eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
563 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"با تو زندگی من مثل یه ویدئوی وایرال شده‌ست؛ پر از هیجان، غیرمنتظره و دوست‌داشتنی. تو محتوای اصلیشی" https://eitaa.com/bisaheldel
"سخن نرم، اگر از دل نرود، سنگ شود دلِ سنگی ز زبانِ خوشِ مردم نرود" https://eitaa.com/bisaheldel
"زن، لبخندِ تلخی زد؛ لبخندی که پشتِ آن، هزاران دردِ ناگفته پنهان بود؛ دردی که از دل‌دادن به کسی آغاز شد که هرگز او را نفهمید؛ و اکنون، تنها یادگاری از آن عشق، زخمی عمیق بر دل بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی چونان کتابی قطور است. هر فصلش داستانی دارد؛ گاهی شیرین، گاهی تلخ، گاهی پر از هیجان، و گاهی آرام و ساکت؛ و ما، در حالِ ورق زدنِ این کتابِ بی‌انتها هستیم" https://eitaa.com/bisaheldel
"او به یادِ روزهایی افتاد که تمامِ دنیا، لبخندی بود بر لبانِ معشوقش؛ لبخندی که می‌توانست تمامِ غم‌هایِ دنیا را از دلش بیرون کند؛ و اکنون، تنها تصویری محو از آن لبخند، در ذهنش باقی مانده بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق تنها در آغوشِ گرم و بوسه‌هایِ داغ نیست؛ گاهی در سکوتِ یک نگاه، در گرمایِ دستِ کسی که کنارِ توست، یا در صدایِ نفس‌هایِ آرامِ او در شب، معنا می‌یابد" https://eitaa.com/bisaheldel
"نسیمِ عشق، در جانم وزیده، کنارِ من، تو باشی، ای عزیزم، که از غم، خاطرم رفته رمیده" https://eitaa.com/bisaheldel
"آدم‌ها نمی‌روند، فقط دیگر همان آدمِ اول نمی‌مانند" https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی فقط می‌خواهم یکی بگوید: همین‌جا بمان، خوب می‌شوی" https://eitaa.com/bisaheldel
در حال نگارش پارت های جدید رمان..🖋
با ترس جلو رفتم سامان:چیزی میخواستی؟ من:اگه سعید من و شب توی مهمونی ببینه چی؟اونوقت لو میره عملیات اخه؟ سامان:نگران هیچی نباش؛سعید امشب به کار دیگه ای مشغوله و نمیاد؛هیچکس نمیشناستت من فکرشو کردم راحت باش نفس آسوده ای کشیدم؛ سامان:کارتو خوب انجام بده و با کسی هم صحبت نکن فهمیدی؟ من:چشم برگشتم توی سالن،ساعت ۵ عصر بود و یک ساعت دیگه شروع می‌شد مراسم،به سختی میتونستم راه برم با لیلی شروع کردم به پخش کردن مزه ها روی میزهای توی سالن (از زبان امیرعلی) کیارش:سعید و چیکار میکنید؟اگه اونجا باشه و ما رو بشناسه چی؟ من:الکی این همه تغییر چهره ندادیم که بتونه به راحتی ما رو بشناسه،خودش هم سامان گفت که امشب نیس سعید و به کار دیگه ای مشغولِ کیارش:من هیچ اعتمادی به اون سامان ندارم؛ولی راست میگی تغییر چهره دادیم نمیشناسه ساعت یه ربع به ۶ بود؛از اداره بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم؛گریمور یه جوری تغییر چهره داده بود که خودمون خودمون و نشناختیم چه برسه به سعید!!! به آدرسی که داده بود رفتیم،یه ویلای بزرگ و مجلل خارج از شهر بود ماشین و وارد پارکینگ کردم و با کیارش وارد باغ شدیم دو نفر جلو اومدن مرده:فامیلیتون؟ من:آشنای سامان خان هستیم سلیمی مرده:اجازه بدید چک کنم سامان گفته بود که با فامیلی سلیمی بیاین تو؛من خودم سپردم به بچه ها مرده:بفرمایید داخل خوش اومدید
یا کیارش وارد سالن بزرگی شدیم؛پر بود از آدم های کله گنده خدمتکار پالتوهامون و گرفت و توی کمدی گذاشت؛سامان ما رو که دید جلو اومد سامان:آقای سلیمی؟ من:بله چطورید سامان خان؟ سامان:خیلی خوش اومدید؛بفرمایید اینطرف به دور و بر نگاه کردم؛ یه آهنگ ملایمی هم داشت پخش میشد؛دو تا خدمتکار داشتن پذیرایی میکردن از مهمون ها به گوشه ترین میز سالن برد؛پشت میز نشستیم سامان خم شد و آروم گفت سامان:مهمونی یکم که شلوغ تر شد و یه خدمتکار براتون یه کیف میاره همه چی داخل اونِ من:باشه سامان:یه لحظه نشناختمتون خوش بابا خوش،کیارش خان خوش اومدی کیارش با تک خنده:ممنون سامان خان! سامان:با اجازتون من برم اونور سالن؛خوش بگذره بهتون به طرف آشپزخونه رو کرد و گفت:از آقای سلیمی و همراهش پذیرایی کنید چشمکی به طرف ما زد و رفت اونورتر یه خدمتکاری لنگان با سینی حاوی شراب و مزه نزدیک میز ما شد؛داشتم دور و بر رو دید میزدم که با ضربه کیارش به بازوم بهش نگاه کردم من:چیشده؟ با چشماش اشاره کرد به خدمتکار سرمو که بلند کردم با دیدن دلارام که داشت بشقاب هارو روی میز مرتب میکرد تعجب کردم. این اینجا چیکار میکرد؟ لاغرتر شده بود؛صورتش زرد و پف کرده بود کارش که تموم شد سرشو بلند کرد و نگاهم کرد؛محال ممکن بود بشناسه من و دلارام با صدای ضعیفی:چیز دیگه ای نمیخواید ؟ من:ممنون خسته نباشید آروم و لنگان دور شد؛معلوم بود پاش مشکلی داشت که لنگ میزد