eitaa logo
《 مُحیی اَلحَیاة 》
13 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی رمان محی الحیاة♡ 🔴خواندن این رمان فقط در این کانال حلال هست 🔴برای خواندن رمان بدون مشکل شرعی حتما عضو باشید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cz2dbef&btn =نظر.بدین.به.گوشم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ارسن) دلم گرفته...ودر بی حاصله ترین حالا ممکن قرار دارم یکی از فرمانده ها را که میبینم احترام نظامی میگذارم با دست اشاره می‌کند که پشت سرش بروم چاره ای جز این نبود! پشت سرش راه افتادم و جلوی در سلول طوری که اسیر بشنود به من می‌گوید که خیلی پرو شده اند وقتی دستگیرشان میکنیم میخندد حسابش را برس تا بفهمند با کی طرف هستن!! بله قربان را که گفتم باتوم را به دستم داد وبا حالتی تمسخر آمیز گفت که بند پوتینم باز است از کنارم رد شد و رفت همیشه همین بود اسیر هارا دست سرباز ها میدادند و هر بلایی که میخواستن سرشان می آوردند بعدش...حالت های مختلفی وجود داشت! خیلی نگه شان نمیداشتن،یا میکشتن یا آزاد میکردن و زیر نظر میگرفتنشان... که سر دسته شان را پیدا کنند و بعد همه را بکشند که با خیال راهت به کار هایشان برسند در هر صورت همه می‌میرند همین که در دنیایی زندگی میکنم که همه میمیرند ان هم اینقدر راحت باعث شده بود که بار ها تا مرز خودکشی بروم اما هر دفعه بر گشتم و انجامش ندادم شاید از روی ترس بود! شاید هم...نمیدانم،، شاید دلم میخواست بفهمم حق با چه کسی بوده! بعد بمیرم... وارد سلول می شوم سلول مثل زندان با دیوار احاطه شده و جز کمی خاک چیزی روز زمین و دیوار ها دیده نمیشود میتوانم به جرعت بگویم که داشتند در سلول های بغل به یک دختر تجاوز میکردن و احساس قدرت میکردن فکر میکنند تعرض به کسی که دستش بسته است و چیزی برای دفاع ندارد نشانه قدرت اونهاست و در میان صداهای جیغ مظلومانه شان قهقه های بی ن..ا..مو..س ها شنیده می‌شد کار یاز دستم بر نمیامد و این که نمیتوانستم انها را از دختر جدا کنم موجب شده بود که باتوم توی دستم را فشار بدهم از فکر و خیال بی رون میایم و سعی میکنم خودم را کنترل کنم خم میشوم باتوم را روی زمین میگذارم بند کفشم را میبندم و باتوم را بر میدارم به دختری که داخل سلول است و مچ دستان به هم چسبیده اش را به دیوار زنجیر کرده اند نگاه میکنم چشم سبزش را نگاه میکنم که متقارن نیستن و سمت چپی باد کرده و کبود است که موجب شده نتواند کامل بازش کند خون از لب پاره اش روی صورت و شال سبز پر رنگش ریخته و لباسی که به آن عبا میگویند را خاک و خون کثیف کرده... ترسی را در چهره اش نشان نمی‌دهد اما درد را در چشمانش دیدم معلوم است خودش را برای هر اتفاقی آماده کرده و منتظر است که به او حمله ور شوم... جلو تر میروم و رو به رویش می ایستم در حالی که سرش را پایین گرفته یا صدایی نسبتا پایین سخن می گویم (أنا اَضرَبُ علی قضیب السجن و اَنتِ صرخ) یعنی: من به نرده ضربه میزنم تو فریاد بزن همیشه همین کار را میکنم وقتی کسی مرا زیر نظر نداشته باشد به در و دیوار میزنم و سر صدا درست میکنم که شر نشود... جمله که از دهانم خارج میشود سرش را بالا میگیرد و در حالی که کُپ کرده به صورتم نگاه میکند حق هم دارد ولی به تعجب کردنش توجهی نمیکنم و اولین ضربه را میزنم صدایی از او در نمی‌آید نکند جمله را اشتباهی گفته ام؟!! کلمه ها را در ذهنم مرور میکنم...
🔴دوستان باز دید ها بیشتر از اعضا میشه اگه خوشتون اومده که راضی نیستم بدون عضویت بخونید 🗣اگرم خوشتون نمیاد لااقل تو ناشناس بهم بگید ننویسم نظر بدین ببینم اصلا خوب هست؟
(سلما) برای چند دقیقه از کتک و لگد خبری نبود و کف سلول کنار دیواری که دستانم به ان بسته بود نشسته بودم همه بدنم درد میکرد و منتظر بودم تا نفر بعدی بیاید و حرص اش را روی من خالی کند سر و صداهایی که میشنیدم ازارم میدادند به صدای دخترانی که زیر دست ح.ر.ا.م.ز.ا.د.ه ها زجر میکشیدن گوش میکنم و بیشتر دلم شور فاطمه را میزند شور مصطفی را میزند وای خواهر ۱۵ ساله ام تلف میشود ولی من بدتر از این ها را دیده بودم توکلم همیشه به خدا بود! به روزی که همینطور دستانم را بسته بودند و به همسر ذهیر که تازه بار دار شده بود تجاوز میکردن ذهیر آنجا نبود ولی اگر بود خودش هم مثل همسرش سکته میکرد من اصلا ادمی که در ظاهر نشان میدادم نبودم من آن روز با ریحانه مُردم اما در باطن... حدود یک سال از اتفاقی که افتاد میگذرد و صدای ریحانه هنوز در گوشم میپیچد... بعد از آن که ذهیر هم در ظاهر نشان نداد چه اسیبی دیده است به او افتخار کردم قوی ترین مردی است که تا به حالا دیده ام... انتظار به پایان رسید و دو نفر آمدند دم سلول مکالمه شان را که نفهمیدم فقط یه سری چیز ها از عبری میدانستم که ان هم نتیجه سال ها درگیری و رو به رویی با انهاست ولی طوری حرف میزدن که من هم بشنوم در آن لحظه از همه فکر و خیال هایم بیرون آمده بودم و به این فکر میکردم که یعنی فکر میکنند عبری بلدم؟ وقتی یکی از اون ها وارد شد و باتومی که در مشتش میفشارید خبر از این میداد که قرار است کتک بخورم گفت که به نرده ها میزند کوهی از سوال روی سرم اواد شد یعنی همه اینها عربی بلدند؟ برای همین فکر میکردند عبری بلدم؟ یعنی منظورش چیز دیگه بوده و بنا بر ضعیف بودن زبانش اشتباه گفت؟ یعنی این شگرد جدیدشان است؟؟! اصلا او کیست؟ این پسر چشم ابرو مشکی فلسطینی بود؟ نفوذی بود؟ و....
(سلما) صدای ضربه اولش مرا از شک در میاورد استرس گرفته ام من از اینها نمیترسیدم و انتظار ه چیزی را داشتم غیر از این یکی برای هر حرف و حرکتشان جوابی داشتم غیر این یکی.. هنوز نمیدانم چه باید بکنم ولی وقتی با دست اشاره می‌کند که همراهی کنم در خواستش را اجابت میکنم تا ببینم چه اتفاقی افتاده اگر یکی می دید که مرا کتک نمیزند چه؟! انگار این یکی اب از سر گذشته بود سر و صدا ها که کمتر شد خودش هم فهمید ادامه دادن موجب شک دیگران می‌شود صدای ضایع به نرده زدن ها میان سر و صدا گم شده بود که مشکوک به نظر نمیرسید ولی حالا که فضا کمی آرام شده ادامه دادن موجب پیش امدن سرنوشتی دردناک برای جفتمون میشد. به راهرو میرود اول فکر کردم کلا میرود ولی انگار نه برای سرک کشیدن بوده... وقتی دوباره وارد سلول شد مطمئن شدم کارش هنوز تمام نشده... خیالی به سرم زد که بند دلم را پاره کرد نکند میخواهد...
(ارسن) کله گنده ها این دور و بر نیستن یا رفته اند سر سبک کنند یا... فعلا سر همه گرم اسر هاست تا بعد بشینند فکر کنند و تدبیری بی اندیشند سر دردم بالا گرفته وارد سلول میشوم و چنگی به صورتم میزنم با فاصله حدودا یک متری جلوی او ایستادم و دارم به این فکر میکنم که قدم بعدی چیست و باید چه کنم به در و دیوار بکوبم صدای ضایعه اش توجه را جلب می‌کند بی خیال مسئولیتی که به من داده اند بشوم باز هم داستان میشود حوصله فکر کردن به هیچ چرندی را ندارم اصلا مشکوک شوند بگیرند بکشند مرا از این زندگی کثافت خلاص شوم هنوز هم به من نگاه نمی کند سرش نسبتا پایین است به زمین خیره شده و معلوم است در فکر فرو رفته قطره خونی که از گوشه لب اش روی دامنش میچکد موجب می‌شود که قلبم به مغزم بگوید که مهم نیست چه اتفاقی بیفتد و پایم از قلب ام پیروی کند و مرا به طرف اش ببرد بی حوصله به دیوار تکیه میدهم و خودم را سر میدهم و روی زمین کنارش مینشینم سرش را بالا میگیرد و به چهره خمارم نگاهی می اندازد انبوه سوال را میشود در چشمان...تَر اش دید سرم را به دیوار تکیه دادم و به صورتش نگاه میکنم خودش را جم و جور می‌کند و کمی عقب میکشد که زانو هایش به من نخورد دختر بی چاره را انقدر زندند که صورتش شده پر از لکه های خون کدام حیوانی با یک دختر اینطور رفتار میکند؟! حیوان شمایید که به بچه هم رحم نمی کنید نه این بی چاره ها که داشتند زندگی شان را میکردند و شما کشورشان را اشغال کردید! دستمالی از جیب شلوار شیش جیبِ چیریکی ام در می آورم دستم را کنار لبش میبرم تا یکمی جم و جورش کنم و خونش را پاک کنم زخم را باید فشار بدهی تا خون اش بند بیاید وگر نه تا شب خون ریزی می‌کند دستمال به لبش بر خورد نکرده بود که سرش را عقب کشید لبخندی میزنم و دستم را روی پایم میگذارم به دستمال داخل دستم خیره میشوم بعد از چند لحظه سکوت میپرسم که +از من میترسی؟! _اگر کتکم میزدی نمیترسیدم! دوباره به دستمال ام خیره میشوم _چرا نزدی؟! +چون کار اشتباهی نکردی! سکوت این دفعه طولانی تر است
(سلما) هرچه بیشتر سوال میپرسم بیشتر سوال برایم بوجود می آید +از کجا میدونی کارم اشتباه نبوده؟! _موضوع همینه! من نمیدونم...پس دست روی شما بلند نمیکنم. _ چرا...سر از اینجا در اوردی؟! پس از چند لحظه سکوت چشمانش را از دستمال توی دستش می دزدد و سرش را بالا میگیرد به دستمال اش اشاره می‌کند و می‌گوید (اجازه می دی؟!) حرفی نمیزنم با دستمال یکمی زخمم را فشار میدهد اما صورت فقط دستمالش را لمس میکند نه دستش را حد ال مقدور صورتم را پاک می‌کند در حالی که صورتم را پاک می‌کند اروم میگوید که تا یک ربع نیم ساعت دیگر تکلیفم را روشن میکنند دستمال اش کاملا خونی شده توی جیبش می اندازد و بلند میشود لحظه ای رو به رویم مکث می‌کند و بعد بر می‌گردد سمت در تا مرا در میان سوال هایم رها کند و برود پس از برداشتن قدمی بر خلاف میلم لب باز می‌کنم
(ارسن) دیگر میروم حس میکردم چقدر معذب است و ترسیده بدم می آید به ناحق از من فراری باشد اما آیا واقعا به ناحق بود؟! حق نداشت از من بترسد؟! برای اخرین بار به چشمانش نگاه میکنم چشم های زیبایی دارد...بر خلاف زندگی ام وقتی میگوید که میتونی کمکم کنی بر میگردم روبه رویش +چی؟ _میتونی از حال یک نفر برایم خبر بگیری؟ +کی؟ _دوستم +اسمش چیه؟ _ذهیر فکر نمیکنم بتوانم پیدایش کنم ولی مشخصات ظاهری اش را که میپرسم چیزی ندارم جز این که بگویم (نگران نباشید) و بیرون بروم راه که میرم به سلول ها نگاه می اندازم و چه صحنه ها که ندیدم به یک طبقه دیگر میروم سر درد امانم را بریده سر معده ام میسوزد این چند وقت به شدت بی اشتها شده بودم دو نفر دم یکی از سلول ها ایستاده اند متوجه حضور من در راهرو نشده اند تا وقتی که به داخل نگاهی می اندازم یکی از انها را میشناختم به من سلام میکند و میگوید که یکی از لیدر ها شون رو پیدا کردیم و به مردی که داخل سلول مشغول لت و پار کردن است اشاره می‌کند دوباره دست ام را نا خود آگاه مشت میکنم _چطور....فهمیدین لیدره؟! +میگن داشته جمعیت رو راهنمایی میکرده که چیکار بکنند و بقیه از اش پیروی میکنن به پسری که داخل سلول دستانش را به دیوار زنجیر کرده اند نگاه می‌کند و با گلایه می گوید ( خیلی هم...پر رو عه ) یکی شان درجه دار بود و به من دستور دادپشت سرش بروم خودش بود همان پسری که از بی جانی نمیتوانست اه و ناله کند ذهیر بود لباس سرمه ای اش آن قدر خونی شده بود که نمی شد به راحتی رنگش را تشخیص داد نمیتوانست چشمانش را کامل باز کنم دهانش پر از خون شده بود سرش را به دیوار تکیه داده بود و لگد هایی که پهلویش را کبود کرده بودند تحمل میکرد از رفتار پخته همان چشم قشنگ فهمیده بودم کاره ای هستن ولی ای کاش دیگران نفهمند دم یکی از اتاق های بازجویی ایستاد و گفت پشت میز بشینم و باز جویی کنم اینها هنوز فکر میکنند ادم هایی که با سنگ مقابله میکنند مثل خودشان ترسو هستن و می شود با بازجویی از زیر زبانشان حرف بکشند