آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو.
دلشورهے
هر شب من
فقط به خاطر توست
بعضی از آدمها هستند
ڪه با لحظهاے بودنشان
یڪ عمر دلشورهے
نبودنشـــان را دارے❤️🩹
هیچ کس از رنج و تنهایی دیگری خبر ندارد همه ما زیر پیراهن هایمان
درون قلب های ساکتمان پشت نقابهای هر روزه خود رنج های بیشماری را پنهان کرده ایم
درد هایی که گاهی حتی نمی خواهیم با خودمان هم درباره اش صحبت کنیم چه برسد به دیگران...