☆
میگفت انسان تا نارنجی آسمان را نبیند، تا از باد بهاری پذیرایی نکند، تا کتاب نخواند و تا تصور نکند، زندگی را درک نمیکند.
و کسی که تنهایی را برمیگزیند، هیچگاه زندگی را درک نمیکند. به جای زنده بودن احساس میکند مرده است. و این اندک اوقات را نابود میکند، همینقدری که برایش مانده را خرد میکند و تهش میگوید:زندگی ارزشش را ندارد. اما دارد. دارد که این همه آدم باز هم برای فردایشان میترسند، اینقدر تلاش میکنند. اکنون تنها میتوانند بگویند: زندگی ارزشش را نداشت. در حالی که هیچ گاه زندگی نکردند...
هدایت شده از "الف_جیم "
من خیلی آدم چای دم کنی هستم، چای بعد از غذا، چای کنار باقلوا، چای با سریال، چای هر لحظه و هر جا.
هدایت شده از شماره "۱"
اولین شب زندگی مشترکمان یکی از بهترین شبهای زندگیام بود. ما صدای آهنگ را در خانه بلند کردم و در آشپزخانه با هم پیتزا پختیم، پیترا که حاضر شد تا خود صبح با هم فیلم دیدیم و وقتی خورشید به آسمان بازگست ما تازه به خواب رفتیم. فردا صبحش وقتی باد میان موهایمان میوزید، داخل پارک قدم زدیم و او با صدای گرمش برای من کتاب خواند.
برای ☆
از طرف شماره "۱"