#پارت۳
(سلما)
از فاطمه چشم بر میدارم و مصطفی پسر عمویم را که هم سن من است میبینم که لنز دور بینش را پاک میکند.
+اقا مصطفی دوربین امادس؟!
_بله....حله
پسر شوخ طبع و پر انرژیی است
هم چهره اش کمتر از سنش نشان میدهد
وهم رفتارش...
پسر ها همینند دیگر دیر پخته میشوند
که دختری پخته مانند فاطمه میرود و دوستشان میکند،
عمویم در جبهه که چه عرض کنم
در قسمت محاصره ای
که چند کیلو متر آن طرف ترش زن و بچه
سکونت دارد با پسر عموی بزرگ ترم یعنی برادر مصطفی فعالیت میکند،
پدرم وقتی هم سن فاطمه بودم
شهید شد
وحالا عمویم برای امر خیر به مادرم مراجعه کرد
چند هفته پیش پیشنهاد داد و گفت
که فکر هایش را بکنند و باهم
سنگ هایشان را وا بکنند
که عقدشان کنند
مادرم مخالفت خاصی نداشت!
مصطفی پسر خوبی است ، میگوید
این بچه ها که صب تا شب باهم هستن
محرم بشن هم خودشان راحت باشند
هم ما خیالمان راحت شود!
#پارت۴
(سلما)
+بچه ها دستاتون رو با پارچه ببندید شیشه خورده نره تو دستاتون!
تعداد مولوتوف ها زیاد نیست ولی بهتر از هیچ است
حمود و راشد دارن مولوتف ها رو توی جعبه های سبز چوبی میچینند،
این دوقلو ها همه کار هاشون باهمه
تا به حال ندیدم حمود مشغول یه کار باشه
راشد مشغول یه کار دیگه!
هر دو قد بلند و هیکلی با ابهت و جذبه اند
اما مثل پدرشان...دل مهربانی دارند
داییم همینطور است خیلی جدی است
اما شوخ طبع!
هر چند
هیچ کدامشان به پای مصطفی نمیرسند...
#پارت۵
(سلما)
صدای در میآید که یعنی محمد برگشته
به سمت میز میرم
تا جعبه اول را بر دارم،
فاطمه فهمیده دیگر وقت رفتن است
و میخواهد
اخرین جمله اش را بگوید
_سلما
+جانم؟
_اگه دیگه ندیدمت
بدون که خیلی دوست دارم!
+من بیشتر دوست دارم
ولی نگران نباش....اتفاقی نمیافته
توکلت به خدا باشه!
سری تکان میدهد
جعبه دوم را بر میدارد و زود تر از من
از پله ها بالا میرود
جعبه را بلند میکنم
کنار مصطفی میروم و در حالی که
دور بین را دور گردنش می اندازد
میگویم که
+مراقب فاطمه باش
نذار خیلی بره جلو
اگرم اوضاع خیلی بد شد برش گردون
_نگران نباش ابجی
و با لحنی شیطنت امیز میگوید که
(مگه بار اولمونه؟)
🔴بچوکااا گلل
اول بکوب رو پیوستن بعد حالشو ببر🔴
📮که مو روز قیامت نگیروم ثواباتونه گولوم
#پارت۶
(سلما)
وسایل رو که پشت ماشین محمد میزارم
به زیر زمین بر میگردم
و حالا محمد که معلوم است
از رانندگی تا خانه داییم خسته شده را میبینم
با محمد نسبت فامیلی نداریم
فقط دوست صمیمی پسری است که کنارش ایستاده
نامش ذهیر است و با اینکه فقط یک سال از من بزرگتر است
خیلی بیشتر از سنش نشان می دهد
ذهیر پسر همان خاله ام است که محمد
به همراه مادرم به خانه دایی در حاشیه شهر برد
به ذخیره و محمد سلام میکنم
پس از تشکری مختصر از محمد
ذهیره که دست به سینه ایستاده و مثل همیشه
آرام و بی خیال است شروع میکنم
بچه ها توی راه هستن
شماهم اگه کار هارو انجام دادین
جمع کنیم بریم...
مسئول هماهنگی کسایی که خارج از اکیپ
ما هستن بود،
سری تکان میدهم
خم میشوم و جعبه ای سبز پر رنگ
که احتمالا پر از فشنگ بوده اما حالا خالی ست را
بر میگردانم و رویش می ایستم
به رسم مسخره بازی هر دفعه مان
شروع میکنم...
خب بچه ها....اگه گرفتنمون
یادتون نره که حتما
به دوربین مصطفی نگاه کنین
و لبخند بزنین تا یه عکس خوب ازتون بگیره...
بقیه تک خنده ای میزنند
اما فاطمه اخم کودکانه ای میکند
و میگوید که زبانم را گاز بگیرم.
#پارت۷
(ارسن)
سلول هارو خالی میکنیم
قرار است به جای دیگری انتقالشان دهند
بعضی سلول ها تک نفره
بعضی دونفره
و بعضی ده نفره
در یکی از سلول هارا که باز کردم
پیر مردی لاغر با لباس سفیدی که
دیگر زرد شده بود
روی زمین نشسته بود و بی حال سرش را
به دیوار تکیه داده بود،
با سختی بسیار چشمانش را کمی باز کرد و من را دید
نزدیک تر رفتم زیر لب ناله میکرد
خم شدم تا زیر بغلش را بگیرم و بلندش کنم
که زیر لب گفت
(آب میخوام)
(فقط کمی)
با لحنی میگفت پر از التماس
با لحنی پر از نا امیدی
میدانست به او اب نمیدهم
از سلول بیرون رفتم و کلی پله را طی کردم
ان هم با سرعت زیاد
طوری که یکی در میان میپریدم و رد شان میکردم
که به ابدار خانه رسیدم یک بطری کوچک آب را
برداشتم
طوری وانمود میکردم که خودم دارم از آب مینوشم
و از پله ها بالا میرفتم
تا طرف از کنارم رد بشود و من از روی پله ها بپرم
و دو سه تایی رد شان بکنم.
به پیر مرد که آب دادم
چیزی زیر لب نثارم کرد،
عربی ام خوب نبود معنی جمله اش را فهمیدم
اما وقتی مفهوم جمله ای را ندانی
برایت جذابیتی ندارد
مث اینکه نتوانی مفهوم ضرب المثلی را درک کنی
گفت که (عاقبت بخیر بشی)
و با کمک من بلند شد
و در صف های داخل راهرو جای گرفت.
#پارت۸
(سلما)
داریم به طرفشان میدویم
این دفعه خیلی زیاد اند
اما نکته اینجاست که ماهم زیاد هستیم!
همین که بتوانیم تمرکزشان را از روی
جبه مقاومت فرح بر داریم
به هدفمان رسیده ایم
عمویم میگفت که محاصره شده اند
نمیتوانند زن و بچه هارا از آنجا به مکانی
امن تر ببرند
البته اگر دیگر جای امنی در غزه پیدا شود!
زیرِ زمین هم بروی صدای جنگنده های
این حرامی هارا میشنوی...
تیر هوایی که میزنند به محمد اشاره میکنم
که ماشین را با وسایل داخلش دور کند
فاطمه کنار مصطفی است
دارند عکس میگیرند
ذهیر را که پیدا میکنم میگویم که
به بچه هایی که خیلی جلو رفتن بگو بر گردن
دارن از ماشین هاشون پیاده میشن!
تیر اندازی که کنند
همه را میکشند
برای یک شلوغ کاری کلی تلفات میدهیم
اما نمیکشند
مارا زنده میگیرند و زجر کش میکنند
جمعیت را متفرق میکنیم
در حال عقب نشینی هستیم که
دشمن نزدیکمان می آید
کوکتل در دستم را جلوی پای یکی از حرامی ها می اندازم
و میخواهم از دستشان در بروم
که ذهیر را میبینم با قنداق اسلحه
بین دو کتفش میکوبند و با قفسه سینه روی زمین
می افتد
به سر صورتش لگد میزنند که بند دلم پاره
و حواسم پرت میشود
انگار چند متر آن طرف تر
زیر آب صداهایشان را گنگ میشنوم
هولم میدهند
ولی چشمانم را از ذهیر بر نمیدارم
ضربه قنداق اسلحه کافیست تا با صورت روی زمین بیوفتم!
دستانم را از پشت میبندند که ذهیر هم مرا میبیند
هر دو روی زمین افتادیم
و صورت یکدیگر را از بین پاهای سر باز ها می بینیم،
با لبخند که باعث میشد
فکر کنم واقعا اتفاق خاصی نیوفتاده نگاهم می کرد،
که گفت
(دوربین کجاس؟)
من هم در حالی که قطره اشکی
از گوشه چشمم چکید سمت خرابه ها را نشان دادم
همان جایی که مصطفی و فاطمه بودند.
ذهیر به خرابه ها لبخندی زد
که مثل همیشه خون یکی از این حرامی ها
به خاطر لبخند هایمان به جوش آمد
و این موضوع موجب شد که محکم با پوتین روی صورت ذهیر ضربه ای بزند و دوباره بزند
و دوباره بزند
یخ کرده بودم
ولی اگر ترسم را نشان میدادم دست از کتک زدن ذهیر بر نمیداشتن
سرم را به طرف خرابه ها چرخاندم
که من از یادگاری بی بهره نمانم
همین که سرم چرخید
مصطفی روی زمین افتاد
وقتی پایی روی کتفم نبود
پریدم و با جیغ و صدا زدن اسم مصطفی به طرف خرابه ها دویدم
اگر فاطمه را میگرفتن که؟!
اگر آزار و اذیتش میکردن چه جوری خودم را میبخشیدم؟!
یکی دو گام بلند بیشتر بر نداشته بودم که
با باتوم محکم با گردنم کو بیده شد
تعادلم دا از دست دادم
هولم دادند و با دستان بسته روی زمین افتادم
یک لگد نثار صورتم
دو تا سه تا
دهنم پر خون شده بود
بدنم کوفته!
چشمانم سیاهی میرفت
درد از حد خودش گذشته بود
سرم سنگین میشد و چیزی
نمی شنیدم..
مکالماتی با بچه ها داشتم
توی ذهنم مرور میشود
بچه ها اگر گرفتنتون
طوری رفتار کنین که انگار تازه واردین!
البته بچه ها میدانستن
روی صحبتم بیشتر با فاطمه بود
فاطمه رو بغل کردم و گفتم که پیش مصطفی بماند
اندکی چشمم را باز کردم تا مصطفی رو ببینم
روی زمین افتاده بود و عربده میزد
احتمالا پای چپش تیر خورده بود
لگدی که به چشم راستم زد
باعث شد سرم سوت بکشد
دیگر نه چیزی دیدم
نه چیزی شنیدم..
#پارت۹
(ارسن)
خسته روی تختم لم میدهم
دکمه های لباس چیریکی ام را باز کرده ام
کتاب اموزش عربی در دست گرفتم
و نگاه کلی به کتاب انداختم،
و جمله عاقبت بخیری در ذهنم تکرار میشد
خمیازه ای میکشم و چشمانم را می مالم
که سلیمان وارد اتاق می شود
لباسش را در می آورد و اول لباس بعد خودش را
روی تخت پرت میکند
چشمانش را چند لحظه ای میبندد
میفهمم که زیر چشمی نگار میکند و با بی حالی تمام
میپرسد که
_تو چرا همیشه عربی میخونی؟!
که چی بشه؟!
بدون بر داشتن نگاهم از کتاب
با بی تفاوت ترین لحن ممکن میگویم که
+ما توی فلسطین هستیم!
زبان اینجا هم عربیه نه عبری!...
به ساعت مچی روی مچ چپم نگاه میکنم
ساعت دوازده و ده دقیقه است
سلیمان دراز کشیده
و ساعدش روی چشمانش است
#پارت۱۰
(ارسن)
از روز هایی که از این برنامه ها دارند بی زارم
پایم را تکان میدهم
و پوست لبم را با دست میکنم
از کی اینجور شده بودم؟!
چند وقت بود؟!
کمی تفکر کافی بود تا بفهمم که این بی قراری
سال هاست به وجودم چسبیده
و رهایم نمیکند...
از همان زمانی که با پدر بزرگم تنها میشدم تا
راجب مسائل اعتقادی با من صحبت کند شروع شد
سنی نداشتم!
ولی از همان اول حرف هایش برایم غیر
منطقی بود
پدر بزرگم نابینا بود
نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاد ولی هیچ وقت هم دلم نمیخواست بدانم...
خیلی راحت میگفت که فقط یهودی ها انسان هستن
تمام مردم دنیا حیوانند و کشتنشان کار صحیحی است
همینقدرغیر منطقی
پدرم خیلی جدی و بد اخلاق بود
ازش میترسیدم
مخصوصا وقتی ازم خواست به یک پسر هم سن و سال خودم
شلیک کنم،
من فقط هفت سالم بود
ولی بچه ها را از بچگی وحشی بار می آوردند.
آری اضطراب مداوم من از آنجا نشأت گرفت
از آنجایی که مادرم با پدرم بحث میکرد که مجبورم نکنند این کار ها را بکنم
پدر و مادرم همیشه دعوا داشتن
ان مرد بی شرف همیشه مادرم را کافر میخواند
اما او فقط به فکر آسیب روحی ندیدن من بود!
فقط همین
تنها پناه من او بود
میگفت این بچه ست ازش انتظار نداشته باش این کارو بکنه اون کارو بکنه ادم بکشه سر ببره
تا اینکه او را هم از من گرفتن
او را هم گرفتن جلوی چشمانم
از داد و بیداد اول صبح فهمیدم امروز از آن روز هایی است که آرزو میکردم بمیرم...
اما انتظار این یکی را نداشتم
از پله ها به طرف پذیرایی رفتم صدای داد و بیدادشان بیدارم کرده بود...
پدر و مادرم من را دیدن...اما دعوایشان بالا گرفته بود
و میترسیدم جلو بروم و در آغوش مادرم آرام بگیرم
اشک در چشمانم حلقه زد
تا اینکه پدرم...وقتی مادم داشت دست هایش را به نشانه تحدید تکان میداد و به او هشدار میداد
طی دوثانیه کلت اش را ار رو میز نهار خوری کنار دستش بر داشت
و دو تیر پشت سر هم به سینه مادرم زد!
اسلحه اش را به من نشان داد و گفت
میبینی ارسن؟!
سر نوشت ادمی که از دین نا فرمانی کند همین است!
از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت
حتی یک قطره هم از ابی که در چشمم جمع شدو بود بیرون نریخت
اشکم خشک شد
از آن روز تا حالا دیگر گریه نکردم
و همینطور دیگر نخندیدم
از درون مرده بودم!
هرگز ادم سابق نشدم و نخواهم شد...