eitaa logo
رمان گرگان سیاه و شکارچیان سایه
7 دنبال‌کننده
5 عکس
1 ویدیو
0 فایل
سلام خوشگلای من حانیه حسینی هستم نویسنده. رمان من داخل رمان کده هم اپلود شده میتونید بخونید اینجا پارت ها بیشتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۵۷(ادامه اتفاقات غیر منتظره) کایان با صمیمیت زیاد پسر مقابل را در آغوش گرفت و پسر‌،‌با راکان و امیرعلی(پدر مانی همون سرهنگ شهبازی) هم با صمیمت زیاد و احترام روبوسی کرد او‌‌ن‌ها هم اون رو به آغوش کشیدند دختر ها متعجب خیره به کسی بودند که با یک‌به‌یک پسرا و مرد های های اون جمع با صمیمت زیاد برخورد می‌کرد. رویا:جمع کنید خودتون رو یکی بگه اینجا چه‌خبره این یارو اینجا چکار می‌کنه. چقدر دیدن خواهرش برایش شیرین بود اون‌هم بعد این همه سال. کایان‌:‌بشینید تا بگم براتون. مایا:عی‌بابا یه ساعته علاف‌مون کردی بگو دیگه برادر من. کایان : باشه خب از کجا شروع کنم آهان. کایان با استرس داخل سالن قدم می‌زد هرکس یک‌جور نگاهش می‌کرد یکی با تعجب یکی با دلگرمی زیاد یکی مشکوک دیگری خندان از حالات پسرش. شروع کردم با صدای محکمی به‌ گفتن:بسم الله الرحمن الرحیم‌،‌اول از همه من فقط ماجرایی رو تعریف میکنم که وارد زندگی خصوصی نشه و کسایی که این‌جا هستن بدونن. خب ماجرا ۱۵ ساله پیش آغاز میشه ۷ رفیق صمیمی که دوست های گرمابه‌و‌گلستانه هم بودن وارد ارتش می‌شن و مقام سرهنگ بهشون داده می‌شه‌،‌هوش و ذکاوت این ۷ تا رفیق یا به اصطلاح سرهنگ زبان‌ زد تمام اداره که چه عرض کنم سرویس های اطلاعاتی کشور های مختلف می‌شه ولی تا حالا هیچ‌کس نتونسته بوده بهشون نفوذ کنه به‌شدت تیم قوی بودن یک‌روز‌از روز های ۱۵ سال پیش یک پرونده به اون‌ها داده میشه که این پرونده‌ی یک باند خلافکار بوده که فقط این باند پوششی برای موساد بوده و هست. انیتا‌:‌خب یعنی هنوز نگرفتن باند رو. آراس‌:‌نه خواهرم هنوز نگرفتن. کایان‌:‌تا آخر حرفام هیچ‌کس هیچی نگه. با فکری مشغول دوباره شروع به گفتن کردم. کایان‌:‌اون باند همه رقم خلافی داره‌،‌خلاصه هنوز یک‌هفته از رسیدن پرونده به دست این گروه نگذشته بود که اطلاعات فوقالعاده ای رو از اون‌ها به دست آوردن.تقریبا همین‌جور روز ها می‌گذشت‌، ‌این‌ها بی‌اطلاع از آینده ای که در انتظارشون بود. یک روز یک بسته برای عمو محمد(پدر کیان) میارن و وقتی بسته رو باز می‌کنه با عکس پسرش در زوایای مختلف رو‌به‌رو میشه عمو که انتظارشو رو داشته دنبال نامه داخل بسته می‌گرده که یک پاکت رو پیدا می‌کنه درش رو باز می‌کنه شروع می‌کنه به خوندن‌ که الان براتون میگم‌،‌داخل اون نامه سلام تهدید های نظامی بوده که اگر تو و دوستات دست از این پرونده نکشید تک‌به‌تکون رو بدبخت می‌کنم اول هم تو شروع می‌کنم عمو هم پوزخند می‌زنه نامه رو همون‌جا پرت می‌کنه و دقیقا دوساعت بعدش خبر میاد که شایان(برادرکیانا)رو دزدیدن شایان که اون زمان کلا ۱۱ سال سن داشته و کیانا یا همون به اصطلاح کیان خودمون اون زمان ۳ سالش بوده. خلاصه داستان عمو بعد شنیدن این خبر چند سال پیر تر میشه ولی مصمم تر برای گرفتن موساد عواملش شبانه روز در تلاش برای گرفتن عوامل موساد بوده که‌‌‌.‌.‌. . رونیکا با داد و استرس:کایان دودقیقه ساکت شو. کیان آجی چی شدی تو فداتشم‌‌‌. شایان که حالا تک خواهرش را به آغوش خود مهمان کرده خواهری که بعد سالها رسیده بود بهش دلش نمی‌خواست حتی خار بره تو چشم خواهرش تا وقتی خودش هست. کیان که از حرف‌های کایان شوک عصبی بهش دست داده بود و نفسش بالا نمی‌اومد. رنگش شده بود کبود نفس هاش به سختی بالا می‌اومد باورش نمی‌شد تک دانه برادرش که وقتی سه سال داشته بهش گفتن مرده و حالا قامت رشیدش جلوی خواهرش هست‌. پایان پارت ۵۷
پارت ۵۸ (ادامه) شایان که پزشک قلب و عروق هست و قتی حال تک‌دانه خواهرش را می‌بیند حس می‌کند نفس‌اش بالا نمی‌اید سریع کیف کیان را برمی‌دارد و اسپری سفید رنگ را در دهان خواهر‌کش دو‌بار اسپری می‌کند. پس از اینکه شایان اسپری را به کیان زد، رنگ صورت کیان کم‌کم به حالت عادی برگشت و نفس‌هایش آرام شد. کیان با چشمانی متعجب به شایان نگاه می‌کرد. کیان گفت: "شایان... این خودتی؟ باورم نمی‌شه..." شایان با لبخندی گرم او را در آغوش گرفت و گفت: "آره عزیزم، خودمم. خیلی دلتنگت بودم." رونیکا که کنارشان ایستاده بود، با چشمانی اشکبار به این صحنه نگاه می‌کرد. او در این سال‌ها، کیان را مثل خواهر خودش دوست داشته و از دیدن این لحظه، هم خوشحال بود و هم بغض کرده بود. مایا و رویا هم با سکوتی پر از اشک های بی‌مهابا و تعجب به این دیدار خانوادگی خیره شده بودند. راکان و امیرعلی هم با لبخندی از سر رضایت، این صحنه را تماشا می‌کردند. شایان که حالا کنار خواهرکش‌ نشسته بود و از خوشحالی سر‌از‌پا نمی‌شناخت‌. دوباره جمع تو سکوت فرو‌رفت. کایان:خب حالا ادامه ماجرا وقتی کیانا ۱۱ سالش میشه عمو محمد بخاطر تولد دخترک ۱۱ سالش تصمیم به رفتن به ویلای شمال‌شون می‌کنه اما بخاطر اینکه ترمز ماشین رو بریده بودن ماشین چپ میکنه و عمو که راننده ماشین بوده شهید میشه اما شهادت او فقط بخاطر تصادف نبوده بلکه ترور‌بیولوژیک هم بوده. کیانا‌:‌یعنی بابا محمدم رو شهید کردن. ‌کایان:آره فدات بشم اما بخاطر یه مسائل نتونستن این ماجرا رو اعلام کنن‌. ماجرای بعدی این هست که وقتی پسرا ۱۲ سالشون بوده پدر‌هاشون به طرز وحشتناکی به شهادت میرسن و پسرا تنها کسایی بودن که اول از همه جسد پر‌پر شده پدر‌شون رو می‌دیدن چون موساد اینطور برنامه ریزی کرده بود‌،‌همون موقع پسرا شدن شکارچیان سایه ، شبانه روز تلاش کردن که ۱۷ سالگی به خاطر هوش بالا‌شون داخل اطلاعات قبول شدند و من شدم استاد‌شون تا آموزش بدم اون‌ها‌رو‌،‌همینطور عمو امیر علی که ما بهش می‌گیم سرهنگ در اصل سردار هست اما برای‌ ترور ایشون هیچ‌کس خبر نداره. اما بعداز این همه تلاش و کسب اطلاعات ما هنوز اون کسی که مثل سایه است رو پیدا نکردیم و اما یک‌نفری هست که همه سرویس های اطلاعاتی ام‌ای‌سیکس و کشور های دیگر رو عاصی کرده اون به شدت اطلاعات داره‌،‌داخل سیستم ها به اسم گرگ سیاه که نماد مرموزی و مستقل بودن هست پیام میذاره و تهدید های خاموش می‌کنه به‌شدت قدرت هک بالایی داره‌‌.‌ما باید اون رو پیدا کنیم تا اون مار خوش خط‌وخال پیداش بشه پشت اون باند همین مار افعی هست ما با گرگ‌سیاه می‌تونیم اون‌ها‌رو گیر بندازیم‌،‌تمام تلاش‌تون رو برای پیدا کردنش بکنید. رونی‌‌:‌نیازی نیست. فربد:یعنی چی؟. رونی با یک پوزخند به همه خیره شد و ناگهان قهقهه‌ای سر داد. دخترا همه با پوزخند به هم‌دیگه نگاه می‌کردند. کاران:بچه ها این کارا چه معنی داره. رونی:صبر‌کنید یک‌لحظه‌،‌کایان بیا بشین. رونیکا بلند شد و حالا این بود که جمع رو به دست خود گرفته بود. رونی‌:مرسی از تعاریف‌تون بابت گرگ سیاه(با لبخند دندون نمایی شروع کرد به گفتن ماجرا)خب اول از همه خودتون رو اذیت نکنید اونی که می‌خواید دنبالش بگردید همین‌جاست. همه با تعجب و شوک به هم نگاه می‌کردند از امیر و فربد گرفته تا سردار کامران و سردار شهبازی. کایان که کلا دهن‌اش باز مانده بود از جسارت های رونیکا منظور اون چی بود‌. پایان پارت ۵۸.
پارت ۵۹ (افشای هویت) # رونیکا سخت بود نخندیدن به این قیافه‌ها، اما باید مثل همیشه این لحظه‌ها جدی باشم. رونی: خب، اول بسم الله باید بگم نیازی به گشتن نیست، خود گرگ سیاه مقابلتون هست. سردار کامران: یعنی چی بابا جان!؟ رونی: چیز سختی نگفتم، من گرگ سیاه، یا همون گرگ شبم. نگاه‌ها بین بهت و ناباوری در صورت رونیکا می‌چرخید. سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود، تا اینکه رادوین با صدایی که به زور شنیده می‌شد پرسید: تو... تو گرگ سیاهی؟ همون هکری که همه رو دیوونه کرده؟ رونیکا سری تکان داد و با لحنی آرام گفت: همون که فکر می‌کردین دشمنتونه. امیر با صدایی بلند گفت: ولی چرا؟ چرا باید این کار رو می‌کردی؟ رونیکا نگاهی به امیر انداخت و پوزخندی زد: چون مجبور بودم. چون راه دیگه‌ای برای محافظت از شماها و این کشور نداشتم. سردار کامران که هنوز نمی‌تونست این واقعیت رو هضم کنه، با صدایی لرزان پرسید: محافظت؟ تو چطوری از ما محافظت می‌کردی؟ رونیکا شروع به توضیح داد: صبر کنید بابا، سال‌ها پیش، بعد از شهادت پدرهاتون، من متوجه یه چیز شدم. یه خائن توی سیستم اطلاعاتی وجود داره که داره اطلاعات رو به دشمن می‌ده، و کسی که باعث می‌شه ماموریت‌هاتون با شکست مواجه بشه. رونیکا مکثی کرد تا نگاه‌های خیره و ناباور جمع رو یک بار دیگه ببینه. بعد ادامه داد: من نمی‌دونستم این خائن کیه، فقط می‌دونستم که وجود داره و داره از درون به ما ضربه می‌زنه. برای همین تصمیم گرفتم خودم وارد عمل بشم. شروین با تعجب پرسید: یعنی تمام اون اطلاعاتی که به دست دشمن می‌رسید، تو باعثش بودی؟ رونیکا سرش را به نشانه تایید تکون داد: بله، من اطلاعات رو دستکاری می‌کردم، مسیرها رو منحرف می‌کردم و ردپاهایی رو پاک می‌کردم که شماها حتی متوجه‌شون نمی‌شدین. من مجبور بودم دشمن رو گمراه کنم تا بتونم از شماها محافظت کنم. رویا که هنوز شوکه بود پرسید: ولی چرا به ما نگفتی؟ چرا این همه مدت ما رو توی تاریکی نگه داشتی؟ رونیکا با لحنی جدی جواب داد: چون نمی‌تونستم به کسی اعتماد کنم. اگه خائن متوجه می‌شد که من دارم چیکار می‌کنم، همه چیز خراب می‌شد. ممکن بود شماها رو هم به خطر بندازه. کایان که سعی می‌کرد منطقی فکر کنه پرسید: پس تمام اون پیام‌های تهدیدآمیز و هشدارهایی که بهمون می‌دادی... اونا هم کار تو بود؟ رونیکا لبخندی زد: دقیقاً. من می‌خواستم شماها رو همیشه هوشیار نگه دارم. می‌خواستم کاری کنم که همیشه حواستون به اطرافتون باشه و هیچ وقت غافلگیر نشین. سردار کامران با صدایی که هنوز رگه‌هایی از ناباوری توش بود گفت: رونیکا دخترم، من هنوز نمی‌تونم این رو هضم کنم. تو یه دختر باهوش و وفاداری. چرا باید اینقدر ریسک می‌کردی؟ رونیکا نگاهی به پدرش انداخت و با لحنی مصمم جواب داد: چون این وظیفه من بود. من نمی‌تونستم اجازه بدم که دشمن به کشورم آسیب بزنه. من باید کاری می‌کردم، حتی اگه مجبور می‌شدم از روش‌های غیرمعمول استفاده کنم. حالا همه ساکت بودن و به حرف‌های رونیکا فکر می‌کردن. هر کدوم به نحوی سعی می‌کردن این واقعیت جدید رو هضم کنن. واقعیتی که نشون می‌داد رونیکا نه تنها یه همکار و دوست، بلکه یه ناجی پنهان هم بوده. رونیکا: در کل من فقط می‌خواستم ازتون محافظت کنم، حتی اگه مجبور بودم خودم رو به عنوان یه دشمن نشون بدم. پایان پارت ۵۹
# پارت ۶۰ (تبعات یک اعتراف) سکوت بعد از اعتراف رونیکا، سنگین‌تر از قبل بود. انگار همه منتظر بودن یکی این سکوت رو بشکنه و چیزی بگه. اما هیچ‌کس نمی‌دونست چی باید بگه. حقایق زیادی برای هضم شدن وجود داشت. اینکه دختری که سال‌ها کنارشون بوده، در واقع "گرگ سیاه" بوده و تمام این مدت نقش بازی می‌کرده. رویا با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش رو پنهان کنه، گفت: رونیکا... من نمی‌فهمم. چطوری تونستی؟ چطوری تونستی این همه مدت به ما دروغ بگی؟ نگاه رونیکا روی صورت رویا ثابت موند. می‌دونست که رویا حق داره عصبانی و ناراحت باشه. اون‌ها همیشه با هم صمیمی بودن و حالا رویا احساس می‌کرد بهش خیانت شده. رونیکا: رویا، باور کن اگه راه دیگه‌ای داشتم، این کار رو نمی‌کردم. من نمی‌خواستم به شماها دروغ بگم، اما مجبور بودم. اگه شما می‌دونستین، ممکن بود ناخواسته رفتاری ازتون سر بزنه که شک خائن رو برانگیزه. شروین که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ولی رونیکا، تو می‌تونستی بهمون اعتماد کنی. ما دوستاتیم. رونیکا لبخند تلخی زد: می‌دونم شروین. اما این یه ریسک بود که نمی‌تونستم بپذیرم. من جون شماها و کشورم رو به خطر نمی‌انداختم. کایان که همیشه سعی می‌کرد منطقی باشه، پرسید: حالا چی؟ الان که همه چیز رو فهمیدیم، برنامه‌ت چیه؟ رونیکا: حالا باید خائن رو پیدا کنیم. من سرنخ‌هایی دارم، اما برای پیدا کردنش به کمک شماها نیاز دارم. سردار کامران که هنوز تحت تاثیر حرف‌های رونیکا بود، گفت: رونیکا، من نمی‌دونم چی بگم. تو کار بزرگی کردی، اما این کار خیلی خطرناک بود. رونیکا: می‌دونم بابا. اما من نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. در همین حین، صدای زنگ تلفن رادمان بلند شد. رادمان گوشی رو برداشت و بعد از چند لحظه با چهره‌ای جدی گفت: من باید برم. یه ماموریت فوری پیش اومده. همه به رادمان نگاه کردن. رادمان ادامه داد: متاسفم که باید این موقع برم، ولی چاره‌ای نیست. رادمان خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. با رفتن رادمان ، فضا دوباره سنگین شد. در همین لحظه، مایا با چمدون به دست وارد اتاق شد. مایا: بچه‌ها، من باید برم. رویا: کجا؟ مایا: یه فرصت کاری خیلی خوب برام پیش اومده که نمی‌تونم ردش کنم. باید برای یه مدت برم خارج از کشور. کیان: کی برمی‌گردی؟ مایا: معلوم نیست. بستگی به شرایط داره. مایا با همه خداحافظی کرد و با چشم‌هایی اشک‌آلود از اتاق بیرون رفت. رونیکا با خودش فکر کرد که این اتفاقات چقدر پشت سر هم دارن اتفاق می‌افتن. انگار یه نیروی مرموز داره سعی می‌کنه اونا رو از هم بپاشونه. مانیا با صدایی آروم گفت: رونیکا... ما خیلی ازت ناراحتیم. تو همیشه بهترین دوست ما بودی. چطوری تونستی این همه مدت این راز رو ازمون پنهان کنی؟ رونیکا به سمت مانیا رفت و دستش رو گرفت: مانیا، عزیزم... من متاسفم. واقعاً متاسفم. من نمی‌خواستم ناراحتت کنم. انیتا که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: رونیکا، ما نمی‌فهمیم چطوری تونستی این همه مدت بهمون دروغ بگی. ما فکر می‌کردیم خیلی به هم نزدیکیم. رونیکا نگاهی به انیتا انداخت و گفت: انیتا، باور کن من مجبور بودم. من نمی‌خواستم شماها رو به خطر بندازم. کیان که همیشه سعی می‌کرد فضا رو آروم کنه، گفت: بچه‌ها، بیاید یکم به رونیکا حق بدیم. اون حتماً دلیل موجهی داشته. رویا: نمی‌دونم کیان. شاید حق با تو باشه، اما من هنوز خیلی ناراحتم. سردار کامران که دید فضا داره متشنج میشه، گفت: بچه‌ها، بیاید یکم استراحت کنیم. فردا در مورد این موضوع بیشتر صحبت می‌کنیم. همه قبول کردن و هر کدوم به سمتی رفتن. رونیکا با احساس گناه و پشیمونی تنها موند. سردار کامران: رونیکا، تو باید باهاشون حرف بزنی. اونا حق دارن ناراحت باشن. رونیکا: می‌دونم بابا. اما الان نمی‌تونم. بهشون زمان میدم تا یکم آروم بشن. کایان: بهتره زودتر باهاشون حرف بزنی. این سوءتفاهم‌ها نباید بیشتر از این طول بکشن. رونیکا سری تکون داد و گفت: باشه. فردا باهاشون صحبت می‌کنم. رادوین: پس الان چیکار کنیم؟ رونیکا: الان باید روی پیدا کردن خائن تمرکز کنیم. هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم، زودتر می‌تونیم این وضعیت رو سر و سامون بدیم. سردار شهبازی (حاج امیر‌علی): باشه. پس شروع می‌کنیم. پایان فصل اول
پارت ۶۱ (تلاش برای یافتن خائن) سه روز سخت و پر از تنش در قرارگاه گذشت. اعتراف رونیکا و رفتن ناگهانی رادمان و مایا، تاثیر زیادی روی روحیه بچه‌ها گذاشته بود. با این حال، همه سعی می‌کردند به خاطر هدفی که داشتند، قوی باشند و به تلاششون ادامه بدن. رونیکا بیشتر وقتش رو صرف بررسی سرنخ‌هایی می‌کرد که از "قاتل خاموش" به جا مونده بود. اون می‌دونست که زمان زیادی ندارن و هر لحظه ممکنه خائن ضربه بعدی خودش رو بزنه. شروین، فربد و امیر هم تمام تلاششون رو می‌کردن تا اطلاعات جدیدی پیدا کنن. اون‌ها با هک کردن سیستم‌های مختلف و بررسی داده‌ها، سعی داشتن ردی از خائن پیدا کنن. کیانا هم به عنوان متخصص فنی، به اون‌ها کمک می‌کرد. اون با استفاده از مهارت‌هاش، ابزارهای لازم رو برای هک کردن و رمزگشایی اطلاعات در اختیارشون می‌ذاشت. در این بین، رویا، مانیا و انیتا هم سعی می‌کردن با رونیکا صحبت کنن و کدورت‌های به وجود اومده رو از بین ببرن. اون‌ها می‌دونستن که رونیکا مجبور بوده این راز رو پنهان کنه و حالا باید بهش کمک کنن تا خائن رو پیدا کنه. رویا فردای همون روز رونیکا رو کنار کشید و گفت: رونیکا، ما هنوز از دستت ناراحتیم، ولی می‌خوایم بهت کمک کنیم. ما می‌دونیم که تو مجبور بودی این کار رو بکنی. رونیکا لبخندی زد و گفت: ممنونم رویا. من واقعاً به کمک شماها نیاز دارم. مانی هم گفت: رونیکا، ما همیشه دوستت خواهیم بود. مهم نیست چه اتفاقی افتاده. انیتا هم حرف‌های اونا رو تایید کرد و گفت: رونیکا، ما با هم یه تیمیم. باید با هم این مشکل رو حل کنیم. رونیکا با دیدن این همدلی، احساس کرد که دوباره داره به تیمش برمی‌گرده. اون می‌دونست که با کمک دوستاش می‌تونه هر مشکلی رو پشت سر بذاره. در پایان روز سوم، بچه‌ها دور هم جمع شدن تا نتایج تحقیقاتشون رو با هم به اشتراک بذارن. شروین گفت: ما تونستیم به یه سری اطلاعات مهم دست پیدا کنیم. به نظر می‌رسه خائن با یه گروه خارجی در ارتباطه. فربد ادامه داد: ما یه سری ایمیل رمزگذاری شده پیدا کردیم که بین خائن و این گروه رد و بدل شده. امیر هم گفت: ما داریم سعی می‌کنیم این ایمیل‌ها رو رمزگشایی کنیم، ولی کار خیلی سختیه. کیانا گفت: من یه سری ابزار جدید برای رمزگشایی این ایمیل‌ها طراحی کردم. امیدوارم بتونیم زودتر به نتیجه برسیم. رونیکا گفت: بچه‌ها، ما زمان زیادی نداریم. فردا باید بریم خونه همایون و شاهرخ. باید هر چه زودتر این ایمیل‌ها رو رمزگشایی کنیم و بفهمیم خائن کیه. همه با جدیت سری تکون دادن و به تلاششون ادامه دادن. سردار شهبازی (حاج امیر‌علی) وارد اتاق شد و گفت: بچه‌ها، خسته نباشید. می‌دونم که خیلی دارین تلاش می‌کنین، ولی باید بدونین که ما به شماها اعتماد داریم. رونیکا گفت: ممنونم سردار. ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا خائن رو پیدا کنیم. سردار شهبازی گفت: من مطمئنم که موفق میشین. شما بهترین تیم رو دارین. با این حرف‌ها، روحیه بچه‌ها دوباره بالا رفت و با انگیزه بیشتری به کارشون ادامه دادن. در نهایت، در ساعات پایانی شب، کیانا تونست یکی از ایمیل‌ها رو رمزگشایی کنه. کیانا با هیجان گفت: بچه‌ها، من یه ایمیل رو رمزگشایی کردم! همه دور کیانا جمع شدن و به صفحه کامپیوتر خیره شدن. رونیکا پرسید: چی نوشته؟ کیانا شروع به خوندن ایمیل کرد: "قرار فردا شب در خونه همایون و شاهرخ. رمز ورود: شب‌های تهران." رونیکا گفت: "شب‌های تهران؟" این یعنی چی؟ شروین گفت: شاید یه جور کد باشه؟ فربد گفت: ممکنه یه نشونه باشه برای اینکه همدیگه رو شناسایی کنن. امیر گفت: به هر حال باید خیلی مراقب باشیم. رونیکا گفت: درسته. فردا شب باید با احتیاط عمل کنیم. نمی‌دونیم خائن کیه و چه نقشه‌ای داره. سردار شهبازی گفت: بچه‌ها، من می‌خوام یه تیم پشتیبانی هم همراهتون بفرستم. رونیکا گفت: ممنون سردار، ولی فکر نمی‌کنم لازم باشه. ما خودمون می‌تونیم از پسش بربیایم. سردار شهبازی گفت: من نمی‌خوام ریسک کنم. شما جوونید و ممکنه یه لحظه غفلت کنید. رونیکا گفت: خیالتون راحت باشه سردار. ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا هیچ اتفاقی نیفته. سردار شهبازی گفت: باشه، ولی اگه لازم شد، به من خبر بدید. رونیکا گفت: حتماً. با این حال، رونیکا نگران بود. اون می‌دونست که فردا شب قراره با یه دشمن روبرو بشه. دشمنی که شاید خیلی بهشون نزدیک باشه. پایان پارت ۶۱
پارت ۶۲ امروز روزی بود که دخترا باید آماده رفتن به اون مهمونی می‌شدن طبق اطلاعاتی که پیدا کرده قراره امشب اون و کیان به عنوان عضو جدید باند معرفی بشن پس باید تیپی درخور شخصیت خودشو می‌زدند. شایان که همون دیشب مجبور شد بره با یک بغل از همه خداحافظی کرد مخصوصا از خواهری که بعد ۱۵ سال دیده بود کسی که از جونش بیشتر اهمیت براش داشت. امیر‌‌،‌فربد و شروین هم رفتن خونه خودشون که کنار ویلای همایون و شاهرخ بود تا آماده بشن. ساعت ۱۵:۴۰(درحال آماده شدن) -هوی کیان گوش کن ببین چی میگم جفتمون لباس مشکی میپوشیم. رفتم کمد رو باز کردم یه پیرهن خوشگل مشکی کشیدم بیرون. پیرهنم بالاتنه تنگی داشت به پایین تنه که میرسید کلوش می‌شد تا نیم وجب بعد زانو،‌آستین های پفی توری کلفت داشت که مچ میخورد از جنس خود پیرهن یقه اش هم بسته بود حالت ایستاده تا وسط گردن که نمای به شدت پرنسسی و گنگی داشت یه کمربند باریک هم که از زنجیر نقره ای بود وسطش می‌خورد. یه خط چشم گربه‌ای پشت پلکم کشیدم مژه‌هامو پر ریمل کردم و در آخر یه رژ جیگری هم زدم که استایل رو کامل می‌کرد. کیان پیراهنی با برش راسته و یقه‌ی گرد که تا زیر زانو می‌رسید. جنس پارچه پیراهن، مخمل بود که وقار و سنگینی خاصی به استایلش می‌داد. آستین‌های پیراهن تا روی آرنج بودند و برشی ساده داشتند. بر خلاف رونیکا که آرایش ملایم‌تری داشت، کیانا با خط چشم کشیده‌تر و کمی تیره‌تر، و رژ لبی به رنگ زرشکی مات، بر قدرت و جدیت چهره‌اش تاکید کرده بود. هر دو گوشواره‌های نقره‌ای ظریف و زیبایی به گوش انداخته بودند. این گوشواره‌ها نه تنها یک اکسسوری ساده نبودند، بلکه ابزارهای شنود و دوربین‌های بسیار کوچکی بودند که با هم در ارتباط بودند و اطلاعات را به کیان منتقل می‌کردند. این هماهنگی در پوشش و تجهیزات، نشان از آمادگی کامل آن‌ها برای عملیات امشب بود. رونیکا و کیان با نگاهی به یکدیگر، رضایت خود را از آماده شدنشان ابراز کردند. چهره‌های مصمم و لباس‌های هماهنگشان، خبر از شبی پر از اتفاقات هیجان‌انگیز و شاید خطرناک می‌داد. آن‌ها برای ورود به دنیای جدیدی آماده بودند، دنیایی که در آن باید نقش عضو جدید یک باند را بازی می‌کردند و در عین حال، خائن را شناسایی می‌کردند. لحظه_خروج با اعلام آمادگی، رونیکا و کیان از ویلا خارج شدند تا به سمت محل ملاقات حرکت کنند. حس کنجکاوی و هیجان در وجودشان موج می‌زد. آن‌ها می‌دانستند که امشب، شب مهمی است و باید تمام حواسشان را جمع کنند.
پارت ۶۳ # لحظه خروج با اعلام آمادگی، رونیکا و کیان از ویلا خارج شدند تا به سمت محل ملاقات حرکت کنند. حس کنجکاوی و هیجان در وجودشان موج می‌زد. آن‌ها می‌دانستند که امشب، شب مهمی است و باید تمام حواسشان را جمع کنند. در مسیر، کیان از طریق گوشواره‌هایش با کایان در ارتباط بود. صدای واضح و بدون نویز کایان در گوشش می‌پیچید: کایان: «رونیکا و کیان، صدا رو دارین؟» کیان: «صدای تو رو واضح می‌شنویم، کایان. وضعیت چطوره؟» کایان: «همه چیز تحت کنترله. امیر، فربد و شروین هم در موقعیت‌های خودشون مستقر شدن. سردار شهبازی هم در اتاق فرمان منتظر گزارش‌های شماست. فقط یادتون باشه، خیلی مراقب باشین. ما نمی‌دونیم خائن کیه و چه نقشه‌ای داره.» رونیکا: «نگران نباش کایان، ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم. فقط امیدوارم بتونیم هر چه زودتر این ماجرا رو تموم کنیم.» کیان: «به امید خدا. ما هم اینجا هر لحظه آماده کمک هستیم. فقط کافیه علامت بدین.» رونیکا نگاهی به کیان انداخت و با لبخندی گفت: «آماده‌ای کیان؟» کیان: «بیش از هر زمان دیگه‌ای.» * # ورود به ویلا وقتی به ویلای همایون و شاهرخ رسیدند، مهمانی در اوج خود بود. صدای موسیقی بلند بود و جمعیت زیادی در حال رقص و پایکوبی بودند. نورهای رنگارنگ فضا را پر کرده بود و بوی عطر و ادکلن‌های مختلف به مشام می‌رسید. همایون و شاهرخ با دیدن آن‌ها به استقبالشان آمدند. همایون: «خوش اومدین، خوش اومدین! خیلی خوشحالم که امشب رو با ما هستین.» شاهرخ: «بفرمایید، بفرمایید. امشب قراره حسابی خوش بگذرونیم.» آن‌ها را به داخل ویلا هدایت کردند و به سمت جایگاه ویژه‌ای بردند که برای مهمانان خاص در نظر گرفته شده بود. در طول مسیر، کیان با دقت به اطراف نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد کوچک‌ترین جزئیات را هم زیر نظر بگیرد. از طریق گوشواره‌هایش، تصاویر زنده‌ای از محیط اطراف به کایان منتقل می‌شد. کایان: «کیان، یه دوربین مداربسته بالای سرتونه. سعی کن زیاد بهش نگاه نکنی.» کیان: «فهمیدم کایان. دارم حواسم رو جمع می‌کنم.» رونیکا: «کیان، چی شده؟» کیان: «هیچی، فقط یه کم حواسم پرت شد.» * # معرفی به عنوان اعضای جدید همایون و شاهرخ آن‌ها را به جمعی از افراد معرفی کردند که به نظر می‌رسید از اعضای اصلی باند باشند. همایون: «خانم‌ها و آقایان، می‌خوام دو عضو جدید رو بهتون معرفی کنم. ایشون رونیکا هستن و ایشون هم کیان. از امشب به بعد، این دو نفر هم با ما همکاری خواهند کرد.» افراد حاضر در جمع با نگاه‌های کنجکاوانه به آن‌ها خیره شدند. بعضی‌ها با لبخند و خوشرویی به آن‌ها خوشامد گفتند، اما بعضی دیگر با نگاهی سرد و بی‌اعتماد به آن‌ها نگاه می‌کردند. شاهرخ: «امیدوارم بتونیم با هم همکاری خوبی داشته باشیم و به اهدافمون برسیم.» رونیکا: «ما هم امیدواریم بتونیم در کنار شما چیزهای زیادی یاد بگیریم.» کیان: «و به اهدافتون کمک کنیم.» *** # لحظات پر تنش بعد از معرفی، همایون و شاهرخ آن‌ها را به قسمت‌های مختلف ویلا بردند و با افراد بیشتری آشنا کردند. در این بین، کیان از طریق گوشواره‌هایش اطلاعات زیادی جمع‌آوری کرد. او متوجه شد که ویلا پر از دوربین‌های مداربسته و دستگاه‌های شنود است و همه جا تحت نظر است. کایان: «کیان، یه اتاق کنترل تو زیرزمین ویلا هست. اونجا پر از نگهبانه. سعی کن به اون سمت نری.» کیان: «فهمیدم کایان. من فقط دارم اطلاعات جمع می‌کنم.» ناگهان، یکی از افراد حاضر در جمع به سمت آن‌ها آمد و با لحنی مشکوک گفت: «شما دو نفر رو قبلاً اینجا ندیده بودم. مطمئنین که از طرف خودمون هستین؟» رونیکا: «بله، ما رو همایون و شاهرخ معرفی کردن.» مرد: «همایون و شاهرخ آدم‌های زیادی رو معرفی می‌کنن. ولی همه قابل اعتماد نیستن.» کیان: «ما اومدیم که به شما ثابت کنیم قابل اعتماد هستیم.» مرد: «نشون بدین.»
نظر بدید دوست دارید چطور باشه رمان....
پارت ۶۴ - عملیات مخفی در ویلا (ادامه) آزمون مبارزه ناگهان، مردی با قیافه‌ای جدی و نگاهی مشکوک به سمت آن‌ها آمد. او یکی از اعضای بانفوذ باند به نظر می‌رسید. مرد: شما دو نفر رو قبلاً اینجا ندیده بودم. مطمئنین که از طرف خودمون هستین؟ رونیکا: بله، ما رو همایون و شاهرخ معرفی کردن. مرد: (با پوزخند) همایون و شاهرخ آدم‌های زیادی رو معرفی می‌کنن. ولی اینکه بتونی بهشون اعتماد کنی، داستان دیگه‌ایه. نشون بدین که قابل اعتماد هستین. کیان: چطور؟. مرد: (با لبخندی معنی‌دار) اینکه ثابت کنید لیاقت دارید. هر کدوم باید با یکی از بچه‌های من مبارزه کنید. امیر، فربد، شروین... و البته 'کوه'، حریف تمرینی ما. مرد غول‌پیکر چهارمی، که 'کوه' نامیده می‌شد، با قامتی شبیه به کوه و بازوانی ستبر، از پشت سر مرد بیرون آمد. نگاهش خالی از احساس بود، اما سنگینی حضورش در فضا حس می‌شد. مرد: اگه پیروز بشید، یعنی ارزش حضور در اینجا رو دارید. ما منتظرتونیم. چشمان رونیکا و کیان برقی زد. این یک آزمون بود، آزمونی که باید با موفقیت از آن عبور می‌کردند. آن‌ها در کسری از ثانیه با هم تبادل نگاهی کردند، نگاهی که سرشار از اراده و تصمیم بود. .. مبارزه نفس‌گیر رونیکا و کیان، با وجود غافلگیری اولیه، خود را جمع و جور کردند. کیان با ظرافت و سرعت عمل به سمت امیر رفت، در حالی که رونیکا با شروین روبرو شد. مرد غول‌پیکر 'کوه' به سمت کیان رفت و فربد، با چهره‌ای مصمم، حریف رونیکا شد. مبارزه آغاز شد. امیر با حرکات سریع و چابک سعی داشت کیان را غافلگیر کند، اما کیان با جاخالی دادن‌های ماهرانه و ضدحملات دقیق، او را عقب راند. صدای برخورد مشت‌ها و لگدها در فضای سالن پیچیده بود. در طرف دیگر، رونیکا با فربد درگیر شد. فربد از قدرت بدنی بیشتری برخوردار بود، اما رونیکا با تکنیک‌های رزمی خود، او را به چالش کشید. ضربات او دقیق و کارآمد بودند و سعی داشت نقاط ضعف فربد را پیدا کند. اما نبرد اصلی، بین کیان و 'کوه' بود. 'کوه' با قدرت وحشیانه‌ای حمله می‌کرد، هر ضربه او می‌توانست استخوان بشکند. کیان با چابکی و هوش خود، از ضربات مهلک 'کوه' جاخالی می‌داد و سعی داشت با ضربات سریع به نقاط حساس بدن او، تعادلش را بر هم بزند. در همین حین، مردی که آزمون را تعیین کرده بود، با لبخندی ناظر بازی بود. او با حرکات چشم و ابرو، به امیر و فربد اشاره می‌کرد که روش‌هایشان را تغییر دهند. کایان:(از طریق گوشواره) کیان، رونیکا، مراقب باشید! اون دوربین‌های مداربسته در حال ضبط هر حرکتی هستن. سعی کنید حرکاتتون رو کنترل کنید و فقط از تکنیک‌های دفاعی استفاده کنید تا شک‌برانگیز نباشه. رونیکا: (نفس‌نفس‌زنان) کایان، این نامردها خیلی قوی هستن! مخصوصاً اون کوه! کیان: نگران نباش رونیکا، ما از پسشون برمیایم. فقط تمرکز کن! کیان با یک حرکت انفجاری، از زیر ضربه 'کوه' لیز خورد و با ضربه‌ای قوی به پای او، تعادلش را به هم زد. همزمان، رونیکا توانست با یک حرکت غافلگیرکننده، فربد را به عقب پرتاب کند. امیر، که از حمله کیان غافلگیر شده بود، نتوانست از ضربه بعدی او جلوگیری کند و به عقب افتاد. مرد غول‌پیکر 'کوه'، که تعادلش را از دست داده بود، با خشم فریاد کشید و ضربه قدرتمندتری را به سمت کیان روانه کرد. اما کیان با استفاده از یک میز تزئینی، مسیر ضربه را منحرف کرد و 'کوه' با تمام قدرت به دیوار کوبیده شد. فربد و امیر، با دیدن این صحنه، مبهوت شدند. شروین، که تا آن لحظه فقط نظاره‌گر بود، با لبخندی مرموز به رونیکا نگاه کرد. ولی کاملا معلوم بود که پسرا سعی داشتند با قدرت کمتری مبارزه کنند تا دخترا از این مرحله هم رد بشند و وارد باند شن. شروین:قابل توجه بود. به نظر میاد شما دو نفر واقعاً شایسته هستین. مردی که آزمون را تعیین کرده بود، با لبخندی رضایت‌بخش سر تکان داد. مرد:عالی بود! شما دو نفر، اعضای جدید ما هستید.
پارت ۶۵ رونیکا و کیان حالا با خیال راحت نفس های حبس شده از استرس‌ خودشان را بیرون دادن. امیر و پسرا هم از استرس لو رفتن تا مرز بیهوشی رفتن نگاه‌شون همچین چیزی رو نمی گفت اما دخترا متوجه شده بودند. کایان و دخترا هم که از طریق دوربین و شنود ها شاهد اتفاقات بودند حالا با خوشحالی هم رو بغل کردند و سر‌از‌پا نمی‌شناختند. *** اون‌شب با تمام اتفاقات تمام شد و حالا دختر ها چمدون به دست دم در خانه شاهرخ ایستاده بودند. کیان قبل از هرچیزی دست برد سمت گوشواره‌ها و آنها را روشن کرد. شاهرخ با خنده اومد دم در: _به به خوش اومدین صفا اوردین از این به بعد دیگه ما هر ثانیه گل روی شماها رو می‌بینیم. کایان از پشت شنود ها و دوربین ها نظاره‌گر بود سعی می‌کرد تمام حرکات شاهرخ را زیر نظر داشته باشد. رونیکا در حالی که یک ابرو خودش را انداخته بود بالا: _نمیخوای دعوتمون کنی داخل؟ شاهرخ که حالا متوجه شده بود: _اوه انقدر محو شماها شده بودم که از یاد بردم بفرمایید داخل خونه که از امروز خونه شما هم هست. کیان و رونیکا با قدم های محکم وارد شدند . نمای خونه به شدت سلطنتی و تجملاتی بود دور تا دور پر از عتیقه جات های مختلف دیوار های طلایی که با تابلو های رنگی دیزاین شده بود. مبل های سلطنتی که دور تا دور سالن اصلی از اون‌ها پر شده بود که به رنگ های طلایی و سفید به خونه نما جالی دادند. با دقت دیوار به دیوار رو نگاه کردند که متوجه دوربین های مختلفی شدند. شاهرخ درحالی که دختر هارو زیر نظر داشت گفت: _مثل اینکه از دیزاین اینجا خوشتون اومده این دیزاین کار لیزا دختر خاله منه که داخل کشور فرانسه فارغ‌التحصیل شده. کیان که حالا روزه سکوت‌ش رو شکست: _چه جالب!پسرا کجان نمیبینم‌ِشون؟ شاهرخ خیلی عادی جواب داد: _امیر با همایون خان رفت بیرون که میان تا نیم ساعت دیگه‌،‌فربد و شروینم رفتند شرکت که اون‌ها هم الاناست برسن. *[نیم ساعت بعد]* دخترا روی مبل ها نشسته بودند تا پسر ها و همایون برسند. که همون لحظه در باز شد و قامت همایون و امیر ار چارچوب نمایان شد. امیر سه تیپ چرم سر تا پا مشکی زده بود و همایون هم که مرد شیک خوش‌پوشی بود یک کت و شلوار سورمه ای و پیرهن سفید و کروات هم‌رنگ کتش که استایل‌ش رو کامل کرده بود. همایون با چشمانی که برق می‌زد به سمت دختر ها اومد و گفت: _ واو ببین کی اینجاست خوش اومدین. دستش رو آورد جلو که با دختر ها دست بده‌‌. دختر ها به اجبار دست‌شون رو داخل دست همایون گذاشتند و باهاش دست دادند امیر که اخم‌هاش کمی بابت این اتفاق درهم شد چیزی نگفت . کیان با زیرکی به چهره امیر نگاه میکرد: _سلام! امیر هم خیلی خنثی جواب جفت‌شون رو داد که یک‌دفعه صدای خنده دونفر سالن رو در‌بر گرفت.
پارت ۶۶ دختر ها با تعجب به پشت سر خودشون نگاه ‌کردند و با فربد و شروینی که انگار نه انگار پنج نفر آدم با تعجب بهشون خیره‌اند. فربد که یک‌دفعه فهمید چخبره آب دهنش پرید به گلوش و شروع کرد به سرفه کردند. همایون خان با خنده به هردو نگاه کرد: _دوباره شماها اومدید که این‌دفعه ‌کی رو بدبخت کردین؟ فربد که هنوز در حال سرفه کردن بود با پس گردنی شروین به زندگی برگشت. شروین با ته مونده تعجب و خنده گفت: _ما نه بابا سر راه داشتیم می‌اومدیم یه کبوتر اومد رو سر خانم ابراهیمی(منشی دفتر همایون)کار خرابی کرد. یهو شاهرخ مثل بمب ترکید شروع کرد به خندیدن: _اخی دلم خنک شد دختره نچسب آویزون.