eitaa logo
《 مُحیی اَلحَیاة 》
13 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی رمان محی الحیاة♡ 🔴خواندن این رمان فقط در این کانال حلال هست 🔴برای خواندن رمان بدون مشکل شرعی حتما عضو باشید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cz2dbef&btn =نظر.بدین.به.گوشم
مشاهده در ایتا
دانلود
(سلما) صدای ضربه اولش مرا از شک در میاورد استرس گرفته ام من از اینها نمیترسیدم و انتظار ه چیزی را داشتم غیر از این یکی برای هر حرف و حرکتشان جوابی داشتم غیر این یکی.. هنوز نمیدانم چه باید بکنم ولی وقتی با دست اشاره می‌کند که همراهی کنم در خواستش را اجابت میکنم تا ببینم چه اتفاقی افتاده اگر یکی می دید که مرا کتک نمیزند چه؟! انگار این یکی اب از سر گذشته بود سر و صدا ها که کمتر شد خودش هم فهمید ادامه دادن موجب شک دیگران می‌شود صدای ضایع به نرده زدن ها میان سر و صدا گم شده بود که مشکوک به نظر نمیرسید ولی حالا که فضا کمی آرام شده ادامه دادن موجب پیش امدن سرنوشتی دردناک برای جفتمون میشد. به راهرو میرود اول فکر کردم کلا میرود ولی انگار نه برای سرک کشیدن بوده... وقتی دوباره وارد سلول شد مطمئن شدم کارش هنوز تمام نشده... خیالی به سرم زد که بند دلم را پاره کرد نکند میخواهد...
(ارسن) کله گنده ها این دور و بر نیستن یا رفته اند سر سبک کنند یا... فعلا سر همه گرم اسر هاست تا بعد بشینند فکر کنند و تدبیری بی اندیشند سر دردم بالا گرفته وارد سلول میشوم و چنگی به صورتم میزنم با فاصله حدودا یک متری جلوی او ایستادم و دارم به این فکر میکنم که قدم بعدی چیست و باید چه کنم به در و دیوار بکوبم صدای ضایعه اش توجه را جلب می‌کند بی خیال مسئولیتی که به من داده اند بشوم باز هم داستان میشود حوصله فکر کردن به هیچ چرندی را ندارم اصلا مشکوک شوند بگیرند بکشند مرا از این زندگی کثافت خلاص شوم هنوز هم به من نگاه نمی کند سرش نسبتا پایین است به زمین خیره شده و معلوم است در فکر فرو رفته قطره خونی که از گوشه لب اش روی دامنش میچکد موجب می‌شود که قلبم به مغزم بگوید که مهم نیست چه اتفاقی بیفتد و پایم از قلب ام پیروی کند و مرا به طرف اش ببرد بی حوصله به دیوار تکیه میدهم و خودم را سر میدهم و روی زمین کنارش مینشینم سرش را بالا میگیرد و به چهره خمارم نگاهی می اندازد انبوه سوال را میشود در چشمان...تَر اش دید سرم را به دیوار تکیه دادم و به صورتش نگاه میکنم خودش را جم و جور می‌کند و کمی عقب میکشد که زانو هایش به من نخورد دختر بی چاره را انقدر زندند که صورتش شده پر از لکه های خون کدام حیوانی با یک دختر اینطور رفتار میکند؟! حیوان شمایید که به بچه هم رحم نمی کنید نه این بی چاره ها که داشتند زندگی شان را میکردند و شما کشورشان را اشغال کردید! دستمالی از جیب شلوار شیش جیبِ چیریکی ام در می آورم دستم را کنار لبش میبرم تا یکمی جم و جورش کنم و خونش را پاک کنم زخم را باید فشار بدهی تا خون اش بند بیاید وگر نه تا شب خون ریزی می‌کند دستمال به لبش بر خورد نکرده بود که سرش را عقب کشید لبخندی میزنم و دستم را روی پایم میگذارم به دستمال داخل دستم خیره میشوم بعد از چند لحظه سکوت میپرسم که +از من میترسی؟! _اگر کتکم میزدی نمیترسیدم! دوباره به دستمال ام خیره میشوم _چرا نزدی؟! +چون کار اشتباهی نکردی! سکوت این دفعه طولانی تر است
(سلما) هرچه بیشتر سوال میپرسم بیشتر سوال برایم بوجود می آید +از کجا میدونی کارم اشتباه نبوده؟! _موضوع همینه! من نمیدونم...پس دست روی شما بلند نمیکنم. _ چرا...سر از اینجا در اوردی؟! پس از چند لحظه سکوت چشمانش را از دستمال توی دستش می دزدد و سرش را بالا میگیرد به دستمال اش اشاره می‌کند و می‌گوید (اجازه می دی؟!) حرفی نمیزنم با دستمال یکمی زخمم را فشار میدهد اما صورت فقط دستمالش را لمس میکند نه دستش را حد ال مقدور صورتم را پاک می‌کند در حالی که صورتم را پاک می‌کند اروم میگوید که تا یک ربع نیم ساعت دیگر تکلیفم را روشن میکنند دستمال اش کاملا خونی شده توی جیبش می اندازد و بلند میشود لحظه ای رو به رویم مکث می‌کند و بعد بر می‌گردد سمت در تا مرا در میان سوال هایم رها کند و برود پس از برداشتن قدمی بر خلاف میلم لب باز می‌کنم
(ارسن) دیگر میروم حس میکردم چقدر معذب است و ترسیده بدم می آید به ناحق از من فراری باشد اما آیا واقعا به ناحق بود؟! حق نداشت از من بترسد؟! برای اخرین بار به چشمانش نگاه میکنم چشم های زیبایی دارد...بر خلاف زندگی ام وقتی میگوید که میتونی کمکم کنی بر میگردم روبه رویش +چی؟ _میتونی از حال یک نفر برایم خبر بگیری؟ +کی؟ _دوستم +اسمش چیه؟ _ذهیر فکر نمیکنم بتوانم پیدایش کنم ولی مشخصات ظاهری اش را که میپرسم چیزی ندارم جز این که بگویم (نگران نباشید) و بیرون بروم راه که میرم به سلول ها نگاه می اندازم و چه صحنه ها که ندیدم به یک طبقه دیگر میروم سر درد امانم را بریده سر معده ام میسوزد این چند وقت به شدت بی اشتها شده بودم دو نفر دم یکی از سلول ها ایستاده اند متوجه حضور من در راهرو نشده اند تا وقتی که به داخل نگاهی می اندازم یکی از انها را میشناختم به من سلام میکند و میگوید که یکی از لیدر ها شون رو پیدا کردیم و به مردی که داخل سلول مشغول لت و پار کردن است اشاره می‌کند دوباره دست ام را نا خود آگاه مشت میکنم _چطور....فهمیدین لیدره؟! +میگن داشته جمعیت رو راهنمایی میکرده که چیکار بکنند و بقیه از اش پیروی میکنن به پسری که داخل سلول دستانش را به دیوار زنجیر کرده اند نگاه می‌کند و با گلایه می گوید ( خیلی هم...پر رو عه ) یکی شان درجه دار بود و به من دستور دادپشت سرش بروم خودش بود همان پسری که از بی جانی نمیتوانست اه و ناله کند ذهیر بود لباس سرمه ای اش آن قدر خونی شده بود که نمی شد به راحتی رنگش را تشخیص داد نمیتوانست چشمانش را کامل باز کنم دهانش پر از خون شده بود سرش را به دیوار تکیه داده بود و لگد هایی که پهلویش را کبود کرده بودند تحمل میکرد از رفتار پخته همان چشم قشنگ فهمیده بودم کاره ای هستن ولی ای کاش دیگران نفهمند دم یکی از اتاق های بازجویی ایستاد و گفت پشت میز بشینم و باز جویی کنم اینها هنوز فکر میکنند ادم هایی که با سنگ مقابله میکنند مثل خودشان ترسو هستن و می شود با بازجویی از زیر زبانشان حرف بکشند