزی میخواستی؟
من:اگه سعید من و شب توی مهمونی ببینه چی؟اونوقت لو میره عملیات اخه؟
سامان:نگران هیچی نباش؛سعید امشب به کار دیگه ای مشغوله و نمیاد؛هیچکس نمیشناستت من فکرشو کردم راحت باش
نفس آسوده ای کشیدم؛
سامان:کارتو خوب انجام بده و با کسی هم صحبت نکن فهمیدی؟
من:چشم
برگشتم توی سالن،ساعت ۵ عصر بود و یک ساعت دیگه شروع میشد مراسم،به سختی میتونستم راه برم
با لیلی شروع کردم به پخش کردن مزه ها روی میزهای توی سالن
(از زبان امیرعلی)
کیارش:سعید و چیکار میکنید؟اگه اونجا باشه و ما رو بشناسه چی؟
من:الکی این همه تغییر چهره ندادیم که بتونه به راحتی ما رو بشناسه،خودش هم سامان گفت که امشب نیس سعید و به کار دیگه ای مشغولِ
کیارش:من هیچ اعتمادی به اون سامان ندارم؛ولی راست میگی تغییر چهره دادیم نمیشناسه
ساعت یه ربع به ۶ بود؛از اداره بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم؛گریمور یه جوری تغییر چهره داده بود که خودمون خودمون و نشناختیم چه برسه به سعید!!!
به آدرسی که داده بود رفتیم،یه ویلای بزرگ و مجلل خارج از شهر بود
ماشین و وارد پارکینگ کردم و با کیارش وارد باغ شدیم
دو نفر جلو اومدن
مرده:فامیلیتون؟
من:آشنای سامان خان هستیم سلیمی
مرده:اجازه بدید چک کنم
سامان گفته بود که با فامیلی سلیمی بیاین تو؛من خودم سپردم به بچه ها
مرده:بفرمایید داخل خوش اومدید
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_هشتم
یا کیارش وارد سالن بزرگی شدیم؛پر بود از آدم های کله گنده
خدمتکار پالتوهامون و گرفت و توی کمدی گذاشت؛سامان ما رو که دید جلو اومد
سامان:آقای سلیمی؟
من:بله چطورید سامان خان؟
سامان:خیلی خوش اومدید؛بفرمایید اینطرف
به دور و بر نگاه کردم؛ یه آهنگ ملایمی هم داشت پخش میشد؛دو تا خدمتکار داشتن پذیرایی میکردن از مهمون ها
به گوشه ترین میز سالن برد؛پشت میز نشستیم
سامان خم شد و آروم گفت
سامان:مهمونی یکم که شلوغ تر شد و یه خدمتکار براتون یه کیف میاره همه چی داخل اونِ
من:باشه
سامان:یه لحظه نشناختمتون خوش بابا خوش،کیارش خان خوش اومدی
کیارش با تک خنده:ممنون سامان خان!
سامان:با اجازتون من برم اونور سالن؛خوش بگذره بهتون
به طرف آشپزخونه رو کرد و گفت:از آقای سلیمی و همراهش پذیرایی کنید
چشمکی به طرف ما زد و رفت اونورتر
یه خدمتکاری لنگان با سینی حاوی شراب و مزه نزدیک میز ما شد؛داشتم دور و بر رو دید میزدم که با ضربه کیارش به بازوم بهش نگاه کردم
من:چیشده؟
با چشماش اشاره کرد به خدمتکار
سرمو که بلند کردم با دیدن دلارام که داشت بشقاب هارو روی میز مرتب میکرد تعجب کردم.
این اینجا چیکار میکرد؟
لاغرتر شده بود؛صورتش زرد و پف کرده بود
کارش که تموم شد سرشو بلند کرد و نگاهم کرد؛محال ممکن بود بشناسه من و
دلارام با صدای ضعیفی:چیز دیگه ای نمیخواید ؟
من:ممنون خسته نباشید
آروم و لنگان دور شد؛معلوم بود پاش مشکلی داشت که لنگ میزد