در ظاهر روی پاهایم ایستادهام،
گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم.
اما حقیقت این است که خسته هستم.
میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم...
میانِ جمع بغضی میفشارد این گلویم را
مبادا اشکِ چشمانم بریزد آبرویم را (:
اتفاقا با من سرد باشید با من تعارف کنید با من سر هرچیزی شوخی نکنید با من محترمانه حرف بزنید اصن فک کنید من بی جنبم .. اینکه حدتون رو بدونید خوشحالم میکنه
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه بالاخره یه روز توی خیابون یا وسط یه اهنگ یا موقع خوندن یه متن یا دیدن یه فیلم یهو ؛ همه چی یادت میاد ..
آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو.