004
اژدهای کوچک پرسید:"ستا آرزوی تو چیه؟"
پاندای بزرگ کمی به فکر فرو رفت و گفت:
"ما باهم...سفر کنیم...زیر بارون."
زمستان
007
شکستهتر از گذشته بود. درست مثل آدمی که وارد گورستان میشود؛ خشک و غمگین و پژمرده.
008
هرچه خلوتتر شدم
بیشتر در لحظههایم گم شدم
گورستانی که در لحظهها ساخته بودم،
خلوت تر از زندگی بود.
|هفت|