eitaa logo
《 مُحیی اَلحَیاة 》
13 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی رمان محی الحیاة♡ 🔴خواندن این رمان فقط در این کانال حلال هست 🔴برای خواندن رمان بدون مشکل شرعی حتما عضو باشید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cz2dbef&btn =نظر.بدین.به.گوشم
مشاهده در ایتا
دانلود
《بِسمِ الله الرَحمانِ الرَحیم》
🍃داستانِ انسان هایی درست اما در زمان اشتباه را تفسیر میکنیم. داستانِ قلب هایی که زیر آوار خانه های خراب شده در غزه مرده بودند... و این رمان تقدیم به تمام انسان هایی که خسته اند مانند سرباز اسرائیلی که عاشق دختری فلسطینی شده☆
🥀انسان ها بدون غذا تا چهار پنج روز بدون آب تا سه چهار روز بدون اکسیژن تا چند لحظه دوام می اورند! اما بدون امید...حتی یک لحظه زیستن هم ممکن نیست و امید....همان دستگاه نامرئي نجاتشان داد تا ادامه دهند،
(آرسن) سلیمان دارد توی راهروی شلوغ با سرعت از کنارم رد می‌شود که بازویش را میگیرم و متوجه حظور من میشود +چی شده؟ چرا همه شلوغن؟ به سختی صدایش را میشنوم و او با گلایه صدایش را کمی بالا می‌برد _هیچی...دوباااره میخوان بریزن بیرون شر درست کنن ماهم آماده باش خوردیم داریم میریم!! +منم باید بیام؟! _نه برو پیش... سر و صدا خیلی زیاد است بلند تر میگوید _برو پیش بن زیون کارت داره!! سری تکان میدهم و از کنار هم رد میشویم. بن زیون انتهای راهرو دارد با یکی از سرباز ها حرف میزند صورتش قرمز شدو و عرق کرده ادم درشت هیکل و قد بلندی ست که سن و سالی ازش گذشته +سلام قربان در خدمتم _ارسن با بچه ها بمونین اینجا سلول هارو تخلیه کنین و اسیر هارو منتقل کنید...این دفعه از تک تکشون باز جویی میکنیم جدی بر خورد نکنیم جمع نمیشن! سینه ام را صاف و سرم را بالا میگیرم هم زمان پای راستم را به زمین میکوبم +بله قربان! با پوزخندی روی شونه ام میزند و همین طور که از کنارم رد می‌شود پک سیگارش را دود میدهد. متوجه نشده بودم سیگار میکشه!
(سلما) این دفعه مامانینا رو با بچه هایی که کاری از دستشون بر نمیومد با ماشین محمد فرستادیم پیش دایی اینجوری جاشون امن تر هست منم خیالم راحت تر. از پله های زیر زمین پایین میرم فاطمه اخرین صابون رنده شده را هم در شیشه کوکتل مولوتوف میریزد و بقیه هم مشغول کار هستن... نزدیک فاطمه میشم و میپرسم که +فاطمه جان با بچه ها هماهنگ کردی؟ سری تکان می‌دهد دوباره میپرسم +فاطمه پس همه میان دیگه؟ دستانش را به هم می‌مالد تا صابون های چسبیده به دستش بریزد، و با لبخند همیشگی اش میگوید که (نگران نباش) فاطمه سه سال از من کوچک تر است ولی با این که ۱۵ سال بیشتر ندارد خیلی دختر پخته ای است! با اینکه در این چند سال به خاطر همین برنامه هایی که با هم سن و سالی هایمان می‌ چیدیم با انسان های زیادی معاشرت داشتم ولی با کسی رفیق صمیمی نشدم چون هیچ وقت هیچ رفیقی جای خواهرم را برایم پر نمیکرد!
(سلما) از فاطمه چشم بر میدارم و مصطفی پسر عمویم را که هم سن من است میبینم که لنز دور بینش را پاک می‌کند. +اقا مصطفی دوربین امادس؟! _بله....حله پسر شوخ طبع و پر انرژیی است هم چهره اش کمتر از سنش نشان میدهد وهم رفتارش... پسر ها همینند دیگر دیر پخته میشوند که دختری پخته مانند فاطمه میرود و دوستشان میکند، عمویم در جبهه که چه عرض کنم در قسمت محاصره ای که چند کیلو متر آن طرف ترش زن و بچه سکونت دارد با پسر عموی بزرگ ترم یعنی برادر مصطفی فعالیت می‌کند، پدرم وقتی هم سن فاطمه بودم شهید شد وحالا عمویم برای امر خیر به مادرم مراجعه کرد چند هفته پیش پیشنهاد داد و گفت که فکر هایش را بکنند و باهم سنگ هایشان را وا بکنند که عقدشان کنند مادرم مخالفت خاصی نداشت! مصطفی پسر خوبی است ، میگوید این بچه ها که صب تا شب باهم هستن محرم بشن هم خودشان راحت باشند هم ما خیالمان راحت شود!
(سلما) +بچه ها دستاتون رو با پارچه ببندید شیشه خورده نره تو دستاتون! تعداد مولوتوف ها زیاد نیست ولی بهتر از هیچ است حمود و راشد دارن مولوتف ها رو توی جعبه های سبز چوبی می‌چینند، این دوقلو ها همه کار هاشون باهمه تا به حال ندیدم حمود مشغول یه کار باشه راشد مشغول یه کار دیگه! هر دو قد بلند و هیکلی با ابهت و جذبه اند اما مثل پدرشان...دل مهربانی دارند داییم همینطور است خیلی جدی است اما شوخ طبع! هر چند هیچ کدامشان به پای مصطفی نمیرسند...
(سلما) صدای در می‌آید که یعنی محمد برگشته به سمت میز میرم تا جعبه اول را بر دارم، فاطمه فهمیده دیگر وقت رفتن است و میخواهد اخرین جمله اش را بگوید _سلما +جانم؟ _اگه دیگه ندیدمت بدون که خیلی دوست دارم! +من بیشتر دوست دارم ولی نگران نباش....اتفاقی نمی‌افته توکلت به خدا باشه! سری تکان می‌دهد جعبه دوم را بر میدارد و زود تر از من از پله ها بالا میرود جعبه را بلند میکنم کنار مصطفی می‌روم و در حالی که دور بین را دور گردنش می اندازد میگویم که +مراقب فاطمه باش نذار خیلی بره جلو اگرم اوضاع خیلی بد شد برش گردون _نگران نباش ابجی و با لحنی شیطنت امیز میگوید که (مگه بار اولمونه؟)
🔴بچوکااا گلل اول بکوب رو پیوستن بعد حالشو ببر🔴 📮که مو روز قیامت نگیروم ثواباتونه گولوم
(سلما) وسایل رو که پشت ماشین محمد میزارم به زیر زمین بر میگردم و حالا محمد که معلوم است از رانندگی تا خانه داییم خسته شده را میبینم با محمد نسبت فامیلی نداریم فقط دوست صمیمی پسری است که کنارش ایستاده نامش ذهیر است و با اینکه فقط یک سال از من بزرگتر است خیلی بیشتر از سنش نشان می دهد ذهیر پسر همان خاله ام است که محمد به همراه مادرم به خانه دایی در حاشیه شهر برد به ذخیره و محمد سلام میکنم پس از تشکری مختصر از محمد ذهیره که دست به سینه ایستاده و مثل همیشه آرام و بی خیال است شروع میکنم بچه ها توی راه هستن شماهم اگه کار هارو انجام دادین جمع کنیم بریم... مسئول هماهنگی کسایی که خارج از اکیپ ما هستن بود، سری تکان میدهم خم میشوم و جعبه ای سبز پر رنگ که احتمالا پر از فشنگ بوده اما حالا خالی ست را بر می‌گردانم و رویش می ایستم به رسم مسخره بازی هر دفعه مان شروع میکنم... خب بچه ها....اگه گرفتنمون یادتون نره که حتما به دوربین مصطفی نگاه کنین و لبخند بزنین تا یه عکس خوب ازتون بگیره... بقیه تک خنده ای میزنند اما فاطمه اخم کودکانه ای میکند و میگوید که زبانم را گاز بگیرم.
(ارسن) سلول هارو خالی میکنیم قرار است به جای دیگری انتقالشان دهند بعضی سلول ها تک نفره بعضی دونفره و بعضی ده نفره در یکی از سلول هارا که باز کردم پیر مردی لاغر با لباس سفیدی که دیگر زرد شده بود روی زمین نشسته بود و بی حال سرش را به دیوار تکیه داده بود، با سختی بسیار چشمانش را کمی باز کرد و من را دید نزدیک تر رفتم زیر لب ناله میکرد خم شدم تا زیر بغلش را بگیرم و بلندش کنم که زیر لب گفت (آب میخوام) (فقط کمی) با لحنی میگفت پر از التماس با لحنی پر از نا امیدی میدانست به او اب نمیدهم از سلول بیرون رفتم و کلی پله را طی کردم ان هم با سرعت زیاد طوری که یکی در میان می‌پریدم و رد شان میکردم که به ابدار خانه رسیدم یک بطری کوچک آب را برداشتم طوری وانمود میکردم که خودم دارم از آب مینوشم و از پله ها بالا میرفتم تا طرف از کنارم رد بشود و من از روی پله ها بپرم و دو سه تایی رد شان بکنم. به پیر مرد که آب دادم چیزی زیر لب نثارم کرد، عربی ام خوب نبود معنی جمله اش را فهمیدم اما وقتی مفهوم جمله ای را ندانی برایت جذابیتی ندارد مث اینکه نتوانی مفهوم ضرب المثلی را درک کنی گفت که (عاقبت بخیر بشی) و با کمک من بلند شد و در صف های داخل راهرو جای گرفت.
(سلما) داریم به طرفشان میدویم این دفعه خیلی زیاد اند اما نکته اینجاست که ماهم زیاد هستیم! همین که بتوانیم تمرکزشان را از روی جبه مقاومت فرح بر داریم به هدفمان رسیده ایم عمویم میگفت که محاصره شده اند نمیتوانند زن و بچه هارا از آنجا به مکانی امن تر ببرند البته اگر دیگر جای امنی در غزه پیدا شود! زیرِ زمین هم بروی صدای جنگنده های این حرامی هارا میشنوی... تیر هوایی که میزنند به محمد اشاره میکنم که ماشین را با وسایل داخلش دور کند فاطمه کنار مصطفی است دارند عکس میگیرند ذهیر را که پیدا میکنم می‌گویم که به بچه هایی که خیلی جلو رفتن بگو بر گردن دارن از ماشین هاشون پیاده میشن! تیر اندازی که کنند همه را می‌کشند برای یک شلوغ کاری کلی تلفات میدهیم اما نمی‌کشند مارا زنده میگیرند و زجر کش میکنند جمعیت را متفرق میکنیم در حال عقب نشینی هستیم که دشمن نزدیکمان می آید کوکتل در دستم را جلوی پای یکی از حرامی ها می اندازم و میخواهم از دستشان در بروم که ذهیر را میبینم با قنداق اسلحه بین دو کتفش میکوبند و با قفسه سینه روی زمین می افتد به سر صورتش لگد میزنند که بند دلم پاره و حواسم پرت میشود انگار چند متر آن طرف تر زیر آب صداهایشان را گنگ میشنوم هولم میدهند ولی چشمانم را از ذهیر بر نمیدارم ضربه قنداق اسلحه کافیست تا با صورت روی زمین بیوفتم! دستانم را از پشت میبندند که ذهیر هم مرا میبیند هر دو روی زمین افتادیم و صورت یکدیگر را از بین پاهای سر باز ها می بینیم، با لبخند که باعث میشد فکر کنم واقعا اتفاق خاصی نیوفتاده نگاهم می کرد، که گفت (دوربین کجاس؟) من هم در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم چکید سمت خرابه ها را نشان دادم همان جایی که مصطفی و فاطمه بودند. ذهیر به خرابه ها لبخندی زد که مثل همیشه خون یکی از این حرامی ها به خاطر لبخند هایمان به جوش آمد و این موضوع موجب شد که محکم با پوتین روی صورت ذهیر ضربه ای بزند و دوباره بزند و دوباره بزند یخ کرده بودم ولی اگر ترسم را نشان میدادم دست از کتک زدن ذهیر بر نمیداشتن سرم را به طرف خرابه ها چرخاندم که من از یادگاری بی بهره نمانم همین که سرم چرخید مصطفی روی زمین افتاد وقتی پایی روی کتفم نبود پریدم و با جیغ و صدا زدن اسم مصطفی به طرف خرابه ها دویدم اگر فاطمه را میگرفتن که؟! اگر آزار و اذیتش میکردن چه جوری خودم را میبخشیدم؟! یکی دو گام بلند بیشتر بر نداشته بودم که با باتوم محکم با گردنم کو بیده شد تعادلم دا از دست دادم هولم دادند و با دستان بسته روی زمین افتادم یک لگد نثار صورتم دو تا سه تا دهنم پر خون شده بود بدنم کوفته! چشمانم سیاهی میرفت درد از حد خودش گذشته بود سرم سنگین میشد و چیزی نمی شنیدم.. مکالماتی با بچه ها داشتم توی ذهنم مرور میشود بچه ها اگر گرفتنتون طوری رفتار کنین که انگار تازه واردین! البته بچه ها میدانستن روی صحبتم بیشتر با فاطمه بود فاطمه رو بغل کردم و گفتم که پیش مصطفی بماند اندکی چشمم را باز کردم تا مصطفی رو ببینم روی زمین افتاده بود و عربده میزد احتمالا پای چپش تیر خورده بود لگدی که به چشم راستم زد باعث شد سرم سوت بکشد دیگر نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم..