"گاهی فقط میخواهم
یکی بگوید: همینجا بمان، خوب میشوی"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_هفتم
با ترس جلو رفتم
سامان:چیزی میخواستی؟
من:اگه سعید من و شب توی مهمونی ببینه چی؟اونوقت لو میره عملیات اخه؟
سامان:نگران هیچی نباش؛سعید امشب به کار دیگه ای مشغوله و نمیاد؛هیچکس نمیشناستت من فکرشو کردم راحت باش
نفس آسوده ای کشیدم؛
سامان:کارتو خوب انجام بده و با کسی هم صحبت نکن فهمیدی؟
من:چشم
برگشتم توی سالن،ساعت ۵ عصر بود و یک ساعت دیگه شروع میشد مراسم،به سختی میتونستم راه برم
با لیلی شروع کردم به پخش کردن مزه ها روی میزهای توی سالن
(از زبان امیرعلی)
کیارش:سعید و چیکار میکنید؟اگه اونجا باشه و ما رو بشناسه چی؟
من:الکی این همه تغییر چهره ندادیم که بتونه به راحتی ما رو بشناسه،خودش هم سامان گفت که امشب نیس سعید و به کار دیگه ای مشغولِ
کیارش:من هیچ اعتمادی به اون سامان ندارم؛ولی راست میگی تغییر چهره دادیم نمیشناسه
ساعت یه ربع به ۶ بود؛از اداره بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم؛گریمور یه جوری تغییر چهره داده بود که خودمون خودمون و نشناختیم چه برسه به سعید!!!
به آدرسی که داده بود رفتیم،یه ویلای بزرگ و مجلل خارج از شهر بود
ماشین و وارد پارکینگ کردم و با کیارش وارد باغ شدیم
دو نفر جلو اومدن
مرده:فامیلیتون؟
من:آشنای سامان خان هستیم سلیمی
مرده:اجازه بدید چک کنم
سامان گفته بود که با فامیلی سلیمی بیاین تو؛من خودم سپردم به بچه ها
مرده:بفرمایید داخل خوش اومدید
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_هشتم
یا کیارش وارد سالن بزرگی شدیم؛پر بود از آدم های کله گنده
خدمتکار پالتوهامون و گرفت و توی کمدی گذاشت؛سامان ما رو که دید جلو اومد
سامان:آقای سلیمی؟
من:بله چطورید سامان خان؟
سامان:خیلی خوش اومدید؛بفرمایید اینطرف
به دور و بر نگاه کردم؛ یه آهنگ ملایمی هم داشت پخش میشد؛دو تا خدمتکار داشتن پذیرایی میکردن از مهمون ها
به گوشه ترین میز سالن برد؛پشت میز نشستیم
سامان خم شد و آروم گفت
سامان:مهمونی یکم که شلوغ تر شد و یه خدمتکار براتون یه کیف میاره همه چی داخل اونِ
من:باشه
سامان:یه لحظه نشناختمتون خوش بابا خوش،کیارش خان خوش اومدی
کیارش با تک خنده:ممنون سامان خان!
سامان:با اجازتون من برم اونور سالن؛خوش بگذره بهتون
به طرف آشپزخونه رو کرد و گفت:از آقای سلیمی و همراهش پذیرایی کنید
چشمکی به طرف ما زد و رفت اونورتر
یه خدمتکاری لنگان با سینی حاوی شراب و مزه نزدیک میز ما شد؛داشتم دور و بر رو دید میزدم که با ضربه کیارش به بازوم بهش نگاه کردم
من:چیشده؟
با چشماش اشاره کرد به خدمتکار
سرمو که بلند کردم با دیدن دلارام که داشت بشقاب هارو روی میز مرتب میکرد تعجب کردم.
این اینجا چیکار میکرد؟
لاغرتر شده بود؛صورتش زرد و پف کرده بود
کارش که تموم شد سرشو بلند کرد و نگاهم کرد؛محال ممکن بود بشناسه من و
دلارام با صدای ضعیفی:چیز دیگه ای نمیخواید ؟
من:ممنون خسته نباشید
آروم و لنگان دور شد؛معلوم بود پاش مشکلی داشت که لنگ میزد
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_نهم
کیارش:سامان خدمتکار کرده خونش اینو؛منم فکر میکردم الان اینقدر شکنجه اش کرده که مُرده!!!
من با تحکم:کیارش!!!
کیارش:چیه؟
نمیدونم چرا از حرف کیارش ناراحت شدم بدجور
نگاهم میخکوب دلارام شد؛با اون وضعیت پاش داشت به مهمون ها خدمت میکرد
با سینی پُر به طرف یه میزی رفت که دو تا پسر جوان دورش ایستاده بودن
وسایل و که روی میز گذاشت خواست لیوان های شراب رو بزاره روی میز که از دستش سُر خورد و ریخت روی لباس یکی از اون ها و لیوان افتاد و با صدای بدی شکست
حواس همه به میز اون ها جلب شد
پسره با صدای بلند:حواست کجاست زنیکه لباسمو کثیف کردی!!
سامان با عجله به طرفشون رفت و گفت:آرمان خان ببخشید راهنمایی کنم بالا تمیز کنید لباستون رو
پسره:زودباش از من معذرت خواهی کن
سامان با لحن بدی رو به دلارام:زودباش هرزه؛مهمونمو اذیت کردی
دلارام با چشمهای پر شده از اشک:ببخشید آقا معذرت میخوام
سامان:جمع کن دور و بر رو
خم شد تا خرده شیشه هارو جمع کنه که پسره پاشو گذاشت روی دست دلارام
از درد اشکاش روی گونه هاش چکید؛عصبی شدم و بلند شدم؛کیارش دستمو گرفت و آروم گفت
کیارش:به خودت مسلط باش امیر؛لو میریم نکن
با حرص نشستم؛پاشو برداشت و با دوستش با راهنمایی سامان از اونجا دور شدن؛دستش زخمی شده بود ولی با این حال به سختی شیشه هارو جمع کرد و لنگان رفت توی آشپزخونه
بعد ۵ دقیقه آروم از یه گوشه رفت بالا؛بلند شدم که صدای کیارش بلند شد
کیارش:کجا؟
من:میام میرم سرویس
آروم بدون اینکه کسی بفهمه دنبالش رفتم؛درِ اتاقی کنار راهرو باز بود؛حدس زدم که اونجاست
به اطراف نگاه کردم وقتی مطمعن شدم کسی نیست وارد اتاق شدم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه
گوشه تخت نشسته بود و سعی داشت با یه دستش اون یکی رو پانسمان کنه
در اتاق رو بستم و جلوتر رفتم؛من و که دید بلند شد و هول گفت
دلارام:اقا چیزی میخواید؟
من:بشین؛غریبه نیستم امیرعلی ام
با تعجب گفت:اینجا چیکار میکنید؟
اگه یکی شما رو بشناسه چی؟
من:مگه تو شناختی؟
لبخندی زد؛
من:ببینم دستتو!!
وادارش کردم گوشه تخت نشست
دستشو توی دستم گرفتم؛شیشه داخل دستش بود و خونریزی داشت؛
من:باید دستتو با بتادین بشوریم وگرنه عفونت میکنه
بلندش کردم و وارد سرویس شدیم؛اروم و با احتیاط شیشه رو از زخمش کشیدم بیرون و با بتادین شستم
خوب که شستشو دادم دوباره گوشه تخت نشوندم و با احتیاط پانسمان کردم؛توی طول این مدت ساکت فقط نگاه میکرد
من:پات چیشده؟لنگ میزنی!
دلارام:هیچی؛رگ به رگ شده
داشت دروغ میگفت؛کارم تموم که شد کنار پاش نشستم
نگاهش کردم؛از خستگی نمیتونست چشماشو کامل باز کنه
من:چیزی خوردی؟
دلارام:نه از صبح
از جیبم یه شکلات درآوردم و به سمتش گرفتم
من:اینو بخور رنگ به صورت نداری
با یه دستش نمیتونست باز کنه؛بازش کردم و دستش دادم
مشغول خوردن بود که با یه حرکت کفش و از پاش درآوردم که با تعجب جیغ خفه ای کشید
دلارام:چیکار میکنی؟
من:میخوام ببینم چیشده پات
با دیدن زخم سوختگی زیر پاش حالم خراب شد
کلمه بَرده زیر پاش دهن کجی میکرد؛پس بخاطر همین بود لنگان راه میرفت
روی زخم انگشتمو کشیدم که از درد چشماشو بست
من:خیلی درد میکنه؟
دلارام با لبخند تلخی:مهم این که شما مدارک جمع کنید و سعید و دستگیر کنید
پوفی کشیدم و بلند شدم؛نمیتونستم یه دقیقه دیگه بمونم توی اتاق؛نمیتونستم درد کشیدنش رو ببینم
من:مواظب خودت باش؛میام میبرمت بعد اینکه سعید دستگیر شد اینو بهت قول میدم
دلارام با تلخی:ممنون
خم شدم و روی سرشو بوسیدم؛و بدون اینکه نگاهش کنم از اتاق زدم بیرون
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_بی_ساحل #پارت_پنجاه گوشه تخت نشسته بود و سعی داشت با یه دستش اون یکی رو پانسمان کنه در ا
این یه پارت رو بخاطر اون ممبر به شدت طرفدار و رمان خوان کانالمون گذاشتم😇🌱🎀
سلام سلام ممبرهای گلم مخصوصا دخترهای کنج دل
روزتون مبارک خوشگل های چنل؛الهی هرکجای ایران عزیزمون هستید دلتون شاد و لبتون خندون باشه🎀💖🌺
«لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»
(توبه،۴۰)
غم مخور، خدا با ماست
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
"جهان گاهی شبیه یک شاهکارِ ناگفته است،
و دختران، همان واژههایی هستند که به آن معنا میبخشند.
تویی که به هر چیزِ سادهای، قصهای زیبا اضافه میکنی.
"روزت مبارک، ای خالقِ زیباییهای بیانتها! 🎀"
https://eitaa.com/bisaheldel
#روز_دختر
"در میانِ تمامِ نقشهایی که دنیا بازی میکند،
دختر بودن، خلاقانهترین و شگفتانگیزترین هنرِ جهان است
تو در هر نقشی که به تو سپرده میشود، میدرخشی
"روزت مبارک، ای بازیگرِ بیهمتای زندگی ! "
https://eitaa.com/bisaheldel
#روز_دختر