eitaa logo
《 مُحیی اَلحَیاة 》
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی رمان محی الحیاة♡ 🔴خواندن این رمان فقط در این کانال حلال هست 🔴برای خواندن رمان بدون مشکل شرعی حتما عضو باشید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cz2dbef&btn =نظر.بدین.به.گوشم
مشاهده در ایتا
دانلود
(سلما) داریم به طرفشان میدویم این دفعه خیلی زیاد اند اما نکته اینجاست که ماهم زیاد هستیم! همین که بتوانیم تمرکزشان را از روی جبه مقاومت فرح بر داریم به هدفمان رسیده ایم عمویم میگفت که محاصره شده اند نمیتوانند زن و بچه هارا از آنجا به مکانی امن تر ببرند البته اگر دیگر جای امنی در غزه پیدا شود! زیرِ زمین هم بروی صدای جنگنده های این حرامی هارا میشنوی... تیر هوایی که میزنند به محمد اشاره میکنم که ماشین را با وسایل داخلش دور کند فاطمه کنار مصطفی است دارند عکس میگیرند ذهیر را که پیدا میکنم می‌گویم که به بچه هایی که خیلی جلو رفتن بگو بر گردن دارن از ماشین هاشون پیاده میشن! تیر اندازی که کنند همه را می‌کشند برای یک شلوغ کاری کلی تلفات میدهیم اما نمی‌کشند مارا زنده میگیرند و زجر کش میکنند جمعیت را متفرق میکنیم در حال عقب نشینی هستیم که دشمن نزدیکمان می آید کوکتل در دستم را جلوی پای یکی از حرامی ها می اندازم و میخواهم از دستشان در بروم که ذهیر را میبینم با قنداق اسلحه بین دو کتفش میکوبند و با قفسه سینه روی زمین می افتد به سر صورتش لگد میزنند که بند دلم پاره و حواسم پرت میشود انگار چند متر آن طرف تر زیر آب صداهایشان را گنگ میشنوم هولم میدهند ولی چشمانم را از ذهیر بر نمیدارم ضربه قنداق اسلحه کافیست تا با صورت روی زمین بیوفتم! دستانم را از پشت میبندند که ذهیر هم مرا میبیند هر دو روی زمین افتادیم و صورت یکدیگر را از بین پاهای سر باز ها می بینیم، با لبخند که باعث میشد فکر کنم واقعا اتفاق خاصی نیوفتاده نگاهم می کرد، که گفت (دوربین کجاس؟) من هم در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم چکید سمت خرابه ها را نشان دادم همان جایی که مصطفی و فاطمه بودند. ذهیر به خرابه ها لبخندی زد که مثل همیشه خون یکی از این حرامی ها به خاطر لبخند هایمان به جوش آمد و این موضوع موجب شد که محکم با پوتین روی صورت ذهیر ضربه ای بزند و دوباره بزند و دوباره بزند یخ کرده بودم ولی اگر ترسم را نشان میدادم دست از کتک زدن ذهیر بر نمیداشتن سرم را به طرف خرابه ها چرخاندم که من از یادگاری بی بهره نمانم همین که سرم چرخید مصطفی روی زمین افتاد وقتی پایی روی کتفم نبود پریدم و با جیغ و صدا زدن اسم مصطفی به طرف خرابه ها دویدم اگر فاطمه را میگرفتن که؟! اگر آزار و اذیتش میکردن چه جوری خودم را میبخشیدم؟! یکی دو گام بلند بیشتر بر نداشته بودم که با باتوم محکم با گردنم کو بیده شد تعادلم دا از دست دادم هولم دادند و با دستان بسته روی زمین افتادم یک لگد نثار صورتم دو تا سه تا دهنم پر خون شده بود بدنم کوفته! چشمانم سیاهی میرفت درد از حد خودش گذشته بود سرم سنگین میشد و چیزی نمی شنیدم.. مکالماتی با بچه ها داشتم توی ذهنم مرور میشود بچه ها اگر گرفتنتون طوری رفتار کنین که انگار تازه واردین! البته بچه ها میدانستن روی صحبتم بیشتر با فاطمه بود فاطمه رو بغل کردم و گفتم که پیش مصطفی بماند اندکی چشمم را باز کردم تا مصطفی رو ببینم روی زمین افتاده بود و عربده میزد احتمالا پای چپش تیر خورده بود لگدی که به چشم راستم زد باعث شد سرم سوت بکشد دیگر نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم..
(ارسن) خسته روی تختم لم میدهم دکمه های لباس چیریکی ام را باز کرده ام کتاب اموزش عربی در دست گرفتم و نگاه کلی به کتاب انداختم، و جمله عاقبت بخیری در ذهنم تکرار میشد خمیازه ای میکشم و چشمانم را می مالم که سلیمان وارد اتاق می شود لباسش را در می آورد و اول لباس بعد خودش را روی تخت پرت میکند چشمانش را چند لحظه ای میبندد میفهمم که زیر چشمی نگار میکند و با بی حالی تمام میپرسد که _تو چرا همیشه عربی میخونی؟! که چی بشه؟! بدون بر داشتن نگاهم از کتاب با بی تفاوت ترین لحن ممکن میگویم که +ما توی فلسطین هستیم! زبان اینجا هم عربیه نه عبری!... به ساعت مچی روی مچ چپم نگاه میکنم ساعت دوازده و ده دقیقه است سلیمان دراز کشیده و ساعدش روی چشمانش است
(ارسن) از روز هایی که از این برنامه ها دارند بی زارم پایم را تکان میدهم و پوست لبم را با دست میکنم از کی اینجور شده بودم؟! چند وقت بود؟! کمی تفکر کافی بود تا بفهمم که این بی قراری سال هاست به وجودم چسبیده و رهایم نمیکند... از همان زمانی که با پدر بزرگم تنها میشدم تا راجب مسائل اعتقادی با من صحبت کند شروع شد سنی نداشتم! ولی از همان اول حرف هایش برایم غیر منطقی بود پدر بزرگم نابینا بود نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاد ولی هیچ وقت هم دلم نمیخواست بدانم... خیلی راحت میگفت که فقط یهودی ها انسان هستن تمام مردم دنیا حیوانند و کشتنشان کار صحیحی است همینقدرغیر منطقی پدرم خیلی جدی و بد اخلاق بود ازش میترسیدم مخصوصا وقتی ازم خواست به یک پسر هم سن و سال خودم شلیک کنم، من فقط هفت سالم بود ولی بچه ها را از بچگی وحشی بار می آوردند. آری اضطراب مداوم من از آنجا نشأت گرفت از آنجایی که مادرم با پدرم بحث میکرد که مجبورم نکنند این کار ها را بکنم پدر و مادرم همیشه دعوا داشتن ان مرد بی شرف همیشه مادرم را کافر می‌خواند اما او فقط به فکر آسیب روحی ندیدن من بود! فقط همین تنها پناه من او بود میگفت این بچه ست ازش انتظار نداشته باش این کارو بکنه اون کارو بکنه ادم بکشه سر ببره تا اینکه او را هم از من گرفتن او را هم گرفتن جلوی چشمانم از داد و بیداد اول صبح فهمیدم امروز از آن روز هایی است که آرزو میکردم بمیرم... اما انتظار این یکی را نداشتم از پله ها به طرف پذیرایی رفتم صدای داد و بیدادشان بیدارم کرده بود... پدر و مادرم من را دیدن...اما دعوایشان بالا گرفته بود و میترسیدم جلو بروم و در آغوش مادرم آرام بگیرم اشک در چشمانم حلقه زد تا اینکه پدرم...وقتی مادم داشت دست هایش را به نشانه تحدید تکان میداد و به او هشدار میداد طی دوثانیه کلت اش را ار رو میز نهار خوری کنار دستش بر داشت و دو تیر پشت سر هم به سینه مادرم زد! اسلحه اش را به من نشان داد و گفت میبینی ارسن؟! سر نوشت ادمی که از دین نا فرمانی کند همین است! از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت حتی یک قطره هم از ابی که در چشمم جمع شدو بود بیرون نریخت اشکم خشک شد از آن روز تا حالا دیگر گریه نکردم و همینطور دیگر نخندیدم از درون مرده بودم! هرگز ادم سابق نشدم و نخواهم شد...
دوستاتونو دعوت میکنید به چای و کتاب؟
🔴بچوکااا گلل اول بکوب رو پیوستن بعد حالشو ببر🔴 📮که مو روز قیامت نگیروم ثواباتونه گولوم
(ارسن) روی تخت دراز کشیده بودم و خوابم برده بود. خوابم سبک است و صدای پای کسی را که وارد اتاق میشود میشنوم سلیمان صدایم میکند _ارسن...پاشو...مهمون داریم، و از اتاق بیرون میرود روی تخت مینشینم،پاهایم را آویزان میکنم و چشمم را می‌مالم بلند میشوم ساعتم را نگاه میکنم ساعت کمی از ۱۲ و نیم گذشته دکمه هایم را که بستم جلوی آینه قدی که به در کمد چسبیده می‌ایستم مچ دست راستم را نا خود آگاه مشت کرده ام وبه چشم های خمارم و گودی زیرشان نگاه میکنم که دست رنج این زندگی کثافت است سر و صدای زیادی توی راهرو پیچیده هر پله های بیشتری را بالا میروم فریاد ها ناله ها و جیغ کشیدن دختران واضح تر شنیده می‌شود... صداها توی سرم میپیچد سرم تیر میکشد بر ترین شکنجه برایم شنیدن صدای کسانی است که به ناحق شکنجه می‌شوند و دیدن دختران نجیب زاده ای که مورد تعرض قرار میگیرند، من هرگز طرف اینها نبودم! چون باور این که همه مردم به جز یهودیان حیوانند برایم سخت بوده! ولی طرف مسلمان ها هم نبودم شاید هم به این خاطر است که اطلاعات کافی ندارم ونمیتوانم تشخیص بدهم که کدامشان حق هستن سال هاست در خلأ قرار دارم خلأ بی طرفی و از این شرایط نفرت دارم، تحمل چیزی که از آن متنفری طاقت فرسا ست
(ارسن) دلم گرفته...ودر بی حاصله ترین حالا ممکن قرار دارم یکی از فرمانده ها را که میبینم احترام نظامی میگذارم با دست اشاره می‌کند که پشت سرش بروم چاره ای جز این نبود! پشت سرش راه افتادم و جلوی در سلول طوری که اسیر بشنود به من می‌گوید که خیلی پرو شده اند وقتی دستگیرشان میکنیم میخندد حسابش را برس تا بفهمند با کی طرف هستن!! بله قربان را که گفتم باتوم را به دستم داد وبا حالتی تمسخر آمیز گفت که بند پوتینم باز است از کنارم رد شد و رفت همیشه همین بود اسیر هارا دست سرباز ها میدادند و هر بلایی که میخواستن سرشان می آوردند بعدش...حالت های مختلفی وجود داشت! خیلی نگه شان نمیداشتن،یا میکشتن یا آزاد میکردن و زیر نظر میگرفتنشان... که سر دسته شان را پیدا کنند و بعد همه را بکشند که با خیال راهت به کار هایشان برسند در هر صورت همه می‌میرند همین که در دنیایی زندگی میکنم که همه میمیرند ان هم اینقدر راحت باعث شده بود که بار ها تا مرز خودکشی بروم اما هر دفعه بر گشتم و انجامش ندادم شاید از روی ترس بود! شاید هم...نمیدانم،، شاید دلم میخواست بفهمم حق با چه کسی بوده! بعد بمیرم... وارد سلول می شوم سلول مثل زندان با دیوار احاطه شده و جز کمی خاک چیزی روز زمین و دیوار ها دیده نمیشود میتوانم به جرعت بگویم که داشتند در سلول های بغل به یک دختر تجاوز میکردن و احساس قدرت میکردن فکر میکنند تعرض به کسی که دستش بسته است و چیزی برای دفاع ندارد نشانه قدرت اونهاست و در میان صداهای جیغ مظلومانه شان قهقه های بی ن..ا..مو..س ها شنیده می‌شد کار یاز دستم بر نمیامد و این که نمیتوانستم انها را از دختر جدا کنم موجب شده بود که باتوم توی دستم را فشار بدهم از فکر و خیال بی رون میایم و سعی میکنم خودم را کنترل کنم خم میشوم باتوم را روی زمین میگذارم بند کفشم را میبندم و باتوم را بر میدارم به دختری که داخل سلول است و مچ دستان به هم چسبیده اش را به دیوار زنجیر کرده اند نگاه میکنم چشم سبزش را نگاه میکنم که متقارن نیستن و سمت چپی باد کرده و کبود است که موجب شده نتواند کامل بازش کند خون از لب پاره اش روی صورت و شال سبز پر رنگش ریخته و لباسی که به آن عبا میگویند را خاک و خون کثیف کرده... ترسی را در چهره اش نشان نمی‌دهد اما درد را در چشمانش دیدم معلوم است خودش را برای هر اتفاقی آماده کرده و منتظر است که به او حمله ور شوم... جلو تر میروم و رو به رویش می ایستم در حالی که سرش را پایین گرفته یا صدایی نسبتا پایین سخن می گویم (أنا اَضرَبُ علی قضیب السجن و اَنتِ صرخ) یعنی: من به نرده ضربه میزنم تو فریاد بزن همیشه همین کار را میکنم وقتی کسی مرا زیر نظر نداشته باشد به در و دیوار میزنم و سر صدا درست میکنم که شر نشود... جمله که از دهانم خارج میشود سرش را بالا میگیرد و در حالی که کُپ کرده به صورتم نگاه میکند حق هم دارد ولی به تعجب کردنش توجهی نمیکنم و اولین ضربه را میزنم صدایی از او در نمی‌آید نکند جمله را اشتباهی گفته ام؟!! کلمه ها را در ذهنم مرور میکنم...
🗣دوستان باز دید ها بیشتر از اعضا میشه اگه خوشتون اومده که راضی نیستم بدون عضویت بخونید 🗣اگرم خوشتون نمیاد لااقل تو ناشناس بهم بگید ننویسم نظر بدین ببینم اصلا خوب هست؟
(سلما) برای چند دقیقه از کتک و لگد خبری نبود و کف سلول کنار دیواری که دستانم به ان بسته بود نشسته بودم همه بدنم درد میکرد و منتظر بودم تا نفر بعدی بیاید و حرص اش را روی من خالی کند سر و صداهایی که میشنیدم ازارم میدادند به صدای دخترانی که زیر دست ح.ر.ا.م.ز.ا.د.ه ها زجر میکشیدن گوش میکنم و بیشتر دلم شور فاطمه را میزند شور مصطفی را میزند وای خواهر ۱۵ ساله ام تلف میشود ولی من بدتر از این ها را دیده بودم توکلم همیشه به خدا بود! به روزی که همینطور دستانم را بسته بودند و به همسر ذهیر که تازه بار دار شده بود تجاوز میکردن ذهیر آنجا نبود ولی اگر بود خودش هم مثل همسرش سکته میکرد من اصلا ادمی که در ظاهر نشان میدادم نبودم من آن روز با ریحانه مُردم اما در باطن... حدود یک سال از اتفاقی که افتاد میگذرد و صدای ریحانه هنوز در گوشم میپیچد... بعد از آن که ذهیر هم در ظاهر نشان نداد چه اسیبی دیده است به او افتخار کردم قوی ترین مردی است که تا به حالا دیده ام... انتظار به پایان رسید و دو نفر آمدند دم سلول مکالمه شان را که نفهمیدم فقط یه سری چیز ها از عبری میدانستم که ان هم نتیجه سال ها درگیری و رو به رویی با انهاست ولی طوری حرف میزدن که من هم بشنوم در آن لحظه از همه فکر و خیال هایم بیرون آمده بودم و به این فکر میکردم که یعنی فکر میکنند عبری بلدم؟ وقتی یکی از اون ها وارد شد و باتومی که در مشتش میفشارید خبر از این میداد که قرار است کتک بخورم گفت که به نرده ها میزند کوهی از سوال روی سرم اواد شد یعنی همه اینها عربی بلدند؟ برای همین فکر میکردند عبری بلدم؟ یعنی منظورش چیز دیگه بوده و بنا بر ضعیف بودن زبانش اشتباه گفت؟ یعنی این شگرد جدیدشان است؟؟! اصلا او کیست؟ این پسر چشم ابرو مشکی فلسطینی بود؟ نفوذی بود؟ و....